سلام کاکه علی| آرش محمودی

نامه حمید بابایی به هوشنگ گلشیری
آذر ۳, ۱۳۹۸
نامه مائده مرتضوی به هاینریش بل
آذر ۷, ۱۳۹۸

سلام کاکه علی. انگار سه سال از آخرین دیدارمان می‌گذرد. زمستان بود و ابرهای طوسیْ عظیمیه را بغل کرده بودند و سوز سردی از کوچه‌های تراش خورده می‌تاخت به قواره‌های مان. لحظه‌ی دیدار اما نزدیک و گرم بود و گرم‌تر اینکه ما سبب خیر شده بودیم و دوستان قدیمی‌تان هم هوس کرده بودند آن روز با ما همراه و همسفر شوند. شیب تپه‌های عظیمیه را که طی کردیم رسیدیم به ساختمانی چندطبقه و شهناز خانم اولین کسی بود که به پیشوازمان آمد… خوشرو با ته لهجه‌ی کرماشانی که در گذر زمان و زندگی در عظیمیه هنوز رنگ و بوی محله‌های قدیمی را می‌داد.

از باب که رد کردیم شما هویدا شدید. همچون دیواره‌های باران خورده پَرآو که انگار جدا افتاده‌ای بود از بیستون…و چه لحظه‌ی با شکوهی بود. دیدار با کوهی از قصه‌ها و غصه‌ها… کنار تخت تان نشستیم و شما در چشمان روشن‌تان برقی افتاد. و ما ندانستیم به یک اسطوره‌ی زنده چه باید گفت. اما بوسیدن دست‌تان کمترین کار بود. دستی که می‌شد به شرافتش بالید.
پرسیدید: از کجا آمده‌اید؟
گفتیم از کرماشان کاکه. از تپه‌ی فتحعلی خان…
و شما چنان به شوق آمدید که انگار از فردوس برین گفته باشیم. بعد به زحمت نشستید و در همان احول ازمان خواستید برایت بخوانیم.
با خودم گفتم از کجا بگویم رفیق؟ که تکرار مکرر نباشد.از سال‌های ابری‌ات؟ یا از ولایت‌ات؟ از آبشوران؟ یا از ویلچری که سال‌هاست یک اشرفی را بر خود مهمان کرده…یا نه از خودم بگویم که هنوز هم داستان‌هایت را در کُلهَ سوک‌های شهرم می‌بینم. مردمت هنوز داغان روزگارند کاکه. آبشوران شهر هنوز پابرجاست و پسرکان باریکه و وزیری و آقا شیخ هادی هنوز غوطه ورند میان آب راهه‌هاش. شیشه ی زهرماری شاید دیگر گیرشان نیفتد ولی قوطی گاز فندک‌های اتمی زیاد هست اینجا. یا دمپاییِ دخترکانی خرده سال که موج می‌خورد روی آبشوران…خواستم بگویم همین دیروزها مردی را دیدم که سیم‌های تنبورش را کنده بودند و انداخته بودند به آبشوران و سرش را تراشیده بودند از ته. از این سازنه چی‌های دوره گرد بود.

اگر بودی حتمن می نوشتی‌اش نه؟ توی شهرات از وقتی چشم تو را دور دیدند ساز خدا راهم به سخره می‌گیرند…جای قلمِ نیش دارت خالیست. خواستم بگویم چرا نمی‌شود با تو از رقص کُردی گفت لامصب…حتمن خواهی گفت وقت برای چوپی هست!…اما هیچکدام از اینها را نگفتم. نشد. نشد بگویم تو اسطوره‌ای علی و من این را زمانی فهمیدم که هرکس به کرماشان آمد و مهمانم شد و از داستان فهمی داشت، از میان کتیبه‌ی بیستون و طاق وسان و تکیه معاون‌الملک و باغ‌های سراب سرگشته به دنبال آبشوران شهر می‌گشت… به دردهای تو اما نباید اضافه می‌کردیم.

پس من  فتحعلی خان را خواندم برایت. قصه‌ی مردمی مغرور و مغموم را…و شما گوش دادید و خندیدید. کیف می‌کردید از اینکه اسم دیارتان را می‌شنیدید. بعد سخت رضایت دادید به رفتن‌مان. می‌خواستید کنارتان بمانیم. اما ما رفته بودیم و رفته بودیم…روی روزگار سیاه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *