داروخانه داستانی از محبوبه سلاجقه

درنگ؛ رو به روی عبدالحسین آذرنگ |علی عظیمی نژادان |تنظیم: فرشته چایکار|
دی ۲۵, ۱۳۹۹
چامه ویژه سیدعلی صالحی
تیر ۵, ۱۴۰۰

داروخانه

صدای بلند مرد عظیم را ترساند. آن‌قدر که خودش را چسباند به دیوار و تا می‌توانست پشت صندلی نارنجی‌رنگ مخفی شد.

«خدا لعنتتون کنه تا می‌بینید یه دارویی کمیاب می شه سریع همش رو از توی بازار جمع می‌کنید.»

از صورت مرد چیزی پیدا نبود. ماسک تمام‌صورتش را پوشانده بود و بالاتر از آن عینک ته‌استکانی با دستگیره‌های مشکی‌رنگ کائوچویی مابقی صورتش را پنهان کرده بودند.

صدای زن پشت پیشخوان با صدای تانکر بزرگ بتن که بیرون داروخانه گروم گروم می‌چرخید قاطی شد اما باز عظیم شنید که زن با آن صدای تیز و نازک گفت: «من به خدا اینجا کاره‌ای نیستم می‌خواهید صبر کنید آقای دکتر خودشون بیان.»

مرد برگشت سمت باقی مشتریان و باز با همان صدای بلند داد زد که: «به قرآن مجید دو روز توی این شرایط تمام داروخانه‌های این شهر رو گشتم. دخترم انسولین لازم داره. فقط امشب. به قرآن دیگه فقط برای همین امشب دارو داره.»

عظیم سرش را پایین‌تر گرفت و بیشتر خودش را پشت صندلی جا کرد. سوز سرما از در داروخانه تو می‌آمد و انگشت‌های چرک عظیم را میان دمپایی پلاستیکی بیشتر می‌سوزاند. دست‌هایش به گزگز افتاده بود و دلش طوری ضعف می‌رفت که انگار می‌سوخت. دست عظیم آمد روی اسکناس سبزرنگ مچاله شده توی جیبش. مادرش درست در آخرین لحظه قبل از آنکه در فلزی سنگین را روی عظیم ببند اسکناس را گذاشته بود کف دستش و گفته بود: «برای خودت پیراشکی بخر.» از چشم‌های مادر اشک می‌ریخت و قرمزی چشم‌هایش عجیب مانده بود در ذهن عظیم. صورت مادر با آن لب بادکرده و موهای به‌هم‌ریخته یک‌لحظه از پیش چشم‌های عظیم دورتر نمی‌رفت.

پدر موهای مادر را دور مچ دستش محکم کرده بود و همان‌طور از این سر کانکس به آن سرش می‌کشید. عظیم که تازه از خواب بیدار شده بود پریده بود روی دست پدر و محکم انگشت‌هایش را به دندان گرفته بود. پاهای عظیم هنوز با یادآوری صدای فریاد پدر و صدای ضربه‌ای که با آن عظیم را به دیوار کانکس کوبیده بود و آن لرزشی که به تن خانه فلزی انداخته بود، می‌لرزید.

«اینجا چه‌کار می‌کنی آقاپسر. مگه نمی دونی داروخانه از همه‌جا آلوده‌تره.» عظیم صدای زن پشت پیشخوان را شناخت. گرچه هنوز تیزی قبل را داشت اما حالا در صدایش ردی از محبت هم پیدا می‌شد.

«برو بیرون پسرم. برو»

عظیم از صدای زن قوت قلب گرفت و دو قدم جلوتر آمد. سعی کرد لرزش پاهایش را که حالا به صدایش هم منتقل‌شده بود کنترل کند: «ماد…»

صدای عظیم با صدای بوق ماشین ها و صدای تانکر بتن قاطی شد و حتی به گوش خودش هم نرسید. داروخانه با سرعتی باورنکردنی پر و خالی می‌شد. آدم‌های قدبلند با صورت‌های پوشیده شده با ماسک‌های آبی و سفید، با چشم‌های عینک زده و صورت‌های با شیلد پوشانده شده و البته با قدم‌های بلند داخل داروخانه می‌شدند و بعد در یک‌چشم به هم زدن بیرون می‌رفتند. عظیم شمردن بلد نبود اما پاهای آدم‌ها را آن‌قدر نگاه کرد که سرش گیج رفت و همان‌جا کنار صندلی نارنجی زانو زد و نشست. سرانگشت‌های پایش آن‌قدر یخ‌کرده بود و می‌سوخت که ناچار شد پاهایش را توی سینه جمع کند و پایین پلیور قهوه‌ای‌رنگش را بکشد تا روی انگشت‌های پا. دست‌ها را حلقه کرد دور زانوها و همان‌جا نشست.

«پسر جان اینجا چی کار می کنی. حداقل بیا برو بشین توی آفتاب.» زن گوشه پلیور عظیم را از روی شانه گرفت و به عظیم کمک کرد تا بلند شود.

«مگه نمی دونی یه مریضی چینی اومده. داروخانه آلوده است. آره؟ مامانت بهت نگفته؟»

تندی نور خورشید چشم‌های عظیم را زد. دست‌هایش را از آرنج خم کرد روی چشم‌ها و به زن که حالا رویش خم‌شده بود گفت: «مادرم.»

زن پرید میان صحبت عظیم و همان‌طور که پابه‌پای او راه می‌رفت گفت: «حالا بیا من خودم برات صبحانه می‌خرم. چی دوست داری؟ شیر می‌خوری؟»

عظیم بی‌هوا پشت مانتو زن را کشید و توی چشم‌های زن نگاه کرد و گفت: «مادرم حوون می خواد.»

«چی می خواد؟»

«حوون. حوون می خواد.»

«نمی‌فهمم چی می گی؟ دارو می خواد؟»

عظیم صدایش را بالاتر برد و اسکناس مچاله را به زن نشان داد و گفت: «می خوام حوون بخرم.»

زن راست ایستاد. چند قدمی رفت و باز برگشت سمت عظیم و بعد سریع از پله‌های سوپر کنار داروخانه بالا رفت.

عظیم همان‌جا توی آفتاب ایستاد. توی خواب‌وبیداری قبل از آنکه کار پدر و مادر به کتک‌کاری برسد و قبل از آنکه مادر به مهندس فحش و بدوبیراه بگوید مطمئن بود که از زبان مادر شنیده است که حوون می‌خواهد. گفته بود دیگر نمی‌تواند بیشتر اینجا زندگی کند، داریم توی کثافت غلط می‌زنیم، حوون می‌خواهیم.

زن با یک بسته شیر و یک بسته کلوچه سررسید و همان‌طور حین رفتن به عظیم گفت: «به خدا عجله دارم. نمی‌فهمم چی می گی. حالا فعلاً اینا رو بخور.»

اشک از چشم‌های عظیم جاری شد. باورش نمی‌شد که زن رفته باشد. حتی زن را صدا زد؛ اما صدایش میان صدای کارگرهایی که توی ساختمان نیمه کاره روبه روی داروخانه کار می کردند و ستون های بتنی هوا می کردند،گم شد و به گوش زن نرسید.

خورشید آمده بود به میان آسمان و تن عظیم را حسابی گرم کرده بود. عظیم نشسته بود روی پله داروخانه و دستش را محکم گذاشته بود روی جیبش و روی اسکناس مچاله سبزرنگ. تمام‌وقتی که داشت کلوچه و شیرش را می‌خورد یک‌لحظه چشم از داخل داروخانه برنداشته بود. داروخانه پر و خالی‌شده بود و آدم‌ها یک‌به‌یک آمده بودند و از کنارش گذشته بودند و بعد چند دقیقه از داروخانه بیرون پریده بودند.

«اینجا چی کار می‌کنی آقاپسر؟ چی می خوای؟» عظیم سرش را بالا گرفت. قد مرد بلند بود آن‌قدر که سایه‌اش تا بالای دیوار رفته بود.

«مگه دارو می خوای که اینجا نشستی؟» صدایش گرم و آرام بود.

عظیم درست قبل از آنکه مرد راهش را بکشد و برود سرش را تکان داد؛ و باکمی تأخیر گفت: «بله»

مرد بیشتر روی عظیم خم شد و گفت: «دارو می خوای؟»

و بعد همان‌طور که وارد داروخانه می‌شد گفت: «بیا ببینم چی می خوای؟»

قلب عظیم شروع کرد به تند تند تپیدن و صورتش با یک خنده بزرگ روشن شد. مرد با همان صدای مهربان اما این بار کمی بلندتر به زن پشت پیشخوان گفت: «می شه ببینید این آقاپسر چی می‌خواد؟»

زن جلوتر آمد و خودش را چسباند به پیشخوان و سعی کرد آن‌قدر خم شود که صورت عظیم را بهتر ببیند و بعد با همان صدای تیز گفت: «بیا ببینم چی می خوای؟ از صبح دم در نشستی.»

عظیم آب دهانش را قورت داد و داد زد: «حوون.» باز صدایش را بلندتر کرد آن‌قدر که صدایش به جیغ زنانه‌ای تبدیل شد و بازگفت: «حوون می خوام.»

«چی؟ چی می خوای؟ حوون دیگه چیه؟ واسه کی می خوای؟»

عظیم که حالا در صدایش اطمینانی پیداشده بود گفت: «واسه مادرم.»

مرد به عظیم نگاه کرد و بعد باز برگشت سمت زن پشت پیشخوان و گفت: «فهمیدید چی می خواد؟»

زن خندید و گفت: «نه به خدا. این از صبح اول وقت اومده داروخانه. به‌زور بیرونش کردیم. معلوم نیست چی می خواد.»

مرد برگشت سمت عظیم و گفت: «مامانت مشکلش چیه؟»

عظیم صورتش را جمع کرد و دستش را گذاشت زیر چانه‌اش. درست نفهمیده بود که مشکل از کجاست. مادر گفته بود مریض شدیم توی این آشغال دونی حوون می‌خوایم. سرش را پایین انداخت و این بار با صدایی که به‌سختی به گوش می‌رسید گفت: «حوون»

زن صدایش را بالاتر برد و گفت: «برو بگو مادرت خودش بیاد.»

عظیم برگشت سمت مرد که حالا دستش را به پیشخوان تکیه داده بود و به چین‌های دور چشم مرد خیره شد و بلند گفت: «نمی تونه بیاد.» وسرش را پایین انداخت.

همه توی داروخانه دور عظیم جمع شده بودند و با هم صحبت می‌کردند. گوش‌های عظیم آن‌قدر داغ شده بود و قلبش آن‌قدر بلند و محکم می‌کوبید که به‌سختی صدایشان را می‌شنید. زنی از میان جمعیت راه باز کرد و آمد سمت عظیم و گفت: «برو بگو مامانت روی یه تکه کاغذ بنویسه چی می خواد.»

همه سرشان را به نشانه تائید تکان دادند و به پچ‌پچ کردن باهم ادامه دادند. عظیم نوک دمپایی پلاستیکی را کوبید روی زمین و آرام گفت: «سواد نداره»

زن گفت: «چی؟»

عظیم با صدای بلندتر دوباره به مرد نگاه کرد و گفت: «مادرم سواد نداره. حوون می خواد.»

پیرزنی عصازنان از انتهای داروخانه آمد نزدیک عظیم و نشست روی صندلی و با صدای آرام و شمرده شمرده گفت: «بیا ببینم چی می‌گی. مامانت دقیق چی گفت؟»

عظیم رفت جلوتر آن‌قدر که میان پاهای پیرزن قرار گرفت. سرش را گرفت بالا و همان‌طور که اسکناس مچاله را به پیرزن نشان می‌داد گفت: «حوون می خواد. پولم دارم.»

پیرزن به اسکناس مچاله نگاه کرد و بعد به مرد که حالا پشت عظیم قرارگرفته بود و باز با همان کلمات شمرده گفت: «حممون؟»

عظیم سرش را تکان داد. پیرزن گفت: «مادرت کجاش درد می‌کرد؟»

پدر موهای مادر را دوردست حلقه کرده بود و به کمر و پاهای مادر لگد می‌زد. مادر سعی می‌کرد دست‌هایش را دور پاهای پدر حلقه کند و مانع ضربه زدن پدر به کفل و ران‌هایش شود. عظیم به چشم‌های پیرزن نگاه کرد و همان‌طور که صورت بادکرده مادر پیش چشم‌هایش بود دستش را گذاشت رو باسنش.

پیرزن بلند خندید و چشم‌هایش برق زد و گفت: «هموروئید؟ مامانت گفت هموروئید؟» بلند شد و به زن پشت پیشخوان گفت: «مادره گفته هموروئید بچه یاد نگرفته.»

زن پشت پیشخوان رو کرد به عظیم و گفت: «پماد یا کرم؟»

زن بدون آنکه به عظیم نگاه کند گفت: «پماد بهش بدید خیلی بهتره. حداقل برای من که خیلی بهتره.»

مرد پماد را از زن پشت پیشخوان گرفت و داد به عظیم و با همان صدای آرام گفت: «بیا پسرم.» و رفت.

عظیم همان‌جا وسط داروخانه باقی ماند. توی یک دستش پماد مانده بود و توی آن‌یکی دستش اسکناس مچاله شده. نه از پیرزن خبری بود و نه از زن پشت پیشخوان. بسته سفیدرنگ توی دست عظیم سنگینی می‌کرد. دست‌هایش باز یخ کرده بود. مادر پیش از آنکه در را روی عظیم ببند توی صورت عظیم خندیده بود و گفته بود طوری نیست. نترس. پول را مچاله کرده بود توی دست‌های عظیم و در را به هم کوبیده بود.

«باز که تو نرفتی؟ باز دیگه چی می خوای؟» زن پشت پیشخوان آمده بود این‌طرف و رو به روی عظیم ایستاده بود. عظیم اسکناس را گرفت سمت زن و با صدای لرزان گفت: «پولش؟ پولش چقدر شد؟»

سعی کرد سرش را بالا بگیرد. آن‌قدر که بتواند صورت زن را ببیند. مطمئن بود که اسکناس سبزرنگ برای خرید پیراشکی کافی است اما این بسته سفیدرنگ که محتویاتش توی دست عظیم تلق تلق می‌کرد لابد خیلی گران بود.

زن گفت: «پولش را آقا حساب کرد. برو خونه. ببین ساعت چهار شده. یک ساعت دیگه شب می شه.»

عظیم بسته را صاف توی دستش گرفته بود و طوری راه می‌رفت که محتویات داخل بسته حالا هر چه که بود تلق تلق نکند و اصلاً تکان نخورد. از تانکر بتن توی خیابان خبری نبود و شب آرام آرام سایه‌اش را روی خیابان می‌انداخت. باد سرد پاییز برگ‌ها را از پای درخت‌ها جمع می‌کرد و چند قدم آن‌طرف‌تر باز روی زمین می‌ریخت. نم‌نم باران با باد می‌آمد و قطره‌قطره روی صورت عظیم می‌نشست. صورت مادر پیش چشم های عظیم باز می خندید. نه دیگر از اشک روی صورتش خبری بود و نه دیگر بالای لبش باد کرده بود.

«تا الان کجا بودی. دلم هزار راه رفت. صد بار این خیابون رو بالا و پایین رفتم.» مادر مچ دست عظیم را محکم کشید و همانطور که چادرش را از سرش بر می داشت ادامه داد که: «دوساعته جلوی این در واستادم. بهت گفتم برو برای خودت یه پیراشکی بخر و برگرد.»

عظیم این پا آن پا می‌کرد و بسته سفیدرنگ را جلوی صورت مادر تکان می‌داد. مادر نشسته بود پای پیک‌نیک و همان‌طور که قابلمه آب را روی پیک‌نیک می‌گذاشت خودش را لعن و نفرین می‌کرد.

«لخت شو. بهت می‌گم لخت شو. از صبح من می‌خوام تو رو بشورم. نگاه کن ببین تنت چقدر چرکه.» شروع کرد به کندن لباس‌های عظیم و در یک‌چشم به هم زدن عظیم را نشاند میان تشت.

«الان پسر گلم رو حموم می‌کنم. تنت می شه پاک پاک. همچین امشب خوب بخوابی.» بسته سفیدرنگ توی دست عظیم مانده بود و جلد مقواییش خمیر شده بود.

محبوبه سلاجقه

۱۵ آذرماه ۹۹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *