خوابی که دیر تعبیر شد! | روانشاد ابوالفضل زرویی نصرآباد|

بیهقی بخوانید | محمد رضا صفدری |
اسفند ۲۲, ۱۳۹۸
نویسنده وجدان زمانه خویش است| چنگیز آیتماتف |
اسفند ۲۶, ۱۳۹۸

روزی، روزگاری در ولایــت غربــت پادشــاهی بــود کــه هــر شــب یــک خــواب می دیــد. ایــن پادشــاه چهارصــد و پنجــاه تــا خوابگــزارداشــت کــه هــر کدامشــان اهــل یــک ولایتــی بودنــد و می توانســتند هــر خوابــی را تعبیــر کننــد.

یــک شــب پادشــاه در خــواب دیــد کــه در دشــت خرمــی نشســته و ســفره ای پیش رویــش گســترده اســت. ناگهــان یــک دختــر زیبــا پیــدا شــد و تمــام غذاهــای ســفره را خــورد و پــس از آن ســر یــک ســفره دیگــر رفــت و از آن ســفره هــم خــورد. در ایــن وقــت پادشــاه از خــواب پریــد.

تمام خوابگزاران دربار جمع شدند ولی هیچکدام نتوانستند خواب پادشاه را تعبیر کنند.

در نهایــت، خوابگــزار اعظــم دربــار گفــت: «ای پادشــاه، مــن پیرمــردی را میشناســم کــه اســتاد مــن اســت و در یــک ولایــت دیگــر زندگــی میکنــد. اگــر او را احضــار بفرماییــد، حتمــاً خــواب شــما را تعبیــر میکنــد

پادشــاه فی الفور دســتور داد تــا خوابگــزار اعظم،یــک هیأتــی را ترتیـب بدهـد و در معیـت آنهـا بـرود و پیرمـرد را بیـاورد. خوابگزاراعظــم بــا هیأتــی مرکــب از وزیــر دســت چــپ، وزیــر دســت راسـت، فرمانده هان قشـون، چهارصـد و چهـل و نـه خوابگـزار دیگـر،رسـته آشـپزان، گـروه خیاطـان، یـازده هـزار و پانصـد و شــصت پهلــوان، خانوادههــای هیــأت همــراه، خبرنــگاران، عکاســان وحرکــت کــرد بــه طــرف ولایــت موردنظــر.

ایــن هیــأت در یــک ســفر دو ماهــه، نصــف خزانــه پادشــاه را خـرج کردنـد و سـر آخـر پیرمـرد را پیـدا کردنـد و بـا خودشـان آوردنــدبــه ولایــت غربــت. پادشــاه کــه بی صبرانــه منتظــر ورود پیرمــرد بــود، خوابــش را بــرای پیرمــرد تعریــف کــرد.

پیرمـرد بـرای تعبیـر خـواب، سـه روز مهلـت خواسـت. بعـد از سـه روز بـه دربـار آمـد و زمیـن ادب بوســه داد و گفـت: «ای پادشـاه، مـن درایـن سـه روز، خیلـی فکـر کـردم امـا نتوانسـتم خــواب شــما را تعبیــر کنــم. بــا ایــن حــال جــای امیــدواری باقـی اسـت، چـون مـناسـتادی دارم در ولایـت جابلقـا، اگـر بودجـه در اختیـارم بگذاریـد، مـی روم او را بـه اینجـا مـی آورم

پادشـاه بـه خزانـه دار گفـت: «هـر قـدر بودجـه لازم اسـت، در اختیــار پیرمــرد بگذاریــدپیرمــرد لیســت مایحتــاج و مخــارج سـفر وهیـأت همـراه را تحویـل خزانـه دار داد و خزانـه دار، هرچه در خزانـه باقـی مانـده بـود، بـار شـتر کـرد و تحویـل پیرمـرد داد. پیرمــردهیــأت همــراه ولایــت غربــت را همــراه خــودش بــرد بـه ولایـت خـودش و از آنجـا زن و فرزنـد و فامیـل و آشـنای خـودش را هـم برداشـتو همگـی بـا هـم رفتنـد بـه ولایـت جابلقـا.

ســه مــاه طــول کشــید تــا اســتاد را همــراه خودشــان آوردنــد بــه ولایــت غربــت، در طــول ایــن مــدت، عــلاوه بــر دارایــی خزانــه،یــک مبلــغ ســنگینی هــم از پادشــاه ولایــت جابلقــا و بانــک جهانــی، وام گرفتنــد و خــرج کردنــد.

وقتــی قافلــه خوابگــزاران و هیــأت همــراه بــه دروازه ولایــت غربــت رســید، پادشــاه امــر کــرد فی الفــور بــه حضــور او برونــد. پادشــاه بــا بی قـراری خــواب خــودش را بــرای اســتاد جابلقایــی نقــل کــرد و خواســت کــه هرچــه زودتــر خوابــش را تعبیــر کنــد.

اسـتاد جابلقایـی پرسـید: «شـما کـی ایـن خـواب را دیـده ای؟» پادشـاه گفـت: «حـدود پنـج مـاه پیـشاسـتاد، رمـل و اسـطرلاب را پیـش کشـید و قـدری حسـاب و کتـاب کـرد و در نهایـت، پـس کلـه اش را خارانـد و گفـت: «ای پادشـاه، اینطـور کـه بـروج فلکـی و محاسـبات رمـل و اسـطرلاب نشـان میدهـد، ایـن خـواب تـا حـالا دیگـر تعبیـر شـده اسـتپادشـاه گفـت: «مگـر تعبیـر خـواب مـن چـه بـوده؟»

اســتاد جابلقایــی گفــت: «آن دختــر زیبــا، خــواب و رؤیــای شــما بــوده و آن ســفره، خزانــه شــما. تعبیــر خــواب شــما ایــن اســتکــه شــما تمــام خزانــه خــود را ظــرف پنــج مــاه صــرف خــواب و خیــال خودتــان می کنیــدپادشــاه گفــتآن ســفره دیگــرچــی؟» اســتاد گفــت: «آن ســفره دیگــر خزانــه دیگــران اســت

پادشــاه از شــنیدن ایــن تعبیــر و دیــدن صــورت حســاب مخــارج دو هیــأت اعزامــی و اســناد اســتقراض خارجــی، از حــال رفــت واز آن روز بـه بعـد تصمیـم گرفـت کـه دیگـر اصلا خـواب نبینـد.

مــا از ایــن داســتان نتیجــه می گیریــم کــه قبــل از چــاپ کتاب هــای تعبیــر خــواب، مــردم تمــام درآمدشــان را صــرف تعبیــر خــواب و خیالشــان میکرده انــد.

قصه ما به سر رسید، غلاغه به خونه اش نرسید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *