از کابوس تا رؤیا| حمیدرضا اکبری شروه

منتظرم باران بند بیاید| فریبا گرانمایه
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷
بلدرچینی را از باران گرفتم| م. مؤید
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷

| کابوس

چرا چیزی نگفتی!
تا با قلبم گوش کنم
تنها آغوش تو ست
تمام حرف های ناگفته ام.
حرفها که ناتمام نمی مانند؟
می مانند!
کلمات را بر میدارم
واز دهان ترانه
سرازیر نه
می
با
رم !
گوش کن!
من تبعید ی تو شده ام
جهان دوزخی باید باشد
طالع ام می شوی !؟
آفتاب را دست نبرده ام
چشم هایم مه گرفته اند
وانعکاس صدای تو
تنها از کابوس دورم می کند!
که من در سیاره ی تنت
آرام می گیرم فقط!

| نقش
همه چیز
این درختی‌ست
که بهِ تو برمی‌گردد
ایستاده
زیبا
انگار صدایت
زمان ندارد!

چند سال قبل خودمان نبودیم
– اگر به عقب برگردد همه چیز –
بازیگران خوبی نیستیم
من در نقش شکنجه‌گر
و تو زندگی !
ایستاده مثل همین درخت
که ادامه داریم…

| رؤیا
مثلا روبروی هم نشسته ایم
روی صندلی هایمان
به بهانه ی فنجان قهوه
به هم نزدیکتر می شویم
از هم دور می شویم
نزدیک می شویم
دور…
آنقدر دور که…
من به باران فکر می کنم
به نامی که برای دخترمان دوست داشتیم

و تو به ته فنجانی که محال بود
رویاهایی به این بزرگی را در خود جا داده باشد

| برای نبودنت
کوچه هارا می شمارم
از سیزده که رد بشوم
زخم گلویم
تازه می شود.
اشک هم از چشمانم نمی رود
تا نبودنت را
کمی تلافی بکنم
من برای نبودنت
دنیا را دوست ندارم
خدا باید دلداریم بدهد
وبرای آرامشم
از هیچ کتاب آسمانی راضی نیستم
من ادعای پیامبری هم بکنم
خودم باید
کتابی بنویسم
که آهو را حرام !
و دوست داشتن را
به نام همان گناه همیشگی صدا بزنیم
دنیا را دور بزنیم!
کودکی تکرار می شود
ترانه بخوان، ازدهان کوکبان!
کبودی لاله را
من ندارم
دلخوشی ام را به گور می برد
گورکنی که گور خودش را کنده است
من از نصف النهار حادثه
به استوای شهری می رسم
که جنگجویانش
برای عروس نشدن خواهرانشان
تیر خلاص را صدا می زنند
باید وطن
مادری باکره بماند
حتی دشمن بیاید
و تجاوز فکری بشود
برای نجنگیدن!
همه چیز تمام شدنی نیست
انسان هم که باشی
از مرگ عبرت می گیری
مثل خواب شاید
و فکر می کنی تمام شده است
و کوچه هارا شماره زده ای
و دیگر هیچ !
تا فردا تمام وقت
بایستی روبه‌روی دشمن
زل بز‌نی به چشم‌هاش !
وفکری دوباره سراغت را بگیرد
تحریکت نمی‌شوم
بلند می گویی!
و دوباره خودمان می مانیم
در جشن صلحی
که باید اتفاق بیافتد
و کوچه همان می شود
دراز !
هاشور خورده
روی اندام کج وطنم
که حالا سرودی سرد
بردهانش برف دارد.

| بیداری
چه باید صدا بزنم
نامت صدا شده است
شاید اخنرین قربانی این جهان باشی
مچاله شده درهوا !
باور نمی کنم
نام دیگرت خاورمیانه باشد
محصور در خطوطی شکسته
دوست دارم
از نستعلیق هایی بیرون بزنی
که هیچ باکره ای
شبانه اش را ندیده است.
بلندگوی جهان نبوده ام/نباش!
بوق نمی زنم
باید حنجره ای داشته باشم
که زخم را نشناسد
و گرسنگی
برای کودکان سیاه وسفید نیاورد.

جمجمه ام حالا
از صدای تو پر شده است
باید جهان را بیدار کنیم.

| درخت
درخت را نشانه می رود
تبر !
و آزادی باید باشد
مردم خواب را دوست دارند
آینه را بردار!
خودت را ببین
پلنگی شده ای
که پنجه هایش را می جوید
و با باد تکان می خورد.
بیچاره نمی دانم کی ؟
ساده فکر می کند
باید چریده باشی به فکر
دستت را بلند کن!
جهان را کر از طبل کنیم
که کشور
زنانه‌گی‌اش دوباره به قاجار نرسد!
گذشته شیرین نمی‌شود/نشده
من به خودم آویزانم
به تکرار درخت‌هایی
که کابوسِ تبر دارند!
و از بس خونی‌اند
هوا پس نمی‌دهند.

| پنج شعرانه کوچک

راه می روی
نگاه می کنی
به چشم هایم خیره شد ه ای
تو همان گربه ای
که تمام زندگی ام را
به لیس می کشی.

خیره
به جاده های پیش رو
تمام خستگی ام
روی شانه های توست!

راه می رویم
بدون ماه!
در این شبانه ی مفرغی
اشتباه نبین!
میان من – تو
عشق !
تنها تباه شده است.

نشسته ام
به صدای سرفه هایت
که روی قلبم
جدید جلوه می کنند .

مانده ام
کنار صدای سبز این سکوت !
که هزار بار
دل پلاسیده ام را
پاره کرده است…
چای دم کن!
حالا لبانم
به وقت نوشیدنت رسیده اند
فروتنانه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *