بادبادک را بیش از کتاب درس دوست داشتم|سهراب سپهری|

بوی باران بوی سبزه | فریدون مشیری
فروردین ۱, ۱۳۹۹
یادایاد آن همه مهربانی | مزدک پنجه ای |
فروردین ۱۲, ۱۳۹۹

در دبسـتان از شـاگردان خـوب بـودم. امـا مدرسـه را دوسـت نداشـتم. خـود را بـه دل درد مـی زدم تـا بـه  مدرسـه نـروم. بادبـادک را بیـش از کتـاب درس دوسـت داشـتم. صـدای زنجـره را بـه انـدرز آقـای معلـم ترجیـح مـیدادم. وقتـی کـه در کلاس اول دبسـتان بـودم، یـادم هسـت یـک روز داشـتم نقاشـی میکـردم، معلـم ترکـه ی انـار را برداشـت و مرا زد و گفـت: «همه ی درس هایت خـوب اسـت تنهـا عیـب تـو ایـن اسـت کـه نقاشـی می کنـیایـن نخسـتین پاداشـی بـود کـه بـرای نقاشـی گرفتــم. بــا ایــن همــه، دیوارهــای گچــی و کاهگلــی خانـه را سـیاه کـرده بـودم. ده سـاله بـودم کـه اولیـن شـعرم را نوشـتم . هنـوز یـک بیـت آن را بـه یـاد دارم:

ز جمعهتا‌ سهشنبهخفتهنالان

نکردمهیچیادیازدبستان

تـا هجده سـالگی شـعری ننوشـتم. ایـن را بگویـم کـه مـن تـا هجـده سـالگی کـودک بـودم. مـن دیـر بـزرگ شــدم. دبســتان را کــه تمــام کــردم، تابســتان را در کارخانـه ریسـندگی کاشـان کار گرفتـم.

هنوز در سفرم (آثار منتشر نشده سهراب)

به کوشش پریدخت سپهری، نشر فرزان روز، چاپ نهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *