نامه ملک الشعرا محمد تقی بهار به محمدعلی جمال زاده ۱۳۲۷

نامه فریده مویدی به احمد شاملو
آذر ۹, ۱۳۹۸
چامه شماره ۹ – چامه در سایه‌ی سایه
دی ۹, ۱۳۹۸

قربانت شوم . شاعری در سیصد سال پیش آرزوئی کرد و فی الفور خود به خود از آن آرزو برگشت. گفت:
خواهم به سر کوی تو پرواز کنم اما چه کنم بال و پری نیست مرا
چند قرن گذشت. همنوعان شاعر برای نوع خود، بال و پری ترتیب دادند و شاعر با آن بال و پر به سر کوی دوست خود پروازکرد. ولی دوست، کوی خود را خالی گذارد، به کوهی پناه برده بود. نکند از ترس گران جانی و سر گردانی شاعر گریخته باشد.   ساوی الی جبل یعصمنی من الماء . ولی معروف است کوه به کوه نمی رسد ولی آدم به آدمی می رسد. سرکار هر قدر از فقرا دوری کنید و کوه به کوه از ما بگریزید، عاقبت قلاب ارادت هر دو را می کشد زیرا به خلاف تصوری که شاید موجب دوری باشد، تجانسی در کار و رشته ی ارتباطی در میان هست. هر وقت باشد ولو یک طرفه این رشته ارتباط روحی کار خود را می کند.
امیدوارم به وجود مبارک خوش گذشته باشد و حال سرکار خانم هم در این سفر رو به خوبی نهاده باشد . اما مخلص. از روز ورود هنوز از خانه بیرون نرفته ام زیرا بین راه خاصه از پایتخت یونان و ایتالی، به قدری به ما سرما دادند که از حد طاقت بیرون بود. معذالک امشب که درجه گذاشتم تب از یک عشرو نیم بالاتر نبود. حالا بعضی دوستان پیشنهاد می کنند که خود را به معاینه های ارباب کلینیک معطل نکن. به کوهستان نزد ارباب سناتوریوم برو. عقیده ی حضرتعالی و گروهی از دوستان، همان است که در ژنو معاینه ای بشود و هر گاه ضرورت بود به سناتوریوم بروم.
از جمله امراضی که دارم و معالجه ی آن دشوار است، مرض تردید است و شکی نیست هر گاه وجود مبارک این جا می بود، تردید من مورد نداشت. متأسفانه جنابعالی در کوهستان و آقای میکده ی عزیز که طرفدار فکر سناتوریوم است، در برن و من این جا تنها و بوسه به پیغام می فرستم. فعلا ابتلای مختصر دندان هم در کار بود. امروز به مطب آقای دکتر والا نام که مردی مسن و بسیار خوب بود رفتم و زحمت دندان را رفع کردو ده فرانکی هم تقدیم شد و این شعر را هم برایش گفتم:

دکتروالا ز اوستادان بالا خواهم متمول بشوی. کی؟ حالا!

اما نه با ده فرانک ناچیز من. بسیار مرد خوبی بود. امشب می توانم قدری پنیر و نان بجوم و از شر سوپ و ماست و شیر، قدری فارغ شوم. امیدوارم باقی قسمت های کسالت نیز به همین منوال بگذرد. دستخط های شما را در تهران زیارت کردم و به امید پاسخ شفاهی، جواب عرض نکردم. زیرا هر هفته خود را آمدنی می دانستم. بعد از وصول تلگراف، من هم فوری به اقای نخست وزیر پیغام دادم و تلفون کردم و تلگراف جنابعالی را هم برای ایشان فرستادم. فردای آن روز جواب دادند که مأموری تعیین شد. وسیله خلسه هم حسب الامر فراهم است. اما خودم از روز حرکت، نظر به دوائی که تهیه شد، محتاج نشدم. در عین حال اطباء را باید آگاه ساخت. در حال تب، زیادتر مزاحمت ندارم.

قربانت ـ م بهار ۱۳۲۷

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *