داستان زمرد و علی شار

رخشانه، افسانه ای در عشق و مرگ
دی ۱۰, ۱۳۹۷
گفت و گو با دکتر عبدالمجید ارفعی
دی ۱۰, ۱۳۹۷

نوشته علی شبانی

::

نامش را نپرسیده بودم و او نیز خود را به نام معرفی نکرده بود. آن روزکه در خانه‌ام را چند بار کوبیده بود، انتظار مهمان یا مسافرنداشتم. چندی پشت در مانده بود. این را بعداً به من گفت. یادم هست داشتم به سی‌دی ویلی نلسون گوش می کردم آهنگی قدیمی می‌خواند که فکرمی کنم نخست در دهه ۶۰ گروه  CCR آن را خوانده بود:

 

Have you ever seen the rain coming down sunny day?

 

در را که گشودم، به من مجال نداد و تا نیمه ی آستانه در جلو آمد. آفتاب از پشت ابر بیرون آمده بود و هوا روشنایی عجیبی داشت. با این حال درست بالای سرمان باران گرفته بود، گویی فقط در همان جای کوچه، فقط جلوی خانه مان باران می بارید. قطره های درشت آب از لابلایی برگهای چنار کهنسال بر خاک تشنه می غلتید. دخترک منتظر واکنش من نشد و لبخند زنان داخل راهرو شد.

آلما سگ من که معمولا به غریبه‌ها واق‌واق می‌کرد آمده بود دم در و محو تماشای دخترک شده بود.

«حتما عوضی گرفتید.»

اولین چیزی که به ذهنم رسید گفتم. چشمش را به من دوخته بود و مثل این بود که می‌خواست اعماق روحم را جستجو کند، یا مطمئن شود درست آمده. همچنان لبخند برلب داشت و یک قطره آب از روسری اش پایین چکید. به نرمی گفت:

«میشه بیام تو؟»

بی‌آنکه منتظر جواب بماند جلوتر آمد و سرکی کشید و بدون هیچ تعارفی کلبه کوچک و خالی مرا دور زد و رفت دم پنجره رو به بالکن ایستاد.

«این اتاق یه پرده لازم داره.»

مثل اینکه بخواهد سرانگشتی طول و عرض پنجره را اندازه کند سرش را به بالا و پایین و چپ و راست حرکت می داد. مانده بودم چه بگویم و یا از کجا شروع کنم.

 

«من زیاد خونه نیستم… وقت نمی کنم…»

مثل این که فکرم را خوانده باشد پرید توی حرفم.

«برای همین اتاقت خالیه.»

چرخی زد و اتاق محقَرم را وارسی کرد.

«دکوراسیون کامل احتیاج داری، حتما تازه اسباب کشی کردید.»

 

شرمنده شدم و چیزی نگفتم. تنها اثاث من یک میز زهوار در رفته بود که یکی از پایه هایش قدری لق بود با دو تا صندلی لهستانی که از دکان سمساری نسیه گرفته بودم. به جز گلیم مندرس آن وسط و چند تا کتاب و دفتر پخش در اتاق، زمین سنگفرش هم لخت و عور بود. دیوارهای گچی همینطور. با اینکه آن خانه، یا بهتر بگویم کلبه روستایی زمانی جزو ملک پدری من محسوب می شد، متعلق به من نبود. من آنجا را با مبلغ ناچیزی اجاره کرده بودم. از شهر و دانشکده دور بود و به این خاطرکمتر کسی به سراغم می آمد. اگر هم می آمد یا طلبکار پدرم بود یا بسازوبفروشی که پیشنهاد خرید خانه کلنگی را میداد. مدهدآ

 

 

به او نگفتم که آه در بساطم نیست و تازه اسباب کشی نکردم. نگفتم که روزگاری پدرم از تجار بزرگ شهر بود و برو و بیایی دربازار و در محل داشتیم.  نگفتم خانه‌مان عرض کوچه را در بر می‌گرفت و دیوارهای گلی اش چندین عمارت تودرتو و باغ میوه و درختان تنومند گردو را احاطه می کرد. رفت و آمد خانه‌مان زیاد بود. سفره ها که روزانه به درازا پهن می‌شد و میهمانی‌هایی که بزرگان شهر را دورهم جمع می کرد. دخترک در اتاق می چرخید و با سرانگشت در هوا چیزی می کشید، مثل اینکه برای سرکشی اجسام و اشیایی آمده که برای من قابل رویت نبود.

سگ من آلما آمد دمش راجنباند و نشست روبروی دخترک که دولا شده بود و داشت چیزی به آلما می گفت.  آلما کاملا سحر شده بود و ابتدا فقط گوش می‌داد و دم تکان می داد. سپس آلما هم شروع به حرف زدن کرد!  قدری نامفهوم بود. گوشم را تیز کردم ببینم چه می گویند، نفهمیدم.

بسیار عجیب، زبان بسته حالا دیگر زبان بسته نبود.

آوای موسیقی بلندتر شده بود و با صدای زیر دخترک و اصوات عجیب و غریبی که از حنجره ی آلما بیرون می پرید قاطی می شد.  گوشم را که تیز کردم حرفهای آن دو مفهوم می شد:

«خیلی گشتم تا شما رو یافتم…»  دخترک به آلما می‌گفت و آلما پاسخ می داد:

«ما هم خیلی منتظر نشستیم تا تو بیای!»

منظور آلما چه بود؟

 

عصرآن روز، دانشکده کلاس داشتم. باید ازخانه بیرون می‌رفتم و دخترک را تنها می گذاشتم. اما او که اسمش را هم نمی‌دانستم، در اتاق درویشی من راحت بود و خودش را جا کرده بود. درضمن با سگ من آلما گرم گرفته بودند و دلم نمی‌آمد آن دو را جدا کنم. تازه مگرتنها ماندن دخترغریبه که اسمش را گذاشتم شهرزاد، درمنزل من چه  آزاری می‌توانست برساند. شهرزاد جثه ای کوچک ولی اندامی ورزیده داشت. ساق پایش عضله‌ای وبر مچ پای راستش گل سرخی خال کوبی شده بود. شانه های تراشیده وآفتاب دیده‌اش به پیراهن چین دارکولی وارش می نازید. چندان زیبا نبود و اگر به او درکوچه و خیابان و یا دردانشکده برمی خوردم، چشمم را نمی‌گرفت. شهرزاد راحت می‌خندید و با هر لبخند گونه اش گود می‌شد.

مسیردانشکده دور بود و معمولا با دو کورس از شهر می آمدم. آنروز عزم کردم بخشی از راه را پیاده بروم. وقتی پیاده می‌روی افکارازهمه سمت هجوم می‌آورند و به در‌ و‌ دیوارکله‌ات چنگ می‌کشند. در عوض می‌توانی رشته فکرها را قلاب کنی، طناب فکر را بتابانی و با هر قدمی که بر می‌داری گره‌های کور آن را بازکنی. و من به شهرزاد می‌اندیشیدم. به اینکه او را در گذشته جایی دیده باشم، یا نمی‌دانم. به رسم شبانه پس ازکلاس سر راه منزل به یکی از کافه های دانشجویی آن اطراف رفتم که پاتق همکلاسی ها بود. آن شب در کافه حسی هیجانی توام با اضطراب به دلم چنگ می زد. از همیشه بیشتر نشستم، تلویزیون بازی بسکتبال را بی صدا پخش می کرد و جوانک موبلندی پشت سر هم سکه توی دستگاه موزیک جوک باکس می ریخت. یک لحظه ترسیدم دخترک همان طور که بی خبر آمده بود، بی خبر رختش را بسته رفته باشد، با قهوه چی حساب کردم و زدم بیرون.

 

اما نه، او نرفته بود، شهرزاد آنجا بود. وسط اتاق روی گلیم نشسته بود. دور تا دور اتاق شمع‌دان‌های ریز‌و‌درشت چیده بود؛  پارچه‌ی بزرگی جلویش پهن بود و چیزی می‌دوخت. عود سوخته، عطر گل‌های وحشی با دود شمع مخلوط گشته فضای اتاق را اشباع می‌کرد. خواستم چیزی بگویم که او لب به سخن گشود:

«از بازار این پارچه را خریدم، می پسندی؟»

«راستش هیچ فکر پرده نبودم…»

با بی‌حوصلگی جوابش را دادم و به اتاقم رفتم تا لختی بخوابم. مشغله درس و دانشکده و خستگی مسیر نفسم را بریده بود. سگ من آلما که همیشه و هرجا به دنبالم می آید، روی زمین کنار شهرزاد لم داده بود وبه من ذره ای اعتنا نکرد. حسابی با هم ایاق شده بودند. به خواب عمیقی فرو رفتم. از آنجایی که وقتی بیدار شدم، درست دو ساعت گذشته بود و اتاق و بیرون پنجره کاملا تاریک بود. خانه همچنان دربخارعود سوخته غرق بود. شهرزاد آلما را درآغوش گرفته با او حرف می‌زد. آلما یک چیزهایی با آن صدای عجیب که از حنجره اش در می‌آمد به شهرزاد ‌می‌گفت و شهرزاد می‌خندید.  وقتی من به جمعشان پیوستم حرفشان را قطع کردند. شهرزاد برخاست رفت از قفسه مطبخ من بطری خاک خورده ای آورد و به من نشان داد.

«این را توی پستو پیدا کردم،» لیوان شربت را که دستم داد، نگاهم در چشمان اثیری اش قفل شد .

«وقتی اومدی یکم کسل بودی، حتما روز سختی رو گذروندی.»

این را به قدری معصومانه و با خنده گفت که بی‌اختیار نرم شدم و بطری را از دستش گرفتم. بطری سبز خاک گرفته  را از پستوی انبار بیرون کشیده بود. انبار اتاقک نمورِ تنگ و تاری بود که از راهرو دوسه پله پایین می خورد و به زحمت می توانستی درآن صاف بایستی.

شهرزاد برایم شربت ریخت و صفحه ی «آبی» ـجونی میچل را روی گرام گذاشت که من همیشه دوست داشتم. گفتم خیلی وقت بود آن را نشنیده بودم. لبخندی زد و آمد نشست کنار سگ من و گردن آلما را نوازش کرد. آلما زیرچشمی به من چشم دوخته بود.

«زبون بسته را توی همین کوچه پیدا کردم، یا شاید اون منو پیدا کرد.»

آلما گوشهایش را سیخ کرد و پوزه اش را به ران شهرزاد تکیه داد.

«فکر کنم آواره ی بیابان بود و صاحاب نداشت، پوست و استخون بود.»

«می خوام براتون قصه ای تعریف کنم.»

سپس برخاست و لیوان را پرکرد. این بار که دقت کردم تصویری در لیوان دیدم و یکه خوردم. تصویری آشنا بود. گفتم که برای کلاس ادبیات تکلیف نوشتن متنی را دارم ولی چیزی به فکرم نمی‌رسد که بنویسم. شاید ازقصه ی او الهام بگیرم. شهرزاد به مخدّه گوشه اتاق تکیه کرد و ادامه داد:

****

روز به نیمه رسیده بود که امید ازدوست و آشنا برید و راهی بازارشد. وقتی پدرش زنده بود، علی‌شار بازار زیاد می رفت. حجره ی پدرش پاتوق مناسبی بود برای وقت گذرانی. رفت و آمد زیاد بود و می شد ساعت ها نشست و برجنب و جوش آدمها، تجار و رهگذران نظاره کرد.  می شد به سرود درویشان و آواز کولیان و نعره‌ی لوطیان شهر گوش داد و لذت برد. مجبور نبود دستی بجنباند و کار مهمی انجام دهد، همیشه کسانی بودند تا کارهای سنگین مغازه را بر دوش بگیرند، جنس بیاورند و بار ببرند. علی شاربه همین دلیل از هرگونه دغدغه و اشتغال ذهن فارغ بود.

افسوس دیری گذشته بود از آن روزگار خوش خیالی. روزگارنوجوانی را در ناز و نعمت سر کرده بود و از هر محنت و غم به دوربود. اندوه که چرخ دوران همیشه یک سوی نمی چرخد و پدرش را از دست داد و یتیم گشت. جوان رشیدی که در بزم و رزم به اوج کمال رسیده بود، بلند بالا و نیکو چهره بود و سرمایه پدر او را بی‌نیاز و مورد رشک دوست و دشمن می کرد. علی‌شار ثروت پدر را هم در این چند سال به باد داده و حال بایست دست پیش این و آن دراز می‌کرد تا بلکه طلب‌های پدرش را وصول کند و زندگی بچرخاند.

در راه بازار به میدانی رسید و با خیل انبوه جمعیت روبرو شد که به دور معرکه ای گرد آمده بودند. نزدیک حلقه آمد و از دور برده فروشی را دید که کنیزکی را به تماشا گذاشته. می بایست می‌دید این کیست که چنین غوغایی در شهر به هم زده و ملت بازار را آشفته ساخته است. نزدیکتر آمد و خود را داخل حلقه کرد.  کنیزک، باریک اندام، سپید روی و گل چهره بود. قامتی مناسب، گونه هایی سرخابی و درشت او را در آن جمع بی‌دریغ انگشت نما می ساخت.  موجودی با وقار که درعین حال طراوت و شادابی از وجودش می‌چکید. زیباییش کم نظیر وکامل بود و ظرافت اندام و رفتارش بی حد و حساب. جلل الخالق، خداوندی را ستایش جایز است که چنین موجودی را آفریده بود. کسی جار زد:

او را از قالب مرمر تراشیده اند…

حوری بهشتی را از آسمان‌ها فرستاده اند. دیگری از آن سو تصدیق کرد.

به راستی ستاره ای درآن نیمروز می درخشید که از جنس مروارید بود و نامش «زمرّد».

«اوست محبوب ماه و عزیزِ آسمان، هنرش پرده دوزی است.»

 

زمرّد ازآنِ کدام بنده ی خوش طالعی خواهد گشت؟

آلما با گوش های تیز کنار پای دخترک بر سنگفرش اتاق کز کرده بود و از نوازش دخترک روی سر و گردنش لذت می برد و صدای عجیبی درمی آورد.

 

علی‌شار محو تماشای آن کنیز پری چهره، زمرّد شد. به خود گفت بایست ببینم این دوشیزه ی زیبا را کی می‌برد.

دلال معرکه به زمرّد که پری‌وار بر روی تخته ای ایستاده بود اشاره کرد و مشتری می طلبید:

«صورتش از ماهِ کامل روشن تر و دهانش بوی مُشک می دهد. خود نظاره کنید و براو شرط بنهید.»

تاجری بانگ برآورد:

«پانصد دینار!»

مرد پیری مجال نداد:

«ششصد دینار.»

«و صد سکه روش!» رقیبی فریاد زد.

همان پیرِمرد زشت و زبون که نامش رشید بود ادامه داد:

«یک هزار دینار!»

این باعث شد پچ‌پچ جمعیت لحظه‌ای ساکت شود. دلال به مذاکره با صاحب زمرّد شتافت.

«من با او عهد کرده‌ام که اربابش را می بایست خود بپسندد!»

صاحبش این بگفت و رو به زمرّد کرد:

«ای معشوق ستارگان!  آن مرد تورا نشانه کرده است.»

زمرّد نگاهی به تاجرخریدار انداخت و بی معطلی گفت:

«هرگز. نه این عجوزه.  با آن ریش حنا بسته اش!  این چه هیبت کریهی است!»

مرد دیگری جلو آمد و شرط خود را به دلال گفت. تن پوش زربافت به تن زشت و قامت خمیده اش نمی خورد.  یک چشمش چپ بود و یا کم سو و صورتی وبا خورده داشت. بعید بود زمرّد ایشان را بپسندد.

«خداوند او را کور کرده است، دراین مرد دروغ و دغل می بینم. هرگز!»

نفرسوم هم بس کوته قامت بود و ریش او به نافش می رسید. زمرّد چهره برهم کشید و گفت:

«مگر می‌شود در شب‌های دراز زمستان کناراین بشر خوابید وبه چهره اش خیره شد؟  خیر، هرگز.»

دلال که از سخت‌گیری زمرّد به تنگ آمده بود نزد او آمد و آرام گفت:

«ای زن، خود بنگر و میان جمع مشتاقان انتخاب کن!»

زمرّد انتخاب خویش پیشتر کرده بود!

او علی‌شار ایستاده درگوشه ی گود را پسندیده بود. جوانی بلند قامت، با شانه‌های فراخ، زلفانی پرچین و چهره‌ای نورانی که شال سبزی به کمربسته بود. آهی کشید و گفت:

«آه، من بجز آن مرد خوش سیما کس به سروری برنگزینم. مرا به او بفروش!» و با ولع ادامه داد:

«اوست که باید چهره بپوشاند، با آن‌ گونه های پرخون و لبان شیرین. رضوان این مرد را از بهشت برچیده تا حوریان سیه چشم بهشتی وسوسه نشوند!»

 

صاحب زمرّد درتوصیف کنیزش به دلال گفت:

«براستی زمرّد درزیبایی یکتاست. اما او علاوه برزیبایی هنرهای بسیار دیگری هم دارد!»  صاحب دختر ادامه داد:

«دستانش همچون سیم و زر است، از حریر پرده می دوزد که هرکدام بیش از پنجاه دینار خریدار دارد. زمرّد را به کسی ده که خود می پسندد»

سپس دلال به امید واسطه گری به سوی علی‌شار شتافت و ندا داد:

«ای سرور من!  این دوشیزه را بگیر که از برای هم آفریده شده‌اید.»

علی‌شار با شرمندگی جواب داد که او توانایی این خریداری را ندارد. زمرّد که خواستگارش را سرافکنده دید چاره‌اندیشی کرد و به دلال گفت:

«مرا تنها پیش او ببر تا راضی‌اش سازم، چه به غیر از او به کنیزی احدی نروم! »

آنگاه به علی‌شار نزدیک شد و علی‌شار را که سر به پایین افکنده بود ندا داد:

«ای سرور من!  تو را چه کمبودی است که مرا نمی طلبی؟»

علی‌شار بازگفت که گرفتن زمرّد برایش مقدورنیست.  زمرّد راضی نمی شد.

«نهصد دینار! من شما را خوشبخت خواهم کرد.»

«پس هشت صد دینار»

«بانوی من، همچو ثروتی ازآنم نیست!»

«فقط پانصد دینار.»

«کل دارایی من به این بها نمی رسد، نه دویست و نه یک‌ صد دینار!»

زمرّد اندیشه‌ای کرد و به آرامی گفت:

«دست من بگیر و به کنج خلوتی ببر تا بدور از چشم اغیارمرا بیازمایی!»

 

علی‌شار اطاعت کرد، دست دخترک بگرفت و به گوشه ی خلوتی پناه آوردند. آنجا بود که زمرّد چشم در چشمان علی‌شار قفل کرده کیسه‌ای سکه ازخورجین دربیاورد و گفت:

«ای سرور من،  این هزار دینار بستان. نیمی از آن را به صاحبم ده و با نیم دیگرهر چه دلت خواست برای خانه‌ات تهیه ساز.»

 

این آغاز قصه ی زمرّد و علی‌شار بود و من سرمست از قصه، نجوای شهرزاد را  که سرش بر شانه ام افتاده بود شنیدم که آرام گفت:

«باشد بقیه برای فردا شب…»

 

فردای آنروز به روال معمول راهی دانشکده شدم و تمام وقتم درکتابخانه صرف تحقیق و جستار عهد رنسانس و کپی کردن نت های کلاس هایی شد که غایبی داشتم. آن شب هم دعوت رفقا را به شام رد کردم و یک راست رفتم منزل. شهرزاد پرده را دوخته و آویزان کرده  بود. سایه اش را ایستاده پشت پرده از کوچه می دیدم. بوی عود سوخته از راه پله بلند بود. رفتم حمام و بعد از آبتنی، شام مختصری خوردیم و نوبت قصه گویی شهرزاد رسید.  ازعاقبت زمرّد و علی‌شار پرسیدم که شهرزاد قصه آغاز کرد:

 

زمرّد کلبه ی کوچک علی‌شار را برهنه از اسباب و اثاث یافت، پس چند سکه زر به سرورش بخشید و او را روانه بازار کرد تا قالی و تشک و رخت ترمه، بالش و متکا بخرد بیاورد. زمرّد پرده دوخت و خانه بیاراست.

سگ من الما دراز به دراز خوابیده بود و گویی با طنین صدای قصه گو سحر شده بود.  والس شماره ۱۰ شوپن در هوا موج می‌زد.

 

من گفتم:  بعدش چی شد.

شهرزاد لیوانم را از شراب پرکرد.

زمرّد و مرد جوان تمام شب خوردند و نوشیدند، درآغوش هم غلتیدند و از یکدیگر کام گرفتند. از فردای آنروز زمرّد دست بکار خیاطی و پرده دوزی شد. پارچه های حریر و ابریشم را به نخ سیم و زر می دوخت و با هنرمندی نقش پرندگان را منجق دوزی می کرد. علی‌شار هر کدام از پرده ها را در بازار به پنجاه دینار می‌فروخت. روزگار خوشی داشتند، افسوس دلخوشی این زوج چندان نپایید.

شهرزاد برخاست تا جام مرا پرکند. آلما هم سرش را بلند کرد و دنبال شهرزاد رفت آشپزخانه. به نظرم خیلی طول کشید تا هر دو بازگشتند به سفره. یک دستش کاسه میوه، سیب سرخ، انار و انجیر و دست دیگرش عود گردان مسی بود. پریشان و نگران سرانجام زمرّد و علی‌شار بودم. گویی منتظر خبر بدی باشی، مثل اینکه به برگ پایانی کتابی رسیده باشی، هراس از پایان ناخوشایند داستان نفس در سینه ات حبس می کند و جرات ورق زدن نداری.

بی صبرانه گفتم بعدش چه شد؟

آری، دریکی از همین داد و ستدهای بازار بود که علی‌شار با تاجری آشنا شد که حاضر بود بجای پنجاه دینار، صد دینار بپردازد و اصرار داشت هرچه پرده دوخته بودند یک‌ جا معامله کند. عین کَنه خودش را چسبانده بود به علی‌شار و تا خانه بدنبال او آمد. علی‌شار به رسم میهمان نوازی که از پدرش آموخته بود، مرد تاجر را به خانه‌اش دعوت کرد و چون وقت ناهار بود از او خواست تا بر سفره اش بنشیند. تاجرهم بقچه ی خود گشود و حلوا تعارف کرد. اما چشمتان روز بد نبیند که حلوای این مرد به تریاک آغشته بود و علی‌شار را در اندک زمان بیهوش کرد. تاجر پلید که یکی از خواستگاران زمرّد دربازار کنیزان بود؛ با این حیله بر سر زمرّد کیسه ای کشید و او را به زور با خود برد.

 

شهرزاد ساکت شد.  آلما سگ من هم زوزه ی کوتاهی کشید و پوزه‌اش را به زمین زد.

پرسیدم چه بر سر زمرّد آمد؟

دخترک به اسارت آن ناجوانمرد درآمد. دیدی که تو را تصاحب کردم بی‌آن که دیناری بپردازم. به زمرّد چنین طعنه زد و سپس او را در حرمسرای خویش به زنجیر کشید.

 

از شهرزاد خواستم لیوانم پر کند و پرسیدم عاقبت علی‌شار به کجا خواهد انجامید. آلما زوزه ی دلخراشی کشید و دوباره پوزه اش را زمین مالید.

علی‌شار تا بامداد از زهر افیون بیهوش بود. به خود که آمد فهمید دچارچه نیرنگی شده و خونش به جوش آمد.  از سحر تا شام و از شب تا صبح دور شهر می چرخید و زمرّد را صدا می زد. می نالید و سینه می زد. درهر کوی و برزن و از غریبه و آشنا سراغ زمرّد می گرفت.

و اما زمرّد بعد ازتحمل رنج بسیار و به کمک زن جادوگری که علی‌شار اجیرکرده بود، جامه ی مردان بر تن کرد و از زندان رشید گریخت. مدتی آواره کوه و دشت بود وسرانجام به پاس هوش و ذکاوتی که داشت در سرزمینی دیگر ریشه انداخت. مردم آن شهر او را به امیری برگزیدند.  تنها درد او دوری ازمحبوبش علی‌شار بود.

به اینجا که رسید، بُغضی در گلوی شهرزاد ترکید و سر برشانه ی من گذاشت. دیدم قطره ی اشکی از گونه ی سرخش بر پیراهنم چکید.

گفتم بعد چی؟  از علی‌شار خبری شد یا خیر؟

شهرزاد گفت باشد برای یکشب دیگر.

 

……………………………….

علی شبابی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *