نامه ای به احمدرضا احمدی | فاطمه شوندی

استفاده بهینه از زمان در کتاب درمانی | امیرهوشنگ مهریار، روانشناس
بهمن ۴, ۱۳۹۸
چامه شماره ۱۰- چامه همراه با کوچ بنفشه ها
اسفند ۸, ۱۳۹۸

گاهی وقت ها از این همه لطافت تعجب می کنم؛ از این همه نرمی و نازکیِ روح، مثل بوی نوزاد، مثل ها کردن توی دست وسط چله زمستان، مثل غم روزهای ابری… الان که دارم این نامه را برایتان می نویسم جمعه است بعدازظهر است. خواستم بگویم من هم از آن انبوه بعدازظهر های جمعه که می گویید دارم، خواستم بگویم از تنهایی، در تنهایی گریه نکنید. بیایید با هم تنها باشیم راستش را بگویم من از خیلی سال پیش است که با شما تنها هستم. دقیق یادم نیست کجا بود که اولین بار غرق شدم در اندیشه شما، عاشق شدم در دنیای شما اسب و سیب و بهار بود که من را حیران کرد یا در باغ بزرگ قدیمی متروک بود که گم شدم لا به لای کلمات جادوییتان به نظر من کتاب هایی که شما برای کودک چاپ کرده اید رده سنی ندارد. من وقتی یازده ساله بودم، می خواندم و ذوق می کردم. الان که هفده ساله ام، می خوانم و حظ می برم. مربی ام در کانون که سی و چند ساله است، می خواند و فکر می کند. مگراینگونه بنویسد؟ مگر چند آدم وجود دارد که بتواند با یک لیوان آب همه جهان را سیراب کند؟ یادتان هست بوسیدنش سهمتان از جهان بود؟ کاش بدانید قسمتی از سهم من از جهان شما هستید. کاش بدانید چقدری دلتنگتان هستم. کاش بدانید چقدر دوستتان دارم… ای وای دیدید چی شد؟ آسمان را نگاه کنید. غروب شده است .غروب جمعه…

من انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
به یاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *