منتظرم باران بند بیاید| فریبا گرانمایه

خوابی که دیر تعبیر شد!| ابوالفضل زرویی نصرآباد
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷
از کابوس تا رؤیا| حمیدرضا اکبری شروه
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷

لیوان چای به دست ، پشت پنجره می ایستم وبه حیاط کوچک مان نگاه می کنم که اولین باران پاییزگردوخاک ماههایش را شسته وسیلاب به راه انداخته است . شیب کف را درست درنیاورده اند وهرباربا شستن حیاط یا آمدن برف وباران باغچه ازآب لبریزمی شود. کرم های خاکی سرازخاک بیرون آورده اند.
راحله مرد . امروزعصرباخبرشدم . یکی ازبچه ها درگروه تلگرامی مان فقط دوکلمه نوشت :   راحت شد. . یک ماه پیش با شدت گرفتن بیماری ، ما دوستان نزدیکش تصمیم گرفتیم هرکدام به نوبت شبی دربیمارستان کنارش بمانیم وبرای برنامه ریزی بهترگروهی تشکیل دادیم. امشب بازنوبت من بود. ازعصرتاحالا دوازده نفراعضا یکی یکی دارند گروه را ترک می کنند. فقط من مانده ام و یک نفردیگر. پنج سال زندگی با سرطان تمام شد. انتظارچیزبدی است.
شب هایی که دوستان دیگرپیش اومی ماندند اگرهم خوابم می برد بارها بیدارمی شدم وبا چشمهای خواب آلود موبایلم را اززیربالش درمی آوردم ومدتها به آن خیره می شدم. نوری که ازگوشی به صورت آرش می تابید اورا به غلت زدن وامی داشت. دقایقی خواب وبیداربی حرکت می ماند، بعد انگاربخواهد فکرسمجی را ازذهنش براند دست راستش را درهواتکان می داد ؛ بگیربخواب . اگه طوریش بشه که نصفه شب خبرت نمی کنن. تمام همدردی اش در جمله ای خلاصه می شد که نیمه شبها به زبان می آورد.

امروزصبح سری به مامان زدم. درتماس تلفنی دیشب ، ازمیگرنش می نالید که دوباره عود کرده بود. گفت فراموشش کرده ام ، به او نمی رسم وهمه ی فکروذکرم پیش دوست بیمارم است. گفت اگرتوی بیمارستان هم بیفتد حاضرنیستم یک شب آنجا بخوابم. می دیدمش که هنگام گفتن این حرفها یک ابرویش را بالا برده وسرش را تکان می دهد. سرراه برایش سبزی کوکو ولوبیا سبزخریدم. با اخم دررا بازکرد. سرش را با دستمال گلدار،محکم بسته بود ودستک های آن را کنارپیشانی پاپیون کرده بود .صورتش را بوسیدم. خیسی کرم مرطوب کننده اش که به لبم خورد خودم را عقب کشیدم. لوبیا وسبزی را شستم ، خرد کردم وتوی فریزرجا دادم.یخچال ازبیرون زیادی تمیزبود. معلوم بود چیزی آن تو دارد می پوسد. با این اخلاق مامان خوب آشنا هستم که وقتی چیزی خراب می شود تازه به صرافت مصرفش می افتد.چند تا گوجه ی له شده ،‌خیارکپک زده وموزسیاه کرده دریک سبد پلاستیکی زرد پیدا کردم. همه را دورریختم. زیرلب غرغرکرد؛ اعتنا نکردم . بافتن پتوی جدیدی را شروع کرده بود. این دفعه ترکیبی ازکاموای صورتی وآبی روشن برای نوزادی که شاید هرگزبه دنیا نمی آمد. موقع رفتنم آه کشید ؛ الهی بچه ات مثل خودت بشه. نفهمیدم این حرفش دعا بود یا نفرین. چند قدم مانده به خانه باران گرفت. موهای بیرون مانده ازروسریم به سرعت وزشد. خودم را به آینه ی کوچک دستشویی رساندم وبه صورتم زل زدم.

شب آخری که کنارراحله ماندم حالش خوب نبود ولی حواسش درست کارمی کرد. این باردلیل بستری شدنش تب های مداومی بود که قطع نمی شد. روی دراتاق خصوصی اش زده بودند: قرنطینه . پشت پنجره ی بسته وبی نوراتاق، آب میوه ها وشربت های خانگی ردیف شده بودند. پاشویه اش کردم . استخوان ساق پا ازپوست زرد چرم مانندش بیرون زده بود. یاد بابا درروزهای آخرافتادم . راحله این دفعه ازبیمارستان بیرون نمی آمد. پرسید دستم را ضدعفونی کرده ام. ماسکم کمی کناررفته بود اشاره کرد که درستش کنم . ازهمه شاکی بود . ازتنها برادرش که نمی توانست صبح تا شب پیش اوباشد. ازدکتر وکادرپزشکی بیمارستان که
بی جهت نگهش داشته بودند. دلش هوای آسمان ، طبیعت وخیابان را کرده بود. گفتم آن بیرون چندان هم خبری نیست. گفت به مامان بگویم برایش دعا کند. خواست برایش آسمان خالی آدام هرست را بگذارم و تا توی گوشیم دنبالش بگردم خوابش برده بود. موهای ریخته اش بعد ازشیمی درمانی فرفری درآمده بود.

چای طعم خاک می دهد. بی هدف کانالهای تلویزیون را بالا وپایین می کنم . رنگ سیب زمینی هایی که برای کتلت امشب آب پزکرده بودم ومی خواستم برای راحله هم ببرم روی پیشخان آشپزخانه اززردی به کبودی می زند. کاش می توانستم گریه کنم.
آرش پیامک داده کارش طول کشیده وفردا ازیزد برمی گردد. نوشته ؛ یه جایی خوندم که مردن انفرادی ترین تجربه ی آدمه.
ما هم دیریا زود تجربه ش می کنیم، پس بی خیال.

به مامان زنگ می زنم ومی گویم آماده باشد بروم دنبالش که امشب بیاید اینجا . توی کیفم دنبال کلیدماشین می گردم که دستم می خورد به فرفره ی چوبی بچگی ام که امروزپس ازبیرون ریختن وتمیزکردن وسایل قدیمی مامان پیدا کردم. هشت ، نه ساله که بودم دلبستگی ام چرخاندن مدام فرفره پشت سینی بیضی مسی بود. فرفره ی چوبی را روی سطح صیقلی میزجلوی کاناپه پرت می کنم . رنگهای چرخان را که می بینم بغضم می ترکد.
منتظرم باران بند بیاید بروم دنبال مامان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *