بلدرچینی را از باران گرفتم| م. مؤید

از کابوس تا رؤیا| حمیدرضا اکبری شروه
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷
خانه پدری آدم‌های دیگر| مرتضی برزگر
فروردین ۲۱, ۱۳۹۸

 

|جهان همیشه مسافتی نارساست!

نرگسِ هنوز
در هنوز ماند و/ کس خبرنکرد
گاه/ نسترن/ در انتظار/ پر کشید
گاه/ کوچه خیال/ دردمی گریزپای
یاس فام شد
گاه/ خشکنای یک چکاوک غریب
سایه را فشرد
گاه سنگ خاره هم/ نهان گریست/
گر چه گونه تر نکرد
هر چه بود
هیچ بوده ای
به کام سر نکرد و
روزگار
خیرگی ز سر به در نکرد

معنی نگاه بود و پیش چشم ما
کاج را/ به مه سپرد و/ سیمبر نکرد و
پشت چشم
مخمل نوازشش
شب مرا/ سحر نکرد
هم/ سفر نکرد
نرفت/ هم
هم/ نبود
هم/ نماند
و هم/ نیامد و مرا در این گدار
یک هزار سال و
بیشتر/ نشاند
هم/ گذر نکرد

با تمام این که/ دانش فرا
به سان مهربانی غریزه
در تمام تارتار روشنی/ پدید بود
با تمام این که/ نخل و

سایه های نخل/
بخش های ایستاده همیشه ای شهید بود
وجد سبز این زبرجد رواق گفت وگوی سرخ
در محاق او/ اثر نکرد

راهوار را/ نخواند
یا/ نظرنکرد

آی/ ای عزیز من/ نگاه می کنی
چگونه انتظار
زخم پشت پلک خواب گشت؟
آی/ ای عزیز من
از گذار تو نبود/ این که خاک
توتیای چشم آفتاب گشت؟

تو ـ کجاست؟
بی تو/ پاک/ راه/ کیش/ واژه های ناب
گفت های بی نشانه ای است
روز را نگاه می کنی؟
ادامه شبانه ای است
خانه هم/ سیاه پوش خانه ای است

تو ـ کجاست؟
هیچ کس/ دوای زخم کهنه را
مگر/ به نیشتر نکرد

جای پای تلخ/ روی گونه ماند
مادرم
چقدر اشک ریخت
گستر ستم/ فراخ بود
انتهای شاخه تکیده/ سیب
واژگونه ماند
پاسخ کشش/ نداشت
مویه/ واکنش نداشت
سرخ هم/ تپش نداشت
راه/ سنگلاخ بود

گاهِ پرتویی نسیم
رازِ مویه پگاه روز هفتم مرا
به ذی طوا  رساند
تو ـ کجاست؟
دل/ گدازه بود و/ دل گداز
آذر گدازه بیشترنکرد

این همه/ شب و شبانه و شبانگی
قضا نخواست
این همه
شب و
شبانه و شبانگی قدر نکرد

لخت خون و/ بخت سرنگون
سزاست
هرکه را که از کنام شرزه ها
حذر نکرد و
… نرگس هنوز

| شعر  خود لیلی است

امروز/ اول اوت ِ چند سال پیش است
تو را می‌نگرم
خود لیلی است
افشانۀ بید مجنون

امروز/ اول اوت چند سال بعد است
تو کمی لاغر شده‌ای

بی تکاپو/ لبخند می‌زنی
می‌خواهی جایی بروی !؟

امروز/ اول اوت است
یکی از اول اوت‌ها
و چونان/ هر امروز ِ دیگری

تو را می نگرم
از آن بی تکاپویی هم / خبری نیست

پیر می‌شوی
و چندروز دیگر
قلب الاٌسد ِ تو/ می‌سوزد

امروز/ اول اوت است
چه روز با ارزشی !؟
همان ِ دردی طولانی
چه روز با ارزشی !؟
التفات
در کژراهۀ شبی روشن
قدم می‌زند

گلی سرخ/ نشسته بر گیسوانی سیاه
همان
اول اوت نخستین
و چینش دانه‌های یاقوتی و منظّم دانه‌های انار
ماهیچه‌ای صخره‌ای می‌سازد

خود ِ لیلی است
افشانۀ بید مجنون
خود ِ لیلی .

| چونان کسی که نیست
برای امیلی دیکنسون

چونان کسی که نیست
برایت گفته بودم
یک‌بار
بلدرچینی را از باران گرفتم
میهمانش کردم به خشکی و مرکوکرم
و به آفتاب دادم

چونان کسی که نیست
برایم گفته بودی- اگر بتوانم ….
سینه‌سرخی رنجور را کمک کنم
بیهوده نزیسته‌ام

اینک تو با باوری یگانه آرمیده‌ای
در گستره‌ی خداوند
اینک من با باوری یگانه می‌دانم
کوثر بلندترین است
فرازتر از همه روزگاران و
هم‌جان جان باران
پس آن را چونان کسی که نیست
و به سازی که تنها خداوند بشنود
برای تو می‌خوانم
از همان آوند که گل‌های زعفران را ساخت
تا یاران والایت را بیابی
و آرمیدگی تو سرشار گل‌های زعفران باشد

ای درختان بی‌پاییز
ای تمشک‌های درخشان دوست‌داشتنی
ای درختان بی‌پاییز
ای باروران زمستان ندیده
ای همیشگی‌های مخمل سبز
– به بازگشت امیدی نبود
و بود همیشگی بود
مهرآرا
بی سینه سرخ
شعر/خواهری نداشت
و بی بلدرچین/ برادری
از دیشب چه مانده است؟
از دیشب چه مانده است؟
یاد تاریکی و رخنه مهربان ستاره‌ها
از عبور آتش؟
خاکستر و دریغ
از لبخند تو؟
دیدنیها
کلمات سنگ و سوز
پذیرگان باران و باران و باران

| در این گوشه از کوهستان سرخ

در این گوشه
شگقتی
افسانه‌ای است زودگذر
با یادی دیر و دیرپا
چه بگویم؟
شناوری نطفه شقایق سرخ میان بنفش و آبی کوهستان

| نرگس‌های ایرانی

خلیج فارس رو به ماندن می‌وزد
و همین‌که/ مه پر پشت/ با نسیم پگاهان
بپراکند
از تاری تا روشنای
نرگس ایرانی/ می‌دمد در سورنای بودن خویش

| از پندار آبی

گوسفندهای سپید
چراگاهِ آبی
فردا هوا بارانی است.

تازیانۀ باد
گذر زمان
برف را ساغری کرد.

هوای بارانی
سازگارتر از پس زمینۀ برف است
برای دیدن ابرِ سپیدِ بازدم اسب ها.
دیدن شکوفه های بادام
دشوار می نماید

در مانده برف های زمستانی.
توده ابری با کمی مویرگ سیاه
انبوه شکوفه های گیلاس.

برف ها
سازگار روزان ابری و شبان مهتابی اند
ماندگارند هنوز.

کمی اندوه کمی خیسی
کپل های درخشانی دارند اسب ها
در باران شبانگاهی.

نرده زیباست!؟
مگر برف
بر آن بنشیند و آن را بپوشاند.

می دانم برف است
دانستن دیدن است
سپید و گسترده و سپید.
نرفته می روم روی برف ها
چه خوب
جاپایی نیست.

| بر کدام پلۀ برف!
بر کدام پله
پلۀ چندم
یک تن و یک جا
ایستاده ایم من و تو
هم پای انارِ امروزین
نه رو به بالا یا پایین
ایستاده سوی بی هنجار
همین بسنده است گفت
این است رؤیامان
این است رؤیامان
بخش هستیِ از آنِ من و تو
هم پای انار

آه از برف!
برفِ یکریز
آه از فروفکنده گشتن برف!
و نمی دانیم
و نمی دانیم کدام پَر
کدام دانه
از این دانه های سرخِ صخره ای
پرتوی آتشین  جان می افکند
بر این دویِ یکی گشته
موازی خویش و هم میهن.

| دل مرا
دل مرا / زر آراسته اند
کجایی تو ؟
غروب می شود

دل مرا / نارنج آراسته اند
کجایی تو
پگاه ِ اردیبهشت است

دل مرا / سبز آراسته اند
کجایی تو
جنگل تابستان سرشار گشت از نیم‌روز

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *