یادایاد آن همه مهربانی | مزدک پنجه ای |

بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم|سهراب سپهری|
فروردین ۱۲, ۱۳۹۹
در گفت و گو با مدیر و سردبیر مجله ی ادبی چامه پرونده ادبی ادونیس گشوده شد.
اردیبهشت ۵, ۱۳۹۹

هنـوز جنـگ بـود. پـدر و مـادرم هـر دو شـاغل بودنـد. کلاس اول را در مدرسـه ی شـهید آرمیــده درس خوانــدم. مدرســه ای کــه در کوچــک آبــی رنــگ داشــت و ســنگری کــه  داخـلش پنـاه می گرفتیـم. آن روزهـا عکـس یـادگاری ُمـد نبـود و موبایـل و دوربیـن هـم تـا ایـن حـد در دسـترس مـردم. روز اول مدرسه، پدرم دیرش شده بود. از راه دور، در مدرسه را نشان داد و گفت: برو! بچه هــا بــاخانــواده آمــده بودنــد امــا گریــه می کردنــد. در تقســیم دانش آمــوزان، مــن سـهم خانـم «ملکیـان» شـدم. همـان سـال زیـر ماشـین رفتـم و دسـتم شکسـت. معلـم بـرای آنکـه از بقیـه عقـب نمانـم، بـه منـزل می آمـد و درس هـا را یکی یکـی بـه مـن می آموخــت. حــالا از آن همــه مهربانــی ســال ها گذشــته اســت، دیگــر جنگــی در کار نیسـت.آن مدرسـه جـای خـود را بـه بلـوار معلـم داده اسـت. خانـم ملکیـان بازنشسـته شـده و مـن وکیـل پایـه یـک دادگسـتری. امـا هنـوز تکـه ای از دیـوار آن مدرسـه در مسـیر بلـوار معلـم بـر جـای مانـده اسـت، و نوشـته ی کـم رنـگ شـده ی روی آن کـه هـر روز در مسـیر، زیـر لـب زمزمـه اش میکنـم.

آنکه الفبا آموخت، زندگی آموخت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *