نگذار گمنام بماند تنهایی| یازده شعر از کاظم واعظ‌زاده

برکف کوچه خانه پدری| صادق رحمانی
فروردین ۲۱, ۱۳۹۸
با تاریخ قضاوتم کن! | ارسین ارگون
فروردین ۲۱, ۱۳۹۸

۱
استخوانی
از استخوانی دیگر می‌پرسد
چه‌وقت می‌رسد
وقت پوسیدنِ ما؟
استخوانِ دیگر
به یاد نمی‌آوَرَد زیستن را
و درک نمی کند
پوسیدن
خیالی واهی‌ست
که می‌آید می‌رود
محومی شود.

۲
نامم را بدان
وقتی که استخوان‌هایم را
پیدا می‌کنند
نگذار گمنام بماند
تنهایی.

۳
دانه ریختم برای پرنده‌ها
از پنجره
به اتاق آمدند…
خانه را عوض کرده‌ایم
پرنده‌ها اما
از من نرفته‌اند.

۴
از بوسه
تنها ردّی مانده است
رفته‌اند لب‌ها…
و باد
تنها برای دور کردن می‌وزد
ما اما
پیش از آن‌که بازی را
آغاز کرده باشیم
خودمان را باخته‌ایم.

۵
به خانه برگشتیم
به خواب رفتیم در سکوت اتاق
حنجره‌هامان هنوز
در خیابانی سرخ
فریاد می‌زنند…

۶
زخم بسیار دیده‌ام
زخم‌هایی که به مرگ
نزدیکم کرده‌اند
زندگی اما
بازگشته‌ است
مثل قاتلی که بازمی‌گردد
به صحنه جرم.

۷
پرده کنار رفته
اتاق را می‌رهانَد از تاریکی
پنجره باز اما…
همیشه پنجره باز
برای بلعیدن هوای تازه نیست
گاه می‌تواند
برای بیرون راندن عطرِ زنی باشد
پیش از آن‌که تو از راه رسیده باشی.

۸
در هر جنگ
کسانی هستند
که پیش از اصابت گلوله‌ها
مُرده‌اند
آن‌ها
نتوانسته‌اند
تصویر کسانی را
که دوست داشته‌اند
با خود بیاوردند.

۹
با تو در هیچ خاطره‌ای
هم‌آغوش نبوده‌ام

زخمی دهان بازکرده
که می‌بلعد
خاطرات دیگرم را.

۱۰
می‌آیند و می‌روند
کسانی که فتح می‌کنند
قلّه‌هایت را
بعد تو می‌مانی
با قوطی‌های زنگ‌زده کنسرو
که بکارت دامنه‌ات را
آشفته‌اند…

آیا گُلی برتو
در میان انبوه فلزات
می‌تواند بروید؟

۱۱
بیا چشم‌هامان را کنار بگذاریم
لب‌هامان را کنار بگذاریم
دست‌هامان را کنار
بی هیچ واسطه‌ای
در آغوشِ هم خوشحال باشیم
در آغوشِ هم
گریه کنیم.

 

مجموعه شعر | وقت‌کشی | انتشارات نگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *