فریضه ای برای مردن داستانی تازه از رویا جعفری

گفت وگو با مهدخت معین
دی ۲۶, ۱۳۹۷
تـــاکـســیــدرمـــــى نوشته محمد خضیر، ترجمه فرزدق اسدی
بهمن ۲۸, ۱۳۹۷

پاهایش را که از مسح خیس شده بود در کفش­های پشت خوابیده­اش گذاشت. در را بست و به سمت مسجد رفت.

حاج مرتضی، با قدم­های تند رفت سمت مسجد. از بن بستشان که بیرون آمد دید جلوی مغازه ی میوه فروشی ته کوچه ماشینی خراب شده. دو نفر داشتند هل می دادند. صدا زدند حاج مرتضی بیا کمک. حاجی رفت سمتشان. صدای اذان به گوشش رسید. مسجد سمت دیگر کوچه است. حاجی ایستاد. هول شد. سرش را پایین انداخت که نبیندشان و رفت سمت مسجد.

در نزدیکی مسجد، انگشت اشاره و شست دست چپش را گذاشت بالا و پایین انگشترش و نگین شرف الشمس آن را لمس کرد. دست راستش را برد بالا و در تلاقی نور خورشید، نگین شرف الشمس را بوسید. نماز در حال شروع شدن بود. به سرعت خودش را به صف اول رساند و با صدای الله اکبر نیت، دست­هایش را بالا برد و نیت کرد.

بعد از سجده­ی شکر آخر نماز سرش را از روی مهر بالا نیاورد. زمان می­گذشت و او همچنان ذکر می­گفت. حاج محسن کنارش نشسته بود. در محل فقط او میداند که یاسر پسرش چه کرده است. دستش را گذاشت روی کمر حاج مرتضی و آرام در گوشش زمزمه کرد: بلند شو مرد. چقدر ذکر میگی. الآن همه میفهمن چته. مرتضی بلند نمی­شد. محسن هم به سجده رفت. در حالیکه سرش روی مهر بود گفت: چقدر بریدن مگه؟ مرتضی گفت: صد میلیون. محسن از تعجب خشکش زد. حسرت می­خورد که هیچ کمکی از دستش بر نمی­آمد. مرتضی انگار با در میان گذاشتن کلمه ی صد میلیون قدری از سنگینی اش کم کرد. هر دو از سجده بلند شدند. حاج محسن پرسید تا کی وقت داری؟ مرتضی نفس عمیقی کشید و گفت: تا آخر برج و ادامه داد: حاج محسن، اگه یاسرمو ببرن زندان من از بی آبروییش می­میرم. این بچه که فقط نزده. اون اول شروع کرده. حالا کی مگه باور می کنه اینو؟ همه میگن پسرش لات بی سرو پاست. محسن سعی داشت آرامش کند. اما هیچ چیزی بلد نبود بگوید. ناگهان صدای حاج رضا، امام جماعت مسجد از بلندگو پخش شد. “خوب، بندگان مخلص خدا، نمازتون قبول حق. ایمانتون قوی باشه که ایشالا همه دعاهاتون مستجاب بشه، گفتم ایمان، همانطور که می­دونید مرد مؤمن هیچوقت ایمانشو از دست نمی ده. ایمان سر منشأ تمام اعمال ماست. نکنه یه وقتی ایمانتون سست بشه و امیدتونو از دست بدید…”.

حاج مرتضی بعد از نماز با پاهایی که روی زمین می کشید به سمت خانه رفت. در راه خانه، امیر نصاب را دید. سعی کرد نگاهش را به سمت تابلوی سوپری سوق بدهد. اما صدایی نگهش داشت. – خوبه حاجی، دیگه یابو هم آب میدی. باشه دستت درد نکنه. مرد حسابی تو مگه دیروز جون محمد حسینتو قسم نخوردی که تا امروز بارمو می رسونی. تسبیح در دست حاج مرتضی به آرامی می­لرزید. پیشانی اش عرق کرد. دست لرزانش را روی چروک­های پیشانی­اش کشید و با خجالت گفت: امیرخان به جون یه دونه پسرم، این چند روزه مجید گیره، کار یکی از بچه ها گیر بود. جنس فاسدی داشت. میگم زود بیارن واست.

امیر نصاب زیر لب لا اله الا الله­ی گفت و بی خداحافظی راهش را کج کرد. حاج مرتضی به خانه رسید. مجید روی پله ها بیکار نشسته بود. وقتی حاجی را دید بدون اینکه تکانی به بدنش بدهد زیر لب سلام کرد. حاجی علیکم السلام آرامی گفت. خواست در برود داخل ساختمان که مجید پرسید: حاجی ماشینو از مکانیکی آوردم. بار بهمون نخورد همچنان؟ مردیم از علافی. حاجی تسبیحش را سفت فشار داد و گفت: بار امیر نصاب رو از ترمینال بردار ببر در مغازش و وارد ساختمان شد.

مجید داماد حاج مرتضی است. از پارسال که ریسندگی زربافت بسته شد و همه­ی نیروهایش را اخراج کرد، روی وانت حاجی کار می کند.

حاج مرتضی وارد ساختمان خانه شد. ساختمان یک راهرو باریک و دراز است. ابتدای راهرو آشپزخانه ای است که به زور یک گاز و دو کابینت را در خودش جای داده است. بعد از آشپرخانه یک اتاق است که دخترش زهرا، مجید دامادش و نوه اش محمد حسین در آن اتاق زندگی می­کنند. اتاق آخری هم که به نسبت بزرگ است با یک ایرانیت دو تکه کرده اند. یک سمتش یاسر، سمت دیگرش هم زنش نرگس و دختر کوچکش فاطمه هستند. یخچال هم آنجا است. خودش هم شبهای سرد در راهرو و شب های گرم در حیاط می خوابد.

حاج مرتضی پتویش را برداشت و به سمت بالکن رفت. شب مهتابی بود و نور ماه روی صورتش افتاده بود که خوابش برد، با نور خورشید توی چشمش از خواب برخاست. مضطرب بود از اینکه برای نماز صبح خواب مانده بود. “استغفرالله، خدایا توبه” ای گفت و بلند شد.

رفت به اتاق آخری. در کمد را باز کرد. به سراغ کیفش رفت. بازش کرد و اسناد و دفترچه­ی بانکی­ای را نگاه کرد. آنها را وارسی کرد. تاریخ هایشان را باز هم به دقت نگاه کرد. آنها را سر جایشان گذاشت و زیپ کیف را بست.

زنش بیدار شده و چای را دم کرده بود. برایش در یک سینی یک استکان چای و کمی نان و پنیر گذاشته بود. سینی را آورد در بالکن. به مرتضی نگاه کرد و گفت: حاجی نگفتی دیه رو چقدر بریدن؟

-چیزی نیست. میتونیم جورش کنیم.

–د خوب چرا به من نمیگی؟ معلوم هست داری چیکار می کنی؟ این پسره بیست روز دیگه میفته زندان. ای خدا دردمو به کی بگم آخه. آبرومون به درک. بچم دق می کنه از غصه تو زندان.

–نگران نباش، دارم یه کارایی می کنم واسش.

–چرا به من نمیگی خوب؟ این همه وقت گذشته هیچ کاری واسه یاسر که نکردی هیچ، تو خرج دختراهم موندیم. چهار روز دیگه هم اثاثامون تو کوچس. من چیکارم تو این خونه پس؟ چرا به من نمیگی همه چیو؟ بگو چیکار باید بکنیم؟ تو هم که هیچ کاری نمی کنی…

مرتضی تسبیحش را برداشت. “استغرالله­”ی گفت و صبحانه نخورده از خانه خارج شد.

به مغازه­ی جواهر فروشی منوچهر رسید. دستش را مشت کرده بود. انگشتر شرف الشمس در مشتش بود. پانصد هزار تومان. تمام پولی که از منوچهر گرفت. به سمت مغازه­ی علی قناد رفت. سلام کرد. علی با سر جوابش را داد. پانصد هزار تومان را روی ترازو گذاشت. علی پول­ها را برداشت و شمرد و با اخمی گفت خوب؟

-خوب به جمالت، کرایه­ی این ماهه دیگه. اخم نکن برادر. کرایتو آوردم.

-دو ماه عقب افتاده داری مرد. یه میلیون بهم بدهکاری هنوز. می خوای حلوا حلوات کنم؟

-صبور باش مسلمان. دارم یه کارایی صورت میدم. میارم برات به زودی. به جان فاطمم دارم با چند تا باغ واسه باراشون هماهنگ می کنم. قراره وانت کل ماه تو کار باشه. پول قلنبه میاد دستم. حالا اینو بگیر بگو شکر تا همین روزا از خجالتت در بیام. با نشنیده گرفتن “چه می دونم والا”ی علی، با او خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت.

هیچ باری در کار نیست. حاج مرتضی و مجید یک ماه است که به این در و آن در زده اند اما باری بهشان نخورده است. همه یا فک و فامیلشان وانت دارند یا به باربری بیشتر اعتماد دارند. باربری هم وانت مدل پایین حاج مرتضی را قبول نمی کند.

حاج مرتضی به سمت مرکز شهر راه افتاد. بعد از دعوایی که یاسر با بساطی کناری اش داشت و به این مصیبت ختم شد، دیگر اجازه نداد یاسر در خیابان بساط کند. فرستادش در کلیدسازی برادر زنش پادویی کند. از وقتی با وثیقه آزاد شده بود، هر روز بعد از ظهر به او سر می­زد. مطمئن می شد پای کار ایستاده، گپ و گفتی می­کرد و برمی­گشت خانه. انگار می­ترسید یاسر باز خطایی کند. این بار دیگر هیچکس را نداشت که برایش سند بگذارد.

این سمت شهر انگار همه چیز با محله شان فرق داشت. از مدل ماشین­ها گرفته تا حتی اخلاق آدم­ها. غرق تماشا بود.

زانودرد داشت. در راه بازگشت پارک کوچکی دید و کنار پیرمردی روی نیمکت نشست. پیرمرد داشت به بازی بچه­ها نگاه می کرد. حاج مرتضی خواست سر صحبت را باز کند که گفت: حاجی چند ساله بازنشست شدی؟ پیرمرد نگاهش را از بچه­ها برداشت. با سردی گفت: بیست سال. –ماشالله حاجی بهت نمیاد. دستش را برد کنارش و روی چوب نیمکت دو بار کوبید و ادامه داد پس بچه­هات بزرگن. –آره. دو تا پسرن که زن گرفتن. یکیشون آلمانه یکیشون تهران.

-چیکارن حاجی؟

یکیشون مهندس مکانیکه. شرکت داره خودش. اون یکیم که آلمانه کامپیوتر خونده. تو یه شرکت بزرگ کار می کنه.

-به به حاجی. ماشالله بهشون. منم یه پسر دارم یاسره اسمش. بساز بفروشه. به امام حسین برج می سازه گردنت درد می گیره بخوای تا بالاشو نگاه کنی. مهندس ساختمونه. بخدا میگم.

-نه آقا حرفت قبول.

-من و دامادمم به والله یه شرکت حمل و نقل بزرگ داریم. کامیون و تریلی و هر چی بگی. می خوایمم بزنیم تو کار ترانزیت. بار ببریم خارج. دیگه این پولا جواب نمیده بهمون به مولا. به جون بچه­هام قسم دیگه عادی نمی تونیم زندگی کنیم.

مرتضی حالا دیگر در شرکت حمل و نقل بزرگش روی میز نشسته بود و بارنامه ها را مهر و امضا می کرد. به انباردارهایش دستور می­داد مرتب بچینند و به راننده­هایش توصیه هایی می­کرد که صدای اذان مغرب او را از شرکتش کشید بیرون.

-ای وای حاجی نمازه. نزدیکترین مسجد این محل کجاست؟

بعد از نماز به سمت خانه بازگشت. مجید را در کوچه دید. مجید تا حاجی را دید دوید سمتش. حاجی سلام.

-علیکم سلام. خسته نباشی.

-کار نکردم اصلا حاجی. صب وانت بازی در آورد. بردم تعمیرگاه میگه واشر سرسیلندر سوزونده. پرسیدم چقدر میشه میگه سیصد تومن. حاجی چیکار کنیم؟ وانت بخوابه همین دو زارم در نمیاریما.

-نگران نباش پسرم. صبر کن. به امام رضا دارم یه کارایی صورت میدم. درست میشه ان شاء الله.

مجید تقریبا داد زد: چه درستی حاجی؟ همش بلدی وعده وعید بیخود بدی. چه کاری می تونی صورت بدی اصلا؟ پول داری؟ آشنا داری؟ ماشالله توان کارم که نداری. ولمون کن تروخدا.

-خجالت بکش. آروم تر. آبرو داریم تو این محل. اعتبار من به همین عزت و احتراممه. خرابش نکن پسر. نکن.

مجید در حالیکه پوزخندی زد گفت: کدوم عزت و اعتبار؟ مرد حسابی چند وقته مارو انگشت نمای خلق الله کردی. هر جا میرم میگن پدرزن توهمیت چطوره. هی داری وعده وعید الکی به این و اون میدی یا قمپز در می کنی. تازه چه مطمئن قسمم می­خوری. پیر شدی داری خرفت می­شی. بعدم ادعات میشه که وای مسلمونم وای صالحم. ولمون کن حاجی.

مرتضی دستش را برد سمت شانه­اش تا آرامش کند. اما مجید به او تنه­ای زد و رفت. مرتضی زیر لب گفت: دارم یه کارایی می کنم بی انصاف.

حاج مرتضی به خانه آمد. گام­هایش سبک شده بودند. به اتاق آخری رفت. در کمد را باز کرد. از کیفش اسناد و دفترچه­ها را درآورد و باز هم رقم­ها و تاریخ­هایشان را چک کرد. بندهای قرارداد را برای چندمین بار با دقت خواند. اسناد را برگرداند در کیف و به حیاط رفت.

هنوز از حرف­های مجید برافروخته بود که در حیاط باز شد. یاسر بود که وارد حیاط شد.

-سلام حاجی.

-سلام علیکم.

-میشه بشینم اینجا؟

-آره پسرم. بشین.

یاسر با فاصله نشست کنار پدرش.

-یه چیز میخوام بگم حاجی.

-بگو پسر جان.

-من…من…می­خوام برم زندان.

مرتضی سرش را بالا آورد.  –یعنی چه؟

-پسر منوچهر جواهری رفیقمه. گفت انگشترتو فروختی. می دونم واسه کرایه خونه بوده. حاجی تو این یه ذره موندی. چجوری می خوای صد ملیون دیه بدی آخه؟

-درست میشه پسرم. تو دیگه باورم کن. دارم یه کارایی می کنم واست. تو بری زندان ما دیگه سرمونو تو این محل چطوری بلند کنیم؟

-الآنشم خیلی فرقی نکرده. رفیقام میگن ساقی بابات کیه. میگن حاجی تو توهمه. نمی خوام حاجی. خودت هر چی آبرو داشتیم بردی. اصلا من میخوام برم زندان که از این متلکا خلاص شم.

یاسر اینها را گفت و رفت داخل ساختمان.

حاج مرتضی تسبیحش را برداشت و تقریبا دوید سمت مسجد. سراسیمه دنبال حاج رضا می­گشت. حاج رضا کنار در ورودی ایستاده بود و داشت به چند تا از جوان­ها آداب شرعی غسل را یاد می داد. رفت سراغ حاج رضا و دستش را گرفت. حاج رضا سراسیمگی­اش را دید و گفت: چی شده مسلمان؟ چرا رنگت پریده؟

-حاجی لطفا تشریف بیارید اون طرف مِن باب مسئله­ای سؤال دارم. نشستند کنار حوض. مرتضی اطراف را نگاه کرد. تسبیحش را سفت گرفته بود. تسبیح در دستش می­لرزید. سرش را آورد جلو. با چشم­های بی فروغ و صورت رنگ پریده به حاج رضا نگاه کرد و گفت: حاج رضا می­دونی هر قسم دروغ چقدر از عمر آدم کم می کنه؟

حاج رضا قدری ابروهایش را در هم کشید. نمی­فهمید حاج مرتضی چه می­گوید. نمی­توانست از نگاه حاج مرتضی که پر از پرسش است فرار کند. پاسخ داد: خوب…بستگی داره برادر. بستگی به نوع دروغ که چقدر بزرگ باشه یا چه عواقبی داشته باشه. توبه کرده باشه طرف یا نه. چرا می پرسی؟

-حاجی زمان دقیق نمی تونی برای هر قسمی بدی؟

-اسغفرلله. مگه من تو بارگاه پروردگارم که بدونم اینارو.

-حاجی خودت نشستی رو منبر گفتی قسم دروغ از عمر کم می کنه. گفتی اگه می خواید زود نمیرید قسم دروغ نخورید. خودت گفتی اگه می خواید جوونتون جوونمرگ نشه نذارید قسم دروغ بخوره. جواب اینم می دونی حاجی. یکم فکر کن بهم بگو.

حاج رضا کمی فکر کرد. با خودش گفت حتما مرتضی از قسم هایش ترسیده. لحن مهربانی به خودش گرفت و گفت: برادر، توبه کن. هر چقدر هم که تا به حال گناه کرده باشی. اعم از قسم دروغ و هر چیزی، با توبه پاک میشی و مثل یک کودک، منزه میشی. توبه کن که ان شاء الله خدا همه­ی بندگانش رو می­بخشه و هیچ ترسی به دلت راه نده. فقط ایمان داشته باش.

حاج مرتضی آب دهانش را قورت داد. دهانش خشک شده بود. اطرافش را دوباره نگاه کرد. چشم های بی فروغش را به دهان حاج رضا دوخته بود. انگار آنجا دنبال رهایی­اش می گشت. سرش را آورد جلوتر و با حالت درگوشی گفت: حاجی تو سرت تو کتاب و دعاست. میدونی چی بهم توصیه کنی. باز هم به اطرافش نگاهی کرد و ادامه داد: بیمه عمر دارم. خیلی وقته قسطاشو دادم. چند وقت پیش تکمیل شد. اگه به مرگ طبیعی بمیرم دویست میلیون میدن به زن و بچم. می فهمی؟ دویست میلیون. چند ماهه دارم تلاش می کنم، اما تا حالا جواب نداده. حاج رضا. دستم به دامنت، یه فریضه­ای، اعمالی، گناهی چیزی بگو تا آخر برج کارم تموم بشه. میسپرم واسه امیرعلیت از پولش خونه رهن کنن بره سره زندگیش. قول می دم حاجی. قول شرف. اصلا امضا می­کنم. وقتی این جمله را می­گفت مردمک چشم هایش ثابت بود و تسبیح در دستش می لرزید.

چشم های حاج رضا گرد شده بودند. به چشم­های بی فروغ و درمانده­ی حاج مرتضی خیره شده بود. این بار حاج رضا آب دهانش را قورت داد.

 

……………………………………….

رویا جعفری

تیر ۹۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *