شوخی های خلاف آمد عادت | دکتر اسکندر صالحی|

موج‌خیز معنی‌ها |دکتر کاووس حسنلی|
دی ۲۵, ۱۳۹۹
خلق رمان برای نوشتن؛ نقدی بر رمان اسب‌ها از محمود دولت آبادی| لیدا میرهاشمیان|
دی ۲۵, ۱۳۹۹

ظاهر نگاه شاعران بختیاری چون خرد ایشان خلاف آمد عرف و عادت ساکنِ شهرهای ایرانی است و با آن تفاوت ماهوی دارد.
اگر در میان متون دینی و کتیبه های سروران سیاسی چیزی چون شعر از ایران قدیم مانده، مرعوب یکی ازین دو دستگاه و در سایۀ ایشان است؛ یا در ستایش‌ و یا در نیایش‌. و از آنجا که ترسیده را سخن جز به سپاس و ستایش بر زبان نمی آید و مگر گاه به هجو و هزلِ پنهان در شعر قدیم ایرانی نشانی از شوخی با هیبت مندان نیست. و آنچه باقی مانده همان است که صاحبانِ قدرتِ هیبت مند امکان و ابزار نگه داشتن اش را داشته اند و اراده به نگه داری اش فرموده اند. و آنچه باقی مانده، کوتاه و بریده بریده یا ستایش اهل سیاست است یا ستایش و نیایشِ دینی. که دو دستگاهِ هم عرض داشته اند در ایران. که اگر چیز دیگری هم بوده، که به قاعده می بایست بوده باشد، بی نگه داشتِ یکی از آن دو دستگاه از میان رفته است.
در فارسی امروز هم که اولین شعرهای ضبط شده اش به نام رودکی است که قاعدتاً از نخستین پارسی سرایان است اما نخستین پارسی سرا نباید باشد تا امروز همه گونه شعر در آن می توان یافت الا شوخی ای از آن دست که در شعر چند تن بختیاری می یابیم. این که ما نیافته ایم دلیل محکمی بر نبود چنین شعرهایی نیست؛ اما راه های دیگری هم برای پیمودن پیش روی ما هست تا ببینیم آیا چنین شعرهایی واقعاً منحصر به زبان بختیاری است یا در دیگر گوشه ها و گویش های زبان فارسی هم چنین شعرهایی می توان داشت.
یکی از شاعرانی که با خدا سخن گفته ملازلفعلی بختیاری است. وی از نیمۀ دوم سدۀ سیزدهم تا دهۀ سوم سدۀ چهاردهم در منطقۀ بختیاریِ زیسته اند. علاوه بر مکتب داری محضردار هم بوده اند و بدین-سبب عنوان ملا داشته اند. بنا بر این، او باشندۀ قریّه کُرّان از قریه های میزدج چهار محال و بنا بر این یک-جا-نشین شیعی مذهب است که چنین شغلی دارد. او شعری دارد باعنوان معراج نامه که روایتی مسلمانانه اما بختیاری وار از این باور رایج در میان مسلمانان است. بختیاری وار است البته به این ابیات:

برو ور حونه پیغُمبر وا خت اسب بُراق بَر
بگه دوسُم سُوار آبو بیو وا یک کنیم اقرار
…..
سلومی کِرد کاکا-جربیل که حق خواسته واتعجیل
وُری اِز جا کَدِ وا-بند، به نومِ خالق ستار
در این دو بیت، از پیامبر اسلام نه با تعابیری چون عبد یا حتی رسول یا نبی که به دوست یاد شده است که متفاوت از گفتار ایرانی-عربیِ رایج در زبان فارسی است. جبرییل هم شده است کاکا-جربیل که باز نه چون گفتار عربی به پارسی که بختیاری است. جبرییل اگرچه فرستادۀ خداست؛ اما اینجا نه چون فرشتۀ مأمور که چون برادر تصویر شده است و چنین دیدنی، کاکا(برادر)دیدنِ افراد، کاری است بختیاری وار. در واقع، شاعر امری مشهور را از چشم بختیاری دیده است که با روایت مشهور از آن تفاوت بنیادی دارد از جمله در روابط بین افراد تا آنجا که خداوند هم برای پیامبر مسلمانان دوست است و نه مثلاً مولا یا حتی خالق. رابطه ها عرضی است نه عمودی. خود معراج هم بیشتر سفری در عرض است و نه در طول و کانون آن نه به-بالا-رفتن که با-برادر به-دیدار-دوست-رفتن آن هم برای گفت وگوی با-هم و برابر(وا-یَک) است. دارندۀ چنین دیدگاهی می تواند با خدا شوخی هم بکند؛ چرا که خدا نه خالقِ دور از دستِ جبار و قادر مطلق که دوست است و نه در آن بالا که همین جاست، کنار شاعر. پس او به طور طبیعی می سراید:

ای که از اصل بد و نیکْ حَوَر خُتْ داری
پردۀ عیب مکن پاره که خُتْ ستّاری
به بیاوون تو هفتاد و دو رَهْ پیدا هد
سیچه یَه دُزْ مِنه هفتاد و دو ره وا-داری؟
به همی یَهْ نفریسْ ایزَنِه هفتاد و دو رَه
لُره بَدْ-نُوم اِکنی، دُزِّ ولاتْ خُت داری
دز لر یَه حَر و گایی ایدُزه وُر مِنِ مال
دین و ایمونِه، دُزِت، ایدُزِه اِز بدکاری
دُز لُر چارْ بُز و بیگ ایدزه، اما دُزِ تو
ایزَنِه ور عملِ خیر، چه گُرگِ هاری
دُز لر نِصم شَوی ایبَره نیمَن رِشتِن
اِی دُزِ بدْ-عملت رَهد به دُهونِ ماری
بُونه جُسّی که کنی آدُمِه وادَر ز بهشت
ار که گندُم بَده، پَ سیچه بهشتتْ کاری؟
باغوونْ ور مِنِ باغْ، میوه زباغس نخوره؟!
شَهَد الله! تو باغ-وونِت خَو، ایْ-واداری!؟
او که دُزّی کنه ور باغ، نَسَقُ کُن تو هُنِه
دُزِ وِلْ ایکنی و لَج تو به باغوون داری؟
او که دُزی کنه ور خُت، همه خلق واس نترن
تو بهشت خته زو، دز نتری واداری؟
کرد دزی به بهشت تو ، گُرُهْد اِز دستِت
به زمین وید، تو نشونس به قرون خُت داری
تو فرشنیس به زمین ره-زنه، سی صرفۀ کار
ار نداشتی هُنِه، جَندُم همه بید بیکاری
آفریدی همه هفتاد و دو ملت به جَهون
تو به هفتاد و دو ملت همه مَنْجَر داری
رَهمونه اکنی روز قَیومت، تو دراز
خُت، خو، دونی چه شر و جَرّ فراوُان داری!
هُو که از جون گُذره حرف بَدْ ایگُه خیلی
مو که دونم تو کُشیم، سیچه نَگُم: شر کاری؟
به قرونت « مَکروا» خوندم و جَر واتْ دارُم
دیه حاشا نَتَری کرد که تو مکّاری !
دُز بَدْ-ذاتِ حرومزادۀ ایمونْ-دُزِ تو
اَرْ دلت جَرْ نَخُه، ای دُزّنِه نی-واداری
راست ایگُی که بدی واس و تو نی خوایس دیه؟
بده او نه تو ور ایما و مدار هیچ کاری
هُو که از روز اَزَل دَرْبدَرْ ایمانِه بکرد
اَرْ مُونُم زِس اکشی غیرت و جانبْ داری
….
بخدائی خودت، غیر خودتْ نیدس کَس
یو چه جنجاله گرهدی، چه خَیالی داری
چه کُنم چاره که نیبو خُمِه زس رَد بِکُنُم
بَره ایمون، نَتَره کس بکنه واسْ کاری
ره تو دادی به مِنه سینُم و ریشم کَندی
باز ایگُی مو بَدم واس، چه زَونی داری !
سینُم اَرْ پاره کنم میرُم، او ایره به دَر؟
مو خُمِه اَرْ بکُشم باز عُدولْ وامْ داری؟
ایکنی حُکم، خسه کشته بَرینِسْ جَندُم
مو خَمِه اَرْ که کُشُم باز طلب زُمْ داری؟
تو رحیمی و حقیقت، مَکو وا-مُرْوَت خُو؟
مِنِه جَندُم هُنُه نیکی؟ چه توقع داری؟
خُتْ خُو دونی که مروّتْ به نزدیک او نید
بی مروّت شکنه دار گپ عصاری
چه قدَر خرج تو وابید که بهشت آبید راست؟
ار چُنونه به خدا نیره مِنِس دَیّاری
بی گنه نید تو دونی به قیومت، سی چه
خَلقِته مینه برافتو، همه، ئی-واداری
تو بِنه دل ز بهشت، همه ایریم جَندُم
بَتَر از دوزخ و جَندُم دیه جائی داری؟
هو که دادی تو ور ایما همه مَندن سی خت
نکنه جَرِّ تو هد سی دو-سه گَز چِلواری؟
تیکه-نُکه همه خَوردیم، گُدِیْم شُرگِ تونِه
حونه اودون نَگُدی، جَرّ فَراوُانْ داری
شَرِّسْ اَرْ زُم نَکنَی جار ایکنم وُر جَرقه
ای گَوویل همه دَونین پیِ هیجاری

ملازلفعلیِ بختیاری که پیامبر اسلام را قبل از هر چیزی دوست خدا می بیند، این حیثیت را برای او از آن حیث قائل می شود که انسان است و بدین علت هر انسانی را دوست خدا می داند و طبیعی است که با دوست بتوان شوخی و چون و چرا کرد. چون و چرایی که البته در نهایت با تمکین همراه است. اما چرا؟
به احتمالِ زیاد، سرچشمۀ نگاه غیرعربی-غیرایرانی و غیرمتعارفِ ملازلفعلیِ بختیاری در بختیاری بودن اوست. باز اما چرا یا به عبارتی دیگر مگر بختیاری بودن چیست که به چنین نگاه متفاوتی می انجامد؟
مهم ترین چیزی که تا قبل از یک جا-نشینی و سکونت در شهرها و تا قبل از اصلاحات ارضی جامعۀ بختیاری را از بقیۀ جوامع جدا و تا حدِ ماهیتی متمایز می سازد زیست جهان متفاوت آنهاست. این زیست جهانِ متفاوت به خرد متفاوتی می انجامد که از خرد شهری، خرد سیاسی یا خرد دینی و امثالِ آن، متمایز است.
زیستن در طبیعت با کمترین دست اندازی در آن، بی یاری ماشین، و به یاریِ ابزارهای سادۀ صنعتیِ حتی چندهزار سالِ پیش موجب شده که انسان بختیاری لحظه به لحظه بی واسطه با طبیعت در تماس باشد و بدین سبب با آن انس و از آن رنگ بگیرد. این بی واسطگی در رابطه با طبیعت درست نقطۀ مقابل زیست-جهان شهری است که با واسطۀ نهادهای سیاسی و دینی و در ذیل دستگاهی که این نهادهای سلسله مراتبی ساخته اند و یا باواسطۀ مصنوعات با طبیعت کاری داشته باشد. تازه اگر اساساً کاری داشته باشد. مثلاً بنّا مصالح کار خود را از کوه و جنگل و دشت مستقیم بر-نمی دارد؛ بلکه پنجره و در و بقیۀ چیزهای چوبی را کالا-شده شیء شده از نجار و امثال آن می خرد و یا آجر را از آجرپز و همین طور هر ماده ای از مواد کار خود را کالا-شده از یکی از صنعتگران. بنا بر این، بنّا نه با طبیعتِ زنده که با کالاها سر و کار دارد و حتی نگاهش به طبیعت هم چون کالای خام است؛ مادۀ آماده برای کالا-شدن. پس بنا نه فقط با طبیعت انس ندارد؛ بلکه نگاهش به طبیعت تصرف کارانه و در تقابل با انس ورزیدن با طبیعت است. بقیۀ صنعت گران هم چنین نگاهی به طبیعت دارند و به جای انس با طبیعت به آن تظاهر می کنند و یا شاید با هنر، از آن حیث که بازآفریدنِ طبیعت است، می کوشند به گونه ای و تا حدی آن را باز-سازند؛ اما نمی شوند-نمی توانند؛ چون این بازسازی به تغییر نگاهشان به طبیعت منجر نمی شود. این است که به جای بازگشت به طبیعت و تغییر نگاهِ بشر به آن ما وارد مسابقۀ سرعت و شدت و کمیت تصرف در طبیعت وارد شده ایم و لحظه به لحظه هم بر همۀ این موارد می افزاییم.
پس، زیست جهانِ بختیاری موجب شده که بختیاریان با طبیعت بی واسطه در تعامل و گفت وگو و در نتیجه با آن مأنوس باشند. در نتیجۀ این انس و تعاملِ لحظه به لحظه، بختیاری از جامعۀ شهری جدا و از تصرفِ نهادهای شهری در زیست جهان اش در امان مانده است. این است که نه دستگاه سیاست و نه دستگاه دین نقش چندانی در شکل یافتنِ خرد سیاسی یا دینی او نداشته اند. کانون تفکر و تأملات روزانۀ لحظه به لحظۀ فرد بختیاری را زندگی در قالبِ ارگان اولاد در متن طبیعت شکل و جهت می دهد. مسائل مشخص اش از این-منظر و در این محیط پدید می آید و متناسب با آن پاسخ می یابد و شکل می گیرد و در نهایت به خردی منجر می شود که محور و اجزای آن با خرد غیربختیاری متفاوت است. به طور مشخص و دربارۀ مسألۀ این نوشته، فرد بختیاری هر روزی که دینی را بپذیرد، علاوه بر این که آن را درونی می‌سازد و با دستگاه فکری و زیست-جهانِ خود هماهنگ می کند، آن را از نهادهای رسمی دینی اخذ نمی کند. از جمله به این علت که این دستگاه ها و کارکردشان در تقابل با زیست جهان اوست و او نیازی نمی بیند که خود را با آنها هماهنگ کند. تازه، پذیرفتن این دستگاه ها چرخۀ زندگی او را از حرکت باز می دارد. او تا حدی می تواند از دستاوردهای شهریان را در زیست جهان خود بپذیرد که با آن سازگار و به چرخیدن آن یاری ای برساند.

اکنون اگر به شعر ملازلفعلی بختیاری بازگردیم و این چنین به آن بنگریم، می بینیم خرد بختیاری اصل دین و اصول آن، مثلاً توحید یا خالقیت خداوند، را می فهمد و می پذیرد؛ اما برای بقیۀ امور به جای مراجعه به متولیان دستگاه دین یا متونی که عالمان دینی نوشته اند خود مستقیم به خدا مراجعه و با او سخن می گوید. این سخنان اگرچه غیرمتعارف؛ اما چنان اصیل و صمیمانه است که دستگاه رسمی دین یا با لذت آن را می-پذیرد و یا نادیده اش می انگارد. اساساً خرد بختیاری، چون خرد فیلسوفانِ طبیعت اندیشِ یونانی، پیش از آن که خرد سیستم ساز یا خرد سیستم پذیر باشد خردِ معطوف به زندگی در قالبِ ارگان اولاد در متن طبیعت است و این عین ارادۀ اوست؛ خرد او هماهنگ و سازگار با ارادۀ اوست. و بنا بر این هر چیزی که با این خرد و اراده در تقابل باشد را ردّ می کند.
پس ملازلفعلی بختیاری اگرچه دارد صمیمانه با خدایی که دوست اوست سخن می گوید، شوخی می کند؛ اما سخن او جدی است و ریشه در امری جدی تر دارد: خرد پروردۀ با ارادۀ معطوف به زندگی در قالبِ ارگان اولاد در طبیعت. شاعر، اسلام را به زیست جهان خود پذیرفته و از آنِ خود ساخته است و طبیعی است که اسلامِ او با اسلام ساکنان شهرها متفاوت باشد. چون مسلمان شهری همچون بنای شهری مصالح زندگی خود را همچون مصالح کارش از ساختۀ دیگران می گیرد. در شهر کارها تقسیم شده است. اما در خرد عشایری برخورد با امور مستقیم است و افراد بختیاری طی روز بارها-بار مواجهۀ مستقیم با طبیعت و اجزای آن، مثلا رودخانه و چشمه و درخت و دشت و….، را تجربه می کنند و چیزی به عنوان نهاد واسط نمی شناسند. حتی فهم تفسیرشان از اجزای طبیعت و کلیت آن هم به مرور در همین مواجهۀ مستقیم شکل می‌پذیرد. چنین خردی حتی اگر ساکن شهر شده باشد چند نسل طول می کشد تا چیزی چون نهاد یا صنعت را دریابد و بپذیرد؛ چون با فرهنگ و طبیعت او تفاوت ماهوی دارد و تغییر ماهوی زمان بر است. و از قضا، هر چه از ملازلفعلی فاصله گرفته ایم این نحوۀ از مواجهه هم رقیق و رقیق تر شده تا آنجا که امروزه جهان-تصویر شاعران بختیاری کانون اش تغییر یافته و بیش از هر چیز این واژه های بختیاری است که توریستی در شعرها می آید اما قرار نمی گیرد نمی نشیند. چون این واژه ها از جهانی است غیر از و بیگانه با جهان شهری.

اگر تا اینجای سخن را بتوانیم بپذیریم، یعنی این را که نگاه غیرمتعارف ملازلفعلی بختیاری به خدا سرچشمه در بختیاری بودنِ او دارد، آن گاه تکلیف ما در برابر وجود همین نگاه در شعر داراب افسر بختیاری تا حدودی معلوم می شود؛ یعنی می توانیم بگوییم علاوه بر اطلاع داراب افسر از شعر ملازلفعلی، شباهت زیست جهان آنان به یکدیگر موجب شده که داراب افسر هم مثل او با خدا شوخی کند و شعری اندکی شهری تر اما در همان دستگاهِ فکری بگوید و برادر داراب افسر و پژمان بختیاری هم از پی این دو و به تقلید از ایشان در شعری مشترک چنین شوخی ای انجام داده اند که گفت: گَپِتِه پَن بده کوچیرِت خوس پند داده(فرزند بزرگت را راهنمایی و ادب کن، فرزند کوچکتر خودش راهنمایی و ادب خواهد شد).

تقلید داراب افسر از ملازلفعلی با شعر خداییه و تقلید دیگر بختیاری زبانان ازو و پذیرش عام این اشعار در جامعۀ بختیاری به علت تداومِ همان زیست جهانِ بختیاری در میانِ ایشان به رغم ورود به شهر و ساکن شدن در آن است و به رغمِ این تغییر در شیوه و محل زیستِ ایشان است. همزمانیِ ساکن شدنِ بختیاری ها در شهرها با ورود سیل آسای مدرنیتۀ غربی به ایران به پیوستِ تکنولوژی های جدید، این احتمال را تقویت می-کند که بختیاری ها از زیست جهانِ طبیعت اندیشانۀ خود یکراست وارد زیست جهانِ اروپاییِ تکنولوژی مدار شوند و از سر سنت های دیرینِ شهری ایران بپرند بی که در آن وارد و یا آن را به زیست جهانِ سنتی و متفاوت خود راه دهند. آیا استقبال بی باکانۀ هنرمندان و متفکران بختیاری از مدرنیتۀ اروپایی را می توان با این -چهارچوب فهم تصویر کرد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *