نامه لاله زارع به مارتین مک دونا

نامه هادی حوری به علی حاتمی
آذر ۳, ۱۳۹۸
نامه سعید حیدری به آلبر کامو
آذر ۳, ۱۳۹۸

انتخاب گاهی اوقات سخت است. مثلاً اینکه من به عنوان نویسنده فقط حق داشته باشم با یک نویسنده مورد علاقه‌ام حرف بزنم با توجه به تعداد آن‌هایی که آرزوی دیدارشان را دارم ولی فقط حق انتخاب یکی‌شان را دارم، قبول کنید که ماجرا سخت می‌شود. با همه‌ی این سختی‌ها فکر کردم خیلی خوب می‌شد با کسی که زنده است ملاقات کنم. از این کلیشه‌ها که بروم سراغ استادان سخن و این حرف‌ها بیزارم.

مثلاً سعدی را بسیار دوست دارم ولی فعلاً در دسترس‌ترین راه رسیدن به او همین بوستان و گلستان و مجموعه‌ی غزلیاتش است که ماحصل جهانی است که او زیسته و تمام شده. آن جهانی که سعدی تجربه کرده را می‌گویم. در عوض اما کسانی هستند که هنوز زنده‌اند و می‌شود با آن‌ها درباره همین روزگار درهم و برهمی که همزمان تجربه‌اش می‌کنیم حرف بزنم.
در بین آن‌هایی که در ذهنم هستند، مارتین مک‌دونا را انتخاب می‌کنم چون دنبال چیزهایی
است که من هم ازشان خوشم می‌آید؛ مثلاً تمسخر پلشتی‌های جهان. مک‌دونا استاد این کار است. هرچه زشتی و سیاهی می‌شود تصور کرد را در فیلم‌ها و نمایشنامه‌هایش جمع می‌کند ولی نه برای آنکه بگوید آهای آدم‌ها یکی در دور دست دارد می‌میرد و بیایید دور هم غصه بخوریم.
برعکس همه‌ی حرفش این است: هی رفقا! خیلی این چیزها را جدی نگیرید. زندگی همین است. از قضا تازگی نمایشنامه‌ای نوشته به اسم  یک ماجرای خیلی خیلی سیاه. در آن هانس کریستین اندرسن و چارلز دیکنز را در وضعیتی غیرمعمول میهمان هم کرده است تا هرچه نارو بلدند به همدیگر بزنند.

شوخی با دوتا غول ادبی؟ از آن کارهایی است که فقط از این بشر برمی‌آید. اگر ببینمش دلم می‌خواهد ازش بپرسم دقیقاً چطور زندگی کرده تا بتواند با این همه رنج و مصیبتی که در جهان است شوخی‌های هنرمندانه بکند و خیالمان را راحت کند که زندگی با همه‌ی تباهی‌اش یک شوخی بیشتر نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *