نامه افسانه احمدی به جلال الدین محمد مولوی

نامه محمدرضا احمدی به ابوالقاسم فردوسی
آذر ۳, ۱۳۹۸
نامه حمید بابایی به هوشنگ گلشیری
آذر ۳, ۱۳۹۸

به‌نام خداوند جان و خرد می‌دانم که این جمله ترجمه‌ی  پت نامی اهورَه مزده ی پهلوی‌ست اما اگر شما نبودید، کی می‌توانست چنین ترجمه‌ی بی‌همتایی از آن ارائه کند؟ حتی اگر هیچ بخشی از شاهنامه را نخوانده باشیم.
پس از شما در این سرزمین اهورایی سرایندگان و اندیشمندان دیگری پدیدار شدند که هریک یگانه‌ای در هستی‌اند.
کسانی چون سعدی، مولوی، نظامی و برتر از اینها حافظ. اما باوجود همه‌ی بزرگی و درخشندگیِ کارشان باز بر این پندارم که هم‌صنفانی هستند که ممکن است در آینده کسانی هم‌ارزش آنها پدیدار شوند اما به شما که می‌رسم هنوز پس از هزار سال دست‌وپایم را جمع می‌کنم و جز  حضرت استاد چیز دیگری در برابرتان نمی‌توانم بگویم. پس از شما خواستند شاهنامه‌یتان را به محمودِ تاتار نسبت دهند. هنوز هم کسانی هستند که ایران و شاهنامه را انکار می‌کنند تا به چشم بیایند، اما دشمنی با خورشید، یا نشانِ بلاهت است یا نابینایی.
شما نماد عشق و شکوه و فر ما هستید و من افتخار می‌کنم شاگرد کوچکی باشم که گاهی سخنان شما را برای جوان‌ترها بازگو می‌کند.
جسارتم را ببخشید حضرت استاد ابوالقاسم فردوسی! سخنم را با دو بیت از جناب انوری به پایان می‌رسانم:
آفرین بر روان فردوسی
آن همایون‌نژاد فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده

افسانه احمدی، نویسنده
مولاناجان سلام. دلم مى خواست به جاى نامه با تو قرارى مى گذاشتم. در یک خلوتکده‌ى دنج. حتماً روسرى ترکمن‌ام را سر مى‌کردم، با پیراهنى که گل‌هایش سرخ باشند و عطرش را از کلام تو بگیرند. تلفن همراهم را جا مى‌گذاشتم خانه. زودتر از تو به قرار مى‌رسیدم. مى‌نشستم و زل مى‌زدم به در. مى‌آمدى؟ حتماً مى‌آمدى.
وقتى گوش‌هاى آدم تشنه باشند، قرار گذاشتن با کسى که در سکوتت، سخن بگوید چه بسیار شورانگیز است. و چه شعف‌ناک که سخنگو تو باشى. و چه بخت‌یار که منتظر، من باشم.

اول بار که رفتم سر مزار شمس تبریزى شب بود. انتخاب کرده بودم شب بروم. وقتى نشستم کنار مزار، تو هم نشستى کنار مزار. وصله‌ى ناجورى بودم در جمع تو و شمس و شب و سکوت…
بلند شدم بروم که گفتى: کجا؟
گفتم: جایى که مزاحم نباشم.
گفتى: کسى که شب مى‌آید یا عاشق شمس است یا مرا مى‌جوید. کدامى؟
خواستم بگویم عاشقِ عاشق شمس!
چیزى نگفتم. نشستم. دست کشیدم به مزار.
گفتم: به وقت بى‌قرارى مثنوى‌ات را مى‌خوانم.
گفتى: به وقت بى‌قرارى سرودمش!
مولاناجان، او که آنجا بود هم تو بودى و هم نبودى! بودى چون خیالت مى‌کردم و نبودى چون آنجا نبودى.
آرام دست کشیدى به صورت شمس و رفتى. در میانه راه برگشتى و پرسیدى: کدام حکایت را بیشتر دوست دارى؟
گفتم: موسى و شبان
گفتى: کدام قسمتش پسندت افتاد؟
گفتم: مناجات شبان.
گفتى: کدام قسمت دلت را لرزاند؟
گفتم: عتاب کردن حق تعالى موسى را به خاطر سرزنش شبان. هر بار که خواندم گریه کردم؛
آتشى از عشق در جان برفروز
سربه سر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب دانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند
سر تکان دادى و رفتى. شمس آرام در خواب بود. خوابى شبیه خواب معشوقى که از دوست داشته شدن خیالش راحت باشد!
مولاناجان، در سردى روزگارى اینچنین، گرمى کلامى چون تو را مى‌طلبم. خواهان نورم. نورى که ذره‌هاى تیره را روشن دارد. نورى که زورش به تاریکى‌ها برسد. که اگر نرسد نار شدن دور و دیر نیست. نار شدن یعنى به نور محتاج نبودن. یعنى بى‌نور کامل شدن. یعنى جاذب نار دیگرى بودن. دو نار با هم؟! که نور به گفته خودت طالب نور است.
مولاناجان، از بى‌نیازى از نور مى‌ترسم. از بى‌نیازى از عشق بیشتر. از بى‌معنایى عشق خیلى بیشتر.
مى‌ترسم از اینکه پای توقع را به دلم باز کنم و پای مهربانی از دلم بریده شود.
می‌ترسم از محبت نکردن و محبت ندیدن.
می ترسم از دروغ و تهمت و تملق
می ‌ترسم از سکوت‌هایى که جاى حرف‌هاى حق مى‌نشینند. و حرف‌هاى حقی که جاى حرف‌هاى عاشقانه.
می‌ترسم از حرف‌های تلخى که احتکار می‌شوند ته زبان‌ها تا به وقت‌اش به گمان سود خالی شوند؛ پر از حقد و حسد.
و بیش از همه‌ى این ها، از کوچ مخفیانه‌ى عشق از قلب‌ها مى‌ترسم …!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *