نامه حمید بابایی به هوشنگ گلشیری

نامه افسانه احمدی به جلال الدین محمد مولوی
آذر ۳, ۱۳۹۸
سلام کاکه علی| آرش محمودی
آذر ۷, ۱۳۹۸

نامه‌ای به مقصد باران
آقای گلشیری سلام. فکر کنم سومین نامه‌ای است که برای شما می‌نویسم و این هم گویا قرار است به سیل نوشته‌های بی‌پاسخم بپیوندد. می‌دانید، از آخرین باری که حس کردم شما را دیدم، نزدیک یک سالی می‌گذرد.
بعد از دفاع و جریان پایان‌نامه بود که به واسطه‌اش تمام آثارتان را خواندم. خواب دیدم آمده‌اید سر کلاسم و بعد از رفتن دانش‌آموزانم گفتید: بمان، بخوان داستان جدیدت را.
ذوق‌زده بودم. بله، خوشحال و دست و پایم را هم گم کرده‌بودم و هر چه نگاه کردم تا داستان را بخوانم، تمام برگ‌ها سفید بود. از جایتان بلند شدید و دست کشیدید روی یکی از نیمکت‌ها و بعد اشاره کردید به تخته سیاه و گفتید: من سال‌ها کارم همین بود.
و گویی یک‌باره بغض گلویتان را چنگ زده باشد، گفتید: نگذاشتند درس بدهم، می‌دانی؟ می‌دانی برای یک معلم مردن همین لحظه است که نگذارند درس بدهی؟
تمام حرف‌هایتان واقعی بود و از جنس چیزی بود که همیشه در موردتان می‌شنیدم. آقای گلشیری آن حرف‌ها و آن بغض گلویتان چقدر واقعی بود؟ چرا این روزها وقتی پشت صندلی می‌نشینم و به صورت ذوق زده بچه‌ها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم شما گوشه‌ای ایستاده‌اید و زل زده‌اید بهم. می‌گویید: شرافت بهشان یاد بده، نوشتن همین شرافت است.
صادقانه بگویم تلاشم را می‌کنم همین طور باشم. گاهی اوقات سر کلاس قدم می‌زنم و با نشاط در مورد شما حرف می‌زنم و از داستان‌هایتان برایشان می‌خوانم. وقتی واژه‌هایی را که شما روی کاغذ آورده‌اید می‌خوانم، می‌بینم برق چشمانشان را.
وقتی از شما برای طلاب حرف زدم و هیچ‌کدام شما را نمی‌شناختند. آن چهره‌های متعجب بعد از خواندن داستان‌هایتان را فراموش نمی‌کنم. وقتی بحث‌مان به معصوم‌ها می‌رسید. آقای گلشیری، خیلی دوست داشتم این روزها بودید، ازتان می‌پرسیدم وقتی طلبه جوانی داستان‌تان را می‌خواند و فریاد می زند: عجب داستانی! چه احساسی بهتان دست می‌دهد.
امان از این روزگار غدار و دست تقدیر که چقدر زود شما را از ما گرفت آقای نویسنده. واقعن مرگ گلشیری،مرگ هر کسی نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *