غار بادی| هاروکی موراکامی

گفت ­وگو با دکتر حسن ذوالفقاری
دی ۱۹, ۱۳۹۷
گفت­ وگو با احمدرضا احمدی
دی ۲۶, ۱۳۹۷

هاروکی موراکامی
مترجم: مینا وکیلی­نژاد

وقتی پانزده ساله بودم، خواهر کوچک‌ترم مُرد. مرگش خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. دوازده سالش بود و کلاس هفتم می‌رفت. بیماری قلبی مادرزادی داشت، اما بعد از آخرین عمل جراحی‌اش در سال آخر دبستان، نشانه‌ای از بیماری در او دیده نمی‌شد. همه ما خیالمان راحت شده بود و امیدوار بودیم که زندگی‌اش بدون حادثه خاصی ادامه یابد. اما در ماه مه همان سال، ضربان قلبش نامنظم‌تر شد. هنگامی که دراز می‌کشید ضربانش خیلی بدتر می‌شد و شب‌های زیادی نمی‌توانست بخوابد. در بیمارستان دانشگاه از او آزمایش گرفتند، اما مهم نیست که این آزمایش‌ها چقدر دقیق بودند؛ در هر صورت دکترها نتوانستند تشخیص دهند چه تغییری در وضعیت فیزیکی‌اش به وجود آمده است. ظاهراً مشکل اصلی با عمل جراحی برطرف شده بود و دکترها سردرگم شده بودند.

دکترش گفت: «ورزش سنگین نکن و کارهای روزانه‌ات رو مثل همیشه انجام بده. همه چیز به زودی درست می­شه». احتمالاً تنها چیزی که می‌توانست بگوید همین بود. و چند دارو هم برایش نوشت.

اما ضربان غیرطبیعی قلبش خوب نشد. وقتی پشت میز ناهارخوری کنارش می‌نشستم، اغلب به قفسه سینه‌اش نگاه می‌کردم و قلبش را درون آن تصور می‌کردم. سینه‌هایش داشت برجسته می‌شد. با این حال، قلب خواهرم داخل قفسه سینه‌اش مشکلی داشت. و حتی متخصص هم نمی‌توانست این مشکل را تشخیص دهد. این واقعیت مدام ذهنم را آشفته می‌کرد. نوجوانی‌ام را با اضطراب گذراندم، و هر لحظه این ترس را داشتم که ممکن است خواهر کوچکم را از دست بدهم.

پدر و مادرم گفته بودند مراقبش باشم، چون بدنش خیلی ضعیف بود. آن دوره که هر دو به یک دبستان می‌رفتیم چشم از او برنمی‌داشتم. و در صورت لزوم، حاضر بودم زندگی‌ام را به خطر بیندازم تا از او و قلب کوچکش مراقبت کنم. اما فرصت این کار هیچ‌وقت پیش نیامد.

یک روز که از مدرسه به خانه برمی‌گشت توی راه غش کرد. وقتی که داشت از پله‌های ایستگاه سیبو شینجوکو[۱] بالا می‌رفت از حال رفت و آمبولانس به سرعت او را به نزدیک‌ترین اورژانس رساند. وقتی شنیدم، با عجله خود را به بیمارستان رساندم؛ اما وقتی آنجا رسیدم، قلبش از کار ایستاده بود. همه چیز در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد. آن روز صبح با هم صبحانه خورده بودیم، جلوی درِ خانه با هم خداحافظی کرده بودیم، من به سمت دبیرستانم رفتم و او هم به مدرسه رفت. دفعه بعد که او را دیدم دیگر نفس نمی‌کشید. چشم‌هایش برای همیشه بسته شده بود؛ دهانش کمی باز مانده بود، انگار می‌خواست چیزی بگوید.

و دفعه بعد او را دیدم در تابوت بود. لباس مخمل سیاه موردعلاقه‌اش را بر تن داشت، کمی آرایش داشت و موهایش مرتب شانه شده بود؛ کفش سیاه ورنی براق نداشت و در آن تابوتی که اندازه خودش بود به پشت دراز کشیده بود. لباسش یقه توری سفیدی داشت، که سفیدی‌اش غیرطبیعی به نظر می‌رسید.

وقتی در تابوت دراز کشیده بود، انگار آرام خوابیده. انگار اگر کمی تکانش می‌دادی از خواب بیدار می‌شد. اما این توهم بود. هر چقدر هم که تکانش می‌دادی، هرگز دوباره از خواب بیدار نمی‌شد.

نمی‌خواستم بدن کوچک و نحیف خواهرم در آن جعبه تنگ و کوچک قرار گیرد. احساس می‌کردم باید بدنش در جای بزرگ‌تری باشد؛ مثلاً وسط چمنزار. راهمان را میان علف‌های سرسبز و انبوه باز می‌کردیم و آرام و بی‌صدا به دیدارش می‌رفتیم. باد به آرامی علف‌ها را تکان می‌داد و پرنده‌ها و حشرات دورش جمع می‌شدند. بوی طبیعی گل‌های وحشی فضا را پر می‌کرد و گرده‌های گل همه جا پخش می‌شد. هنگام شب، آسمان بالای سرش پر از ستارهای نقره‌فام بی­شمار می‌شد. صبح که خورشید طلوع می‌کرد، شبنم روی چمن مانند جواهر می‌درخشید. اما در واقعیت، او را در تابوت مسخره‌ای گذاشته‌اند. تنها تزئین اطراف تابوتش، گل‌های سفید شومی هستند که آن‌ها را چیده‌اند و در گلدان‌ها گذاشته‌اند. این فضای تنگ و باریک نور مهتابی داشت و رنگ آن از بین رفته بود. از بلندگوی کوچکی که روی سقف قرار گرفته بود، صدای ضبط‌شده ارگ به گوش می‌رسید.

نمی‌توانستم سوزاندن جسدش را تماشا کنم. وقتی درِ تابوت را بستند و قفلش کردند، از اتاق بیرون آمدم. هنگامی که خانواده‌ام طبق آداب و تشریفات، استخوان‌هایش را در گلدان مخصوص خاکستر جسد می‌گذاشتند نتوانستم همراهی‌شان کنم. به حیاط محل کوره جسدسوزی رفتم و بی‌صدا گریه کردم. در تمام زندگی کوتاهش حتی یک بار به او کمک نکردم، و این فکر واقعاً عذابم می‌داد.

پس از مرگ خواهرم، زندگی خانواده‌مان تغییر کرد. پدرم بیشتر از قبل کم‌حرف شده بود و مادرم مضطرب و عصبی‌تر بود. خودم روال زندگی را مثل قبل ادامه می‌دادم. در مدرسه، عضو باشگاه کوهنوردی شدم و حسابی با آن مشغول بودم، زمانی هم که کوهنوردی نمی‌رفتم، نقاشی رنگ روغن را شروع می‌کردم. معلم هنرم توصیه کرد یک مربی خوب پیدا کنم و نقاشی را به طور جدی دنبال کنم. و وقتی بالاخره به کلاس‌های هنر رفتم علاقه‌ام به نقاشی بیشتر و جدی‌تر شد. فکر می‌کنم سعی می‌کردم خودم را مشغول کنم تا به خواهر مرده­ام فکر نکنم.

مدت زیادی – مطمئن نیستم چند سال – والدینم اتاقش را همان‌طور که بود نگه داشتند. کتاب‌های درسی و آموزشی، مدادها، پاک‌کن‌ها و گیره‌های کاغذ که روی میز بودند، ملافه‌ها، پتوها و بالش‌های روی تختش، لباس‌های شسته و تا شده و یونیفرم مدرسه‌اش که در کمد آویزان شده بود، همه دست‌نخورده مانده بودند. تقویم روی دیوار که هنوز برنامه‌ریزی دقیقش روی آن بود. این برنامه‌ریزی از همان ماهی که فوت کرده بود آنجا مانده بود، انگار همان لحظه متوقف شده بود. به نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است در باز شود و او وارد شود. وقتی کسی خانه نبود، گاهی اوقات به اتاقش می‌رفتم، آرام روی تختخواب مرتبش می‌نشستم و به اطرافم زل می‌زدم. اما هرگز به چیزی دست نمی‌زدم. نمی‌خواستم وسایل خاموش و بی‌حرکتی که از او باقی مانده‌اند و نشان می‌دهند که خواهرم روزی زنده بوده، حتی کمی جابه‌جا شوند.

بیشتر اوقات سعی می‌کردم تصور کنم اگر خواهرم در دوازده سالگی فوت نمی‌کرد، زندگی‌اش چگونه می‌شد. اما هیچ راهی برای دانستن این موضوع وجود نداشت. حتی نمی‌توانستم تصور کنم زندگی خودم چطور می‌شد، بنابراین هیچ ایده‌ای درباره زندگی خواهرم در آینده نداشتم. اما می‌دانستم که اگر تنها یکی از دریچه‌های قلبش مشکلی نداشت، بزرگ می‌شد و آدم توانا و جذابی می‌شد. مطمئنم مردهای زیادی عاشقش می‌شدند و او را در آغوش می‌گرفتند. اما نمی‌توانستم جزئیات دقیق آن را تصور کنم. برای من، او همیشه خواهر کوچکم بود؛ خواهری که سه سال از من کوچک‌تر بود و به حمایت من نیاز داشت.

یک بار پس از مرگش، چندین نقاشی از او کشیدم. در دفتر طراحی‌ام، طرح او را از زوایای مختلف و از آنچه از صورتش در ذهن داشتم کشیدم، این‌طوری دیگر چهره‌اش را فراموش نمی‌کردم. موضوع این نبود که داشتم چهره‌اش را فراموش می‌کردم. تا زمان مرگم صورتش را به خاطر خواهم داشت. چیزی که نمی‌خواستم فراموش کنم چهره‌اش به گونه‌ای که آن زمان به خاطر داشتم بود. برای همین، باید آن را نقاشی می‌کردم. آن زمان فقط پانزده سال داشتم، و چیز زیادی درباره حافظه، نقاشی و گذر زمان نمی‌دانستم.  اما چیزی که می‌دانستم این بود که باید کاری انجام می‌دادم تا آنچه در حافظه‌ام بود را به دقت ثبت کنم. اگر آن را رها می‌کردم ناپدید می‌شد. مهم نیست حافظه‌ام چقدر فعال بود، قدرت زمان به مراتب قوی‌تر بود. این را از روی غریزه می‌دانستم.

در اتاقش روی تخت نشستم و او را نقاشی کردم. سعی کردم روی کاغذ سفید نشان دهم که چگونه در ذهنم به چشمانم نگاه می‌کند. تجربه و مهارت‌های تکنیکی لازم را نداشتم، بنابراین کار آسانی نبود. نقاشی می‌کردم، کاغذها را دور می‌انداختم، دوباره می‌کشیدم و باز هم دور می‌انداختم و این چرخه مدام تکرار می‌شد. اما حالا که به نقاشی‌هایی که نگه داشته‌ام نگاه می‌کنم (هنوز دفتر طراحی‌ام را از آن زمان دارم) می‌توانم ببینم که این نقاشی‌ها پر از حس اندوه و ماتم هستند. ممکن است از نظر تکنیکی آماتور باشند، اما نتیجه تلاش صادقانه روحم برای بیدار کردن روح خواهرم است. وقتی به این نقاشی‌ها نگاه می‌کنم، بی‌اختیار اشک می‌ریزم. از آن زمان، نقاشی‌های زیادی کشیده‌ام، اما هیچ کدام هرگز مرا به گریه نینداخته است.

مرگ خواهرم تأثیر دیگری هم بر من داشت: باعث شد ترس زیادی از فضای بسته داشته باشم. از وقتی که دیدم او را در تابوت کوچک و تنگی گذاشتند، درش را محکم بستند و محکم قفلش کردند و آن را در کوره جسدسوزی قرار داند، نمی‌توانستم به مکان‌های تنگ و بسته بروم. تا مدت زیادی نمی‌توانستم سوار آسانسور شوم. وقتی جلوی در آسانسور می‌ایستادم فقط به این فکر می‌کردم که آسانسور بر اثر زلزله به طور اتوماتیک قفل می‌شود و من در آن فضای تنگ حبس می‌شوم. تنها فکر بروز این حادثه کافی بود تا از ترس احساس خفگی کنم.

این علائم بلافاصله پس از مرگ خواهرم ظاهر نشد. تقریباً سه سال طول کشید تا این ترس خودش را نشان داد. اولین بار که وحشت کردم، کمی بعد از این بود که به هنرستان می‌رفتم. آن زمان در یک شرکت باربری به صورت نیمه‌وقت کار می‌کردم. کمک راننده کامیون بودم و جعبه‌ها را داخل کامیون می‌گذاشتم و یا آن‌ها را خالی می‌کردم. یک بار اشتباهی در قسمت بار کامیون که خالی بود گیر کردم. کار آن روز تمام شد و راننده فراموش کرد چک کند کسی در کامیون نمانده باشد. در عقب را از بیرون قفل کرد.

حدود دو ساعت و نیم طول کشید تا در را باز کردند و توانستم از آنجا بیرون بیایم. تمام مدت در آن مکان کاملاً تاریک و قفل‌شده گیر افتاده بودم. آن کامیون سردخانه یا چیز خاصی نبود و روزنه‌هایی برای ورود هوا داشت. اگر با آرامش فکر می‌کردم متوجه می‌شدم که آنجا خفه نمی‌شوم.

ترس وحشتناکی تمام وجودم را گرفته بود. اکسیژن به اندازه کافی بود، اما هر چقدر هم نفس عمیق می‌کشیدم، نمی‌توانستم اکسیژن را وارد ریه‌هایم کنم. نفس‌نفس می‌زدم. احساس سرگیجه داشتم. به خودم گفتم «درست می شه، آروم باش. زود از اینجا می­ری بیرون. امکان نداره اینجا خفه بشی». اما در آن شرایط منطق کمکی نمی‌کرد. فقط به خواهر کوچکم فکر می‌کردم؛ که او در آن تابوت کوچک گذاشته بودند و به سمت کوره جسدسوزی می‌کشاندند. وحشت‌زده به دیواره‌های اتاقک کامیون مشت می‌کوبیدم.

کامیون در پارکینگ شرکت بود و تمام کارمندان کارشان تمام شده بود و به خانه رفته بودند. هیچ‌کس متوجه نشده بود که من گم شدم. مثل دیوانه‌ها به دیواره‌های اتاقک کامیون مشت می‌زدم، اما انگار کسی صدایم را نمی‌شنید. می‌دانستم اگر بدشانسی بیاورم باید تا صبح همان‌جا بمانم. وقتی به این موضوع فکر می‌کردم احساس می‌کردم تمام عضلاتم دارند متلاشی می‌شوند.

 

بالاخره نگهبان امنیتی برای سرکشی به پارکینگ آمد و صدای مشت‌هایم بر دیواره‌های اتاقک کامیون را شنید و در را باز کرد. وقتی دید چقدر سراسیمه و خسته‌ام، من را به اتاق استراحت شرکت برد، روی تخت آنجا خواباندم و برایم یک فنجان چای داغ آورد. نمی‌دانم چقدر آنجا دراز کشیده بودم. بالاخره نفسم به حالت عادی برگشت. خورشید داشت طلوع می‌کرد که از نگهبان تشکر کردم و با اولین قطار به خانه برگشتم. توی تختم خزیدم و مدت طولانی دیوانه‌وار می‌لرزیدم.

از آن به بعد، سوار آسانسور شدن همان ترس و وحشت را در من به وجود می‌آورد. این حادثه ترسی که در وجودم پنهان شده بود را بیدار کرد. شک نداشتم که دلیل این ترس چیزی جز خاطرات خواهر مرده‌ام نیست. فقط از آسانسور نمی‌ترسیدم، هر فضا تَنگ و بسته‌ای مرا به وحشت می‌انداخت. حتی فیلم‌هایی که صحنه‌هایی از زیردریایی یا تانک داشتند را هم نمی‌توانستم نگاه کنم. خودم در آن فضاهای تنگ و محصور تصور می‌کردم و فقط تصور چنین چیزی نفسم را بند می‌آورد. بیشتر اوقات مجبور می‌شدم سینما را ترک کنم. برای همین به ندرت با کسی به سینما می‌رفتم.

وقتی سیزده ساله بودم و خواهر کوچکم ده سال داشت، دو نفری برای تعطیلات تابستان به یاماناشی[۲] رفتیم. برادر مادرم در یک آزمایشگاه تحقیقاتی در دانشگاه یاماناشی کار می‌کرد و قرار بود پیش او بمانیم. این اولین سفری بود که تنهایی می‌رفتیم. حال خواهرم تقریباً خوب بود و برای همین پدر و مادرم اجازه دادند تنهایی به سفر برویم.

دایی‌ام مجرد بود (و هنوز هم مجرد است)، و فکر می‌کنم تازه سی‌ساله شده بود. تحقیقاتی روی ژن‌ها انجام می‌داد (و هنوز هم انجام می‌دهد)، با اینکه خیلی ساکت و کم‌حرف بود، آدم صمیمی و روراستی بود. از مطالعه لذت می‌برد و اطلاعات خیلی زیادی درباره طبیعت داشت. از کوهنوردی بیشتر از هر چیز دیگری لذت می‌برد و خودش می‌گفت به همین خاطر در دانشگاه یاماناشی و آن منطقه روستایی و کوهستانی مشغول به کار شده است. من و خواهرم دایی را خیلی دوست داشتیم.

کوله‌پشتی‌هایمان را برداشتیم و در ایستگاه شینجوکو سوار قطار سریع‌السیر شدیم و در کوفو پیاده شدیم. دایی دنبالمان آمده بود. قد خیلی بلندی داشت و بین آن همه جمعیت راحت پیدایَش کردیم. دایی با دوستش خانه کوچکی در کوفو اجاره کرده بود، اما همخانه‌اش خارج از کشور بود و ما در اتاق او استراحت کردیم. یک هفته در خانه دایی ماندیم و تقریباً هر روز با او به کوه‌های اطراف می‌رفتیم. او اسم انواع گل‌ها و حشرات را به ما یاد داد. خاطرات آن تابستان برایمان به‌یادماندنی شد.

یک روز در مسیر کمی جلوتر از همیشه رفتیم و به یک غار بادی در نزدیکی کوه فوجی رسیدیم؛ بزرگ‌ترین غار بادی در میان غارهای فراوان اطراف کوه فوجی. دایی برایمان توضیح داد که این غارها چگونه به وجود آمده‌اند. گفت که این غارها از بازالت[۳] ساخته شده‌اند و داخل آن‌ها صدا اصلاً اکو نمی‌شود. حتی در تابستان، دمای داخل غار خیلی پایین است و مردم در گذشته در این غارها یخ ذخیره می‌کردند. دایی گفت دو نوع غار وجود دارد: فوکتسو[۴]، که بزرگ‌تر بودند و مردم می‌توانستند وارد آن‌ها شوند، و کازانا[۵]، که کوچک‌تر بودند و مردم نمی‌توانستند وارد آن‌ها شوند. این دو کلمه چینی بودند و معنی «باد» و «سوراخ» می‌دادند. انگار دایی همه چیز را می‌دانست.

ورودی را پرداخت کردیم و وارد غار بادی شدیم. دایی با ما نیامد. تا حالا چندین بار آنجا را دیده بود و چون قدش خیلی بلند بود و سقف غار خیلی کوتاه بود نیامد تا بعداً کمردرد نگیرد. گفت: «اینجا خطرناک نیست، خودتون می­تونید برید. منم بیرون می­مونم و کتاب می­خونم.» جلوی ورودی غار یک نفر ایستاده بود و به هر کدام از ما چراغ قوه و کلاه ایمنی زردرنگی داد. با اینکه روی سقف غار چراغ نصب کرده بودند، داخل غار خیلی تاریک بود. هرچه جلوتر می‌رفتیم سقف کوتاه‌تر می‌شد. خوب شد دایی با آن قدش داخل غار نیامد.

من و خواهر کوچولویم چراغ قوه‌ها را روشن کردیم و نور را جلوی پایمان انداختیم. نیمه تابستان بود و هوای بیرون ۳۲ درجه سانتی‌گراد بود، اما داخل غار خیلی سرد بود و دما حدود ۱۰ درجه سانتی‌گراد بود. به توصیه دایی، بادگیرهای ضخیمی را که آورده بودیم پوشیدیم. خواهرم دستم را محکم گرفته بود، انگار می‌خواست از او محافظت کنم یا شاید می‌خواست مراقبم باشد (شاید هم نمی‌خواست از هم جدا شویم). تمام مدتی که داخل غار بودیم دست کوچک و گرمش در دستم بود. به غیر از ما فقط یک زن و شوهر میانسال آنجا بودند. اما زود از مسیر خارج شدند و فقط ما دو نفر باقی ماندیم.

اسم خواهر کوچولویم کومیچی[۶] بود، اما در خانواده همه کومی صدایش می‌کردیم. دوستانش او را میچی یا میچان صدا می‌زدند. تا آنجا که می‌دانم، کسی او را با اسم کامل صدا نمی‌زد. یک دختر کوچک و لاغر بود. موهای صاف و سیاه داشت که روی شانه‌اش می‌رسید. چشم‌هایش نسبت به صورتش بزرگ بود (و مردمک‌های درشت داشت)؛ شبیه پری بود. آن روز بلوز سفید، شلوار جین و کفش کتانی صورتی پوشیده بود.

جلوتر که رفتیم، خواهرم غار کوچکی پیدا کرد که کمی از مسیر اصلی فاصله داشت. دهانه آن در سایه صخره‌ها پنهان شده بود. آن غار کوچک برایش بسیار جالب بود. پرسید: «شبیه سوراخ خرگوش آلیس نیست؟»

خواهرم طرفدار پروپاقرص کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» نوشته لوئیس کارول[۷] بود. نمی‌دانم چند بار از من خواسته بود این کتاب را برایش بخوانم. حداقل صد بار آن را برایش خوانده‌ام. از سن خیلی کم خواندن را یاد گرفت، اما دوست داشت من آن کتاب را با صدای بلند برایش بخوانم. داستان را حفظ بود، با این حال، هر بار که برایش می‌خواندم از شنیدنش هیجان‌زده می‌شد. قسمت خرچنگ رقاص را خیلی دوست داشت. حتی حالا هم آن را کلمه به کلمه حفظ هستم.

گفتم: «اما هیچ خرگوشی اونجا نیست.»

گفت: «می­خوام برم یه نگاهی بندازم.»

گفتم: «مراقب باش.»

سوراخ تنگ و باریکی بود (طبق تعریف دایی، شبیه کازانا بود)، اما خواهر کوچکم توانست بدون هیچ مشکلی وارد آن شود. بیشتر بدنش داخل سوراخ بود، فقط نصف پاهایش بیرون بود. انگار داشت نور چراغ قوه را داخل سوراخ می‌انداخت. بعد آرام آرام به عقب برگشت.

گفت: «خیلی عمیقه. شیب تندی داره، درست مثل سوراخ خرگوش آلیس. می­رم ببینم تهش چه خبره.»

گفتم: «نه، این کار رو نکن. خیلی خطرناکه.»

«نه، خطری نداره. من کوچیکم و می­تونم بیام بیرون.»

بادگیرش را درآورد، کلاه ایمنی‌اش به من داد و فقط با تی‌شرت وارد آن سوراخ شد. قبل از اینکه اعتراض یا مخالفت کنم، با چراغ قوه داخل سوراخ خزید. در یک چشم به هم زدن ناپدید شد.

مدت طولانی گذشت، اما بیرون نیامد. هیچ صدایی نمی‌شنیدم.

توی سوراخ داد زدم: «کومی؟ کومی! خوبی؟»

هیچ صدایی نیامد. حتی اکوی صدای خودم را هم نشنیدم، انگار صدایم در تاریکی خفه شد. داشتم نگران می‌شدم. شاید توی سوراخ گیر کرده و نتواند برگردد. شاید تشنج کرده و بیهوش شده. اگر این‌طور شده بود، نمی‌توانستم به او کمک کنم. هر اتفاق ناگواری را در ذهنم تصور می‌کردم و تاریکی اطراف کلافه‌ام کرده بود.

اگر خواهرم واقعاً توی سوراخ ناپدید شده بود و دیگر هرگز به این جهان برنمی‌گشت، باید به پدر و مادرم چه می‌گفتم؟ چطور برایشان توضیح می‌دادم؟ باید سریع پیش دایی می‌رفتم و ماجرا را برایش تعریف می‌کردم؟ یا باید همان‌جا منتظر می‌ماندم تا خواهرم برگردد؟ خم شدم و داخل سوراخ را نگاه کردم. اما نور چراغ قوه فاصله زیادی را روشن نمی‌کرد. سوراخ خیلی کوچکی بود و همه جا غرق در تاریکی بود.

دوباره داد زدم: «کومی». جوابی نیامد. بلندتر صدا زدم: «کومی». باز هم جوابی نیامد. باد سردی وزید و تمام وجودم یخ کرد. شاید خواهرم را برای همیشه از دست داده بودم. شاید داخل سوراخ آلیس و در دنیای لاک‌پشت مسخره، گربه چشایر، و ملکه قلب‌ها افتاده بود. جایی که منطق معنا و مفهومی نداشت. با خودم فکر کردم هرگز نباید به اینجا می‌آمدیم.

اما بالاخره خواهرم برگشت. اما بر خلاف دفعه قبل با سر از داخل سوراخ بیرون خزید. اول موهای سیاهش از داخل سوراخ بیرون آمد، بعد شانه‌ها و دست‌هایش و در نهایت کتانی‌های صورتی رنگش بیرون آمد. روبه‌رویم ایستاد و بدون هیچ حرفی کش و قوسی به خود داد، نفس عمیقی کشید و گرد و خاک را از شلوار جینش تکاند.

قلبم هنوز تند تند می‌زد. دستش را گرفتم و موهای ژولیده‌اش را مرتب کردم. توی نور ضعیف داخل غار به زحمت می‌توانستم او را ببینم، اما هنوز گرد و خاک و کثیفی روی تی‌شرت سفیدش مشخص بود. بادگیر را روی شانه‌اش انداختم و کلاه ایمنی را به او دادم.

بغلش کردم و گفتم: «فکر کردم دیگه برنمی­گردی؟»

«نگران شدی؟»

«خیلی زیاد.»

دستم را محکم گرفت. هیجان‌زده گفت: «می‌خواستم برم توی اون قسمت باریک‌تر، اما یه دفعه شیبش زیاد می‌شد و انگار پایینش یه اتاق کوچیک بود. یه اتاق گرد، درست مثل یه توپ. سقفش گرد بود، دیواراش گرد بودن و حتی کَفِش هم گرد بود. اونجا خیلی خیلی ساکت بود؛ حتی اگر کل دنیا رو هم می‌گشتی جایی به اون ساکتی پیدا نمی‌کردی. انگار ته اقیانوس بودم یا در دهانه آتشفشانی که همین‌طور عمیق‌تر می‌شد. چراغ قوه رو خاموش کردم و اونجا تاریکِ تاریک شد، اما نترسیدم و اصلاً حس نکردم که اونجا تنهام. اون اتاق یه جای خاص بود که فقط من می­تونستم برم. یه اتاق فقط برای من. هیچ‌کس دیگه­ای نمی­تونه اونجا بره، حتی تو هم نمی­تونی بری.»

پرسیدم: «چون خیلی بزرگم؟»

خواهرم با سر حرفم را تأیید کرد. «درسته، تو خیلی بزرگ شدی و نمی­تونی بری اونجا. یه چیز واقعاً عجیب درباره اونجا اینه که اون از هر جای دیگه تاریک­تره. اونقدر تاریکه که اگر چراغ قوه رو خاموش کنی احساس می‌کنی می­تونی تاریکی رو توی دستت بگیری. انگار بدنت کم کم متلاشی می­شه و آخر سر ناپدید می­شه. اما چون اونجا تاریکه نمی­تونی ببینی چه اتفاقی افتاده. نمی دونی که هنوز بدن داری یا نه. اما حتی اگر همه بدنم هم ناپدید می‌شد، هنوز اونجا بودم. درست مثل خنده گربه چشایر که بعد از اینکه ناپدید شد هنوز هم دیده می‌شد. خیلی عجیبه، مگه نه؟ اما وقتی اونجا بودم به نظرم اصلاً عجیب نبود. می‌خواستم برای همیشه همونجا بمونم، اما فکر کردم نگران می­شی. برای همین اومدم بیرون.»

خیلی هیجان‌زده بود و به نظر می‌رسید می‌خواست همین‌طور یکریز حرف بزند؛ باید ساکتش می‌کردم. گفتم: «بیا بریم بیرون. نمی تونم اینجا نفس بکشم.»

خواهرم با نگرانی پرسید: «حالت خوبه؟»

«خوبم. فقط می­خوام بریم بیرون.»

دست‌های همدیگر را گرفتیم و به سمت خروجی غار رفتیم.

با هم که می‌رفتیم خواهرم آهسته طوری که کسی نشنود (با اینکه کسی هم آنجا نبود) گفت: «می دونی آلیس واقعاً وجود داشته؟ خیالی نبوده. واقعی بوده. خرگوش تیزپا، کلاه­دوز دیوانه، گربه چشایر، سربازای ورق‌بازی همه واقعاً وجود داشتن.»

گفتم: «شاید این‌طور باشه.»

از غار بادی بیرون آمدیم و به دنیای واقعی روشن برگشتیم. ابر نازکی در آسمان بود، اما نور شدید خورشید در آن بعدازظهر از یادم نمی‌رود. جیغ شدید زنجره­ها همه جا شنیده می‌شد. دایی روی نیمکتی نزدیک ورودی غار نشسته بود و غرق خواندن کتابش بود. وقتی ما را دید لبخندی زد و بلند شد.

دو سال بعد خواهرم مُرد. او را در تابوت کوچکی گذاشتند و سوزاندند. آن موقع من پانزده ساله بودم و او دوازده سال داشت. وقتی او را می‌سوزاندند، دور از خانواده، روی نیمکتی در حیاط کوره جسدسوزی نشستم و به آنچه در غار بادی اتفاق افتاد فکر می‌کردم: سنگینی آن زمانی که منتظر بودم خواهر کوچولویم از آن سوراخ باریک بیرون بیاید، غلظت تاریکی که احاطه‌ام کرده بود، و سرما و سوز شدیدی که احساس می‌کردم. موهای سیاهش که از آن سوراخ بیرون آمد و بعد از آن شانه‌هایش نمایان شد. گرد و خاکی که روی تی‌شرت سفیدش نشسته بود.

فکری ذهنم را درگیر کرده بود: شاید قبل از اینکه دکتر در بیمارستان مرگش را اعلام کند، دو سال قبل، در عمق آن سوراخ تنگ در غار بادی زندگی‌اش از او گرفته شده بود. مطمئن بودم که همین‌طور شده است. در همان سوراخ از دست رفته بود و این دنیا را ترک کرده بود، اما من به اشتباه فکر می‌کردم که زنده است، او را سوار قطار کردم و به توکیو برگرداندم. دست‌هایش را محکم گرفتم. و دو سال دیگر به عنوان خواهر و برادر در کنار هم زندگی کردیم. اما این دوره خوشی گذرا بود. دو سال بعد، مرگ از آن غار بیرون آمد تا روح خواهرم را بگیرد. انگار مهلتش تمام شده بود و باید چیزی را که به ما قرض داده بود به صاحب اصلی‌اش پس می‌دادیم.

سال‌ها بعد که بزرگ شدم، فهمیدم رازی که خواهرم در آن غار آهسته به من گفت واقعیت داشته. آلیس واقعاً در دنیا وجود دارد. آلیس، خرگوش تیزپا، کلاه دوز دیوانه، گربه چشایر – همه و همه واقعی هستند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *