نخودچی کیشمیش‌هایی که در بـهـشت به دستم نرسید| مریم جباری

کوچ| امین فقیری
مهر ۲۲, ۱۳۹۸
شکاف ها و لبخندها| راشدانصاری(خالوراشد)
مهر ۲۲, ۱۳۹۸

قرار شد از نخستین روزهای مدرسه بنویسم … عنوان را که بالای صفحه یادداشت می‌کنم ناخودآگاه پرتاب می‌شوم به کلاس سوم ب، زنگ انشا، پای تخته … چشمان دوخته شده به دهان خانم جعفری معلممان، که یه صد آفرین نثار خط خطی‌هایم کند! که نمی‌کند که هیچ… بعد از کلاس کنار آبخوری از من می‌پرسد:«جباری انشا را خودت نوشته بودی؟ بگو فردا والدینت بیایند مدرسه …«
یا نه عقب‌تر … در آغوش خانم مهرگان عزیزم، معلم کلاس اولمان … جلوی در اطاق مدیر مدرسه… صدای خانم مهرگان که به مدیرمان می‌گوید: «زنگ بزنید والدینش بیایند!»، از اینجا به بعدش فقط خاطره‌ای را که مدام مادرم می‌گوید یادم هست … «در املا جای سه بار آب فقط یکبار نوشته بود … می‌گفت اگر یکی را نوشتم پس سه تا هم بلدم! چرا بنویسم؟»
از همان ابتدا تنبل بودم! البته مادرم معتقد است باهوش بودم، چون معلم کلاس اولم که سال آخر کارش بود گفته بود طی این ۳۰ سال چنین بچه‌ای ندیده است! من اما فکر می‌کنم چنین بچه‌ای ندیده بودنش، بیشتر مربوط به شیطنت‌های مدامم می‌شد که حسابی صدایش را در می‌آورد …
یا یادم نمی‌آید دقیقا چه زمانی، فقط خاطرم هست پشت حیاط خلوت مدرسه انگار باغی بود … می‌گویم انگار چون آخرش نفهمیدم فقط یک خیابان پ‍ر درخت بود یا باغی دست و دلباز که هر پاییز برگ‌های رنگی درختانش را پرنده می‌کرد و می‌فرستاد روی سر و شانه‌هایمان بنشیند و راز جهان آن سوی دیوار را در گوشمان زمزمه کنند… خاطرم هست یک نردبان بلند داشتیم، نردبان همیشه برایم ساختار جالبی داشت … آن همه پله ساده پشت سر هم چیده شده که می‌توانست پلی باشد به حل بزرگترین معمای من… به اکتشاف جهان پشت دیوار! هرچند از همان ابتدا هم احتیاط سرم نمی‌شد اما آن روز من فقط می‌خواستم ببینم چوب نردبان از نراد بود یا راش… که افتاد! ناظممان با آن مانتوی گشاد بلندش، با عینکی که قابش بی‌شوخی به اندازه کف دستانم بود و با فاصله میان دندان‌هایش که هیچ وقت معرف خوبی برای قلب مهربانش نبود، به نظرم حتی پیش از آنکه برسد به حیاط پشتی و مرا ببیند؛ زنگ زده بود والدینم بیایند!
همیشه هم اینطور نبود که آنها زنگ بزنند والدینم بیایند ها! یک روزهایی که نمی‌شد حقم را بگیرم خودم لج می‌کردم که اصلا زنگ بزنید والدینم بیایند.
حتی یکبار با تظاهر به مشکل قلبی از مدرسه تا دستگاه اسکن قلب پیش یکی از پزشکان متخصص متبحر هم پیش رفته بودیم که اعتراف کردم قلب دردِ ناشی از حجم زیاد مشق‌های ننوشته بود و لاغیر!
من بیشتر در مدرسه‌ام بودم یا والدینم؟ بیایید اغراق نکنیم … البته که من …
من بودم، تمام زنگ ورزش‌هایی که مقنعه‌مان را طبق آخرین مد آن دوران پرستاری می‌گذاشتیم و با عمو زنجیرباف دغدغه نخودچی کیشمیش‌هایی را داشتیم که هرگز با توسل به هیچ صدایی به دستمان نرسید.
من بودم، کودکی ایستاده در چارچوب در کلاس که با انگشت اشاره‌ای که راهنمایی‌اش می‌کند موافق نیست و شک دارد دلش بخواهد ردیف اول جلوی معلم بنشیند.
من بودم! من بودم یکی از روزهای کلاس چهارم وقتی ماهرو مشق هایش را ننوشته بود و خانم حساس می‌خواست از کلاس بیرونش کند، دعا می‌کرد نیمکت‌ها دست ماهرو را ول نکنند… که در کلاس بماند! ماهرو از بیرون درِ کلاس ماندن آنقدر می‌ترسید که من از شب‌های تاریک حیاط خانه پدر بزرگ …
من بودم که برای اردوهای صحرایی ای که مهمان حیاط بزرگ مدرسه بودیم، مامانش همیشه آب مرغ و سالاد و کلی مخلفات می‌گذاشت…
من بودم که با قدی که به زور به یک متر می‌رسید با ژست خانم مهندس‌هایی که وقتشان خیلی بخاطر پروژه‌های بین‌المللی پر است، روی میدان وسط حیاط مدرسه نشسته بود و با مهربان‌ترین راننده سرویس دنیا عکس انداخته بود. همان راننده سرویسی که یکی از روزهای آخر یکی از نمی‌دانم کدام سال‌های تحصیلی، بخاطر دل بچه‌ها دم پارک ملت نگه داشت و اجازه داد با آن همه گل عکس بگیریم …
من بودم که بعد از اختلاس تک رقمی در املا! دفترم را زیر کابینت معدوم کردم! یعنی فکر می‌کردم معدوم کردم … یعنی فکرش را هم نمی‌کردم زیر کابینت را هم گردگیری می‌کنند …
من بیشتر در مدرسه بودم! قبل از آن هم بیشتر در مهد بودم … از تک فرزند متولد شده در یک خانواده کارمند چه توقعی دارید ؟
بگذریم!
حالا، در آستانه بیست و هفت سالگی و بیشتر از سیصد کیلومتر دورتر از دبستان کوثر، بی‌خبر از معلم‌ها و هم‌کلاسی هایی که اولین خاطراتم از زندگی اجتماعی را رقم زدند، دلتنگ دغدغه‌های آن ایام به عطر شیرین نم اول صبح گیلان فکر می‌کنم و برایتان می نویسم از نخستین روزهای مدرسه ؛ اما نه، از نخستین دوره تحصیلی‌ام تکه‌ای بهشت در ذهنم باقی مانده است …

2 دیدگاه

  1. .... گفت:

    سلام صاحب عکس رو می شناسید‌؟
    لطفا برام اسمشون رو بفرمایید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *