حافظ خوانی علیرضا محمودی ایرانمهر

تاریکا؛ شعرهایی از محمد رضا تقی دخت
مرداد ۳۰, ۱۳۹۸
هفتمین شماره دوماهنامه ادبی چامه منتشر شد
مرداد ۳۰, ۱۳۹۸

 

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید

هنوز توی تاریکی دراز کشیدم. هنوز تنم درد می کنه و ساعت موبایل بازم داره زنگ می زنه. باید فکر کنم تا یادم بیاد الان ساعت سه و نیم صبحه، باید فکرکنم تا یادم بیاد چرا باید سه و نیم صبح بیدار بشم و در تاریکی شب پیش برم. باید فکر کنم تا یادم بیاد که چهل سالمه، تنهای تنهام، به هیچ آرزوی واقعی نرسیدم، به هر چی امید بسته بودم بر باد رفته و راه فراری باقی نمونده… سربازی که نیمه شب از سنگر بیرون اومده و در میدون مین پیش می ره، به سمت گلوله هایی که مستقیم از توی تاریکی می یان. کمی طول می‌کشه تا یادم بیاد سربازهای نا امید بهتر می جنگن، سربازهایی که راه فرار ندارن…

*

علیرضا به تخته سنگ تکیه داده و بالای سرش رو نگاه می کنه. صدای فریاد شکارچی‌هایی که گرازها رو در تاریکی شب رم می‌دن از پشت تپه شنیده می‌شه. دوباره صدای شلیک بلند می‌شه. انعکاسش توی کوه‌ها شبیه یه گالن بزرگ آبه که جایی توی آسمون خالیش می کنن. علیرضا کنار تخته سنگ نشسته و دستش رو روی سینه‌اش گذاشته، درست زیر قلبش و گرمای خونی رو که آروم آروم از لای انگشت‌هاش ترشح می‌شه احساس می‌کنه. ماه پشت صخره‌های سنگی کوه غروب کرده. حالا می‌تونه راه شیری رو توی آسمون بینه. بزرگ و درخشان و غافلگیر کننده است. زخم زیر سینه‌اش رو فشار می‌ده و فکر می کنه چرا در فضایی بزرگ و بی نهایت گلوله‌ای به این کوچکی درست باید به من بخوره. فکر می‌کنه  گلوله‌ای که سینه اش رو سوراخ کرده دست اندازه یه لوبیا ست، فکر می کنه زمین در راه شیری فقط یه نقطه‌ی کوچیک و نا پیدا ست، اما گلوله سرگردان شکارچی احمقی که بی هدف توی تاریکی شب شلیک شده در این فضای بی‌نهایت باید درست به سینه ی اون بخورده … 

*

زنگ ساعت موبایل رو قطع می کنم. سر جام روی تخت می شینم. لب تاب هنوز روی میز کارم روشنه و نور ضعیفی از صفحه‌ی نمایشگرش توی اتاق تابیده. در نور آبی کم رنگ لب تاب به انگشت‌های دستم نگاه می کنم. به صدای شلیک تفنگ شکارچی ها در تاریکی شب فکر می کنم و شخصیت مردی که گرمای خون خودش رو روی انگشت هاش حس می کنه.  باید صورتم رو بشورم. باید دوباره بشینم پشت میز و شروع کنم به نوشتن. این تنها فرصتیه که دارم. مثه سربازی که فقط در تاریکی شب می تونه از سنگر بیرون بیاد. یا شکارچی که تمام شب پشت تخته سنگ منتظر رسیدن گراز هاست. این ساعت‌های نیمه شب تیکه ای از زمانه که از زندگی می دزدم، ساعت سه و نیم تا شش صبح. تیکه از چهل سالگی من برای جنگیدن با تصویرها و کلمه‌ها. برای نوشتن یه داستان تازه، برای ساختن چیزی که هیچ چیزی نیست و مزه مزه کردن طعم تلخ و عجیب نا امیدی، طعم چای گس و غلیظی که خواب از سرت می‌پرونه. دردی برای به یاد آوردن این که هنوز زنده‌ام، چیزی که در طول روز به راحتی فراموش می‌شه. درتمام طول روز من فقط یه کارشناس اخراجی تاریخم که در کارگاهی زیر زمینی تخته‌های پلاستیکی کفش رو زیر دستگاه پرس می‌ذاره، یه کارشناس بی کار، مثه خداوندی تنها پیش از خلق جهان یا  پیامبری بی معجزه و کتاب. یه شکست خورده ی معمولی با انبوهی از رویاهای ناتمام. پر از زن های نیمه کاره، مردان از هم متلاشی شده، بچه هایی که تکه هاشون گوشه و کنار یه زمین بازی پراکنده است یا یه شکارچی تیر خورده که هنوز زنده است…

*

خون تازه اون قدر داغه که انگشت‌هاش رو می سوزنه. جایی همین نزدیکی باد خنک شبانه علف‌های بلند رو تکون می ده. علیرضا فکر می کنه قبل از این که هوا روشن بشه می‌میرم. فکر می کنه خورشید دیروز آخرین باری بوده که آفتاب رو دیده، فکر می کنه این آخرین باری ست که غبار درخشان راه شیری رو توی آسمون می بینم.

*  

با یه لیوان بزرگ چای غلیظ پشت میز، جلوی لب تاب می شینم و به نور آبی نگاه می کنم. سربازی که در تاریکی نیمه شب از سنگرش بیرون می آید و آروم آروم وسط میدون مین جلو می ره. میدون جنگ بزرگی که فقط مال خودشه. این دو ساعت و نیم زمانیه که از زندگی دزدیم تا تیکه‌های از هم پاشیده‌ی دنیام رو کنار هم بچیندم. دنیایی که حتا وقتی به تمامی ساخته می‌شه باز هم هیچ چیزی نیست، باز هم فقط یه داستانه، یه سایه است که می تونی از وسطش عبور کنی. اما سایه‌هاش حرکت می کنند، زن هاش لبخند می زنن و مردهاش راه می رن.

*

گلوله ریه اش رو سوراخ کرده. احساس می کنه آروم آروم داره پر از خون می شه و نفس کشیدنش سخت تر می شه. به راه شیری نگاه می کنه و فکر می کنه هنوز خیلی مونده تا هوا روشن بشه.

*

اولین داستانم که منتشر شد شونزده سالم بود. داستان من درست کنار داستان کوتاهی از ارنست همینگوی چاپ شده بود. وقتی حروف چاپی اسم خودم رو پشت جلد مجله خوندم احساس کردم می‌تونم چیزی رو توی دنیا تغییر بدم. ولی سال‌ها زمان لازم بود که بفهمم واقعی‌ترین چیزها هیچ وقت توی دنیا تغییر نمی‌کنن، بفهمم وقتی همیشه به دنبال تغییر دادن چیزی هستی، نمی‌تونی واقعی ترین چیزهایی رو که همیشه دور و برت هستن دوس داشته باشی. بفهمم برای این که همیشه آرزوی تغییر چیزی رو توی دلت زنده نگه داری نیاز به ذخیره ی بزرگی از خشم داری. ارنست همینگوی توی بیست و سه سالگی زیباترین رمان قرن رو نوشت ولی من توی چهل سالگی هنوز دارم تخته ی کفش‌ها رو پرس می کنم. همیشه نوشتن چیزی شبیه «خورشید همچنان می دمد» آرزوم بود. افقی که همیشه به سمتش می ری. شبیه همینگوی شدن جایزه ی بزرگ زندگیم بود. افقی که هر چی بیشتر به سمتش می ری بیشتر گم می شی.

*

صدای خش خش تازه ای رو از لای علف های بلند می شنید. بعد دو نقطه درخشان رو دید که بهش زل زده بودن. چشم هایی وحشی و واقعی که هیچ وقت تا این اندازه از نزدیک ندیده بود. چشم ها توی تاریکی بهش نزدیک می شدن. فکر کرد حالا دیگه حتا فریاد کشیدن هم فایده ای نداره. صدای شکارچی ها که گراز ها رو رم می دادن دورتر شده بود. علف های بلند باز هم خش خش کردن و دو نقطه‌ی روشن جلو تر اومدن. حالا می تونست صورتش رو در نور ستاره ها از نزدیک ببینه. یه روباه بود. یه روباه واقعی. فکر کرد چرا از من نمی ترسه؟ چرا فرار نمی کنه؟ هیچ وقت تصور نمی کرد چنین چیزی رو یه روز با چشم های خودش ببینه. یه روباه واقعی که درست توی چند متریش واسته و بهش نگاه می‌کنه. شاید هم مرده بود. برای همین روباه ازش نمی ترسید. حیوون‌ها بوی مرگ رو خوب حس می‌کنن.  نفس عمیقی کشید و از این که هنوز می تونه درد رو توی سینه اش احساس کنه خوشحال شد. صدای حباب‌های خون رو توی شش هاش می شنید اما هنوز می تونست نفس بکشه. روباه سرش رو جلو آورد و بو کشید. بوی عرق دم مرگ، بوی فلزی خون تازه و بوی ضمغ علف های وحشی که ساقه شون زیر وزن تن او خم شده بود، بوی خاک که نم صبحگاهی هوا رو جذب می کرد، بوی پشم کهنه ی یه ژاکت سوراخ شده ی دست باف. صدای نفس کشیدن روباه رو می شنید. حیوون نفس عمیقی کشید و بعد لای علف‌های بلند برگشت. صدای خش خش علف ها رو که کم کم داشت دور می شد توی تاریکی می‌شنید.

*

حالا کلمه ها با سرعت بیشتری روی مانیتور پشت سر هم ردیف می شن. آدم هایی که ساختم شروع به حرف زدن می کنن. مثه چرخ دنده‌های یه کارخونه‌ی بزرگ و قدیمی که با سر و صدا و غیژغیژ سایده شدن تکه های فلز بر روی هم کم کم به حرکت در می یان و حرکت هر چرخ، چرخ بعدی رو به حرکت درمی‌یاره. همه ی آدم های من: یه خیاط لباس های شب، یه سرباز مرده که هنوز داره خاطراتش رو مرور می کنه، یه دختر که توی آینه به خودش خیره شده، یه شکارچی که به صدای حباب های خون توی ریه هاش گوش می ده و به راه شیری خیره موند… هر چی جلو تر می رم گرم تر می شم. فکرمی کنم نوشتن چیزی شبیه متلاشی کردن خودته برای این که بتونی با تکه های خودت آدم های تازه‌ای بسازی. ارنست همینگوی یه جا می گه ما کسایی  رو که دوس داریم با قلب مون می خریم، برای همین ممکنه یه تیکه از قلبت توی اسپانیا زیر چرخ های یه آمبولانس بمیره، تکه ای از قلب توی هتلی در پاریس جا بمونه یا توی آفریقا با یه گلوله کارش تموم بشه. توی نور آبی لب تاب غرق شدم و فکر می کنم فقط آدم ها نیست که ما با قلب مون می خریم. شکست‌ها و آرزوهای برباد رفته هم هر کدوم تیکه ای از تو رو جدا می‌کنه و می بره، تمام پل های پشت سرت رو خراب می کنهف اما سربازهای نا امید همیشه بهتر می جنگن. سربازهایی که منتظرهیچ معجزه، منتظر هیچ تغییری نیستن. تجربه‌های زیاد توی زندگی لازمه تا همه ی طیف رنگ‌های جذاب نا امیدی رو درک کنی، کهکشانی از هیچ، مثه فضای پوچ و خالی و بی نهایت بین الکترون‌های اتم که جهان رو ساختن. همه جهان از فضای خالی بین الکترون‌ها ساخته شده. ولی سال‌های زیادی لازمه که بفهمی هرچی قوی‌تر بشی کمتر نیاز داری برای هر چیزی توی زندگیت معنایی پیدا کنی. این که برای دوست داشتن هر چیزی به چیز در آینده امید ببندی، این که بفهمی کشف همه‌ی رنگ های عجیب و جذاب و هیجان انگیز نا امیدی یه جور هنره. هنرمند ناامیدی

*

 

ترشح خون آروم آروم داره کم می شه. علیرضا به تخته سنگ تکیه داده و سرد شدن خون رو روی انگشت هاش احساس می کنه. ممکنه تا روشن شدن هوا زنده بمونه؟ چه قدر تا روشن شدن هوا مونده؟ هنوز از دور دست ها صدای شلیک تفنگ های شکاری شنیده می شه. احتمالا تا زمانی که هوا کاملا روشن نشه شکارچی متوجه چیزی نمی شن. چه قدر به روشن شدن هوا مونده؟ یه فرصت بی نهایت. شاید طولانی تر از همه ی زندگیش. اون قدر که می تونه هر چه قدر دلش خواست به هر گوشه از آسمون نگاه کنه. از جایی که  راه شیری  در آسمون  پدیدار می‌شه  تا  جایی که  پشت  صخره‌های سنگی قله ی کوه فرو می‌ره. چه قدر احمقانه است که بخواد منتظر روشن شدن هوا بمونه. چه قدر رقت انگیز و حسرت باره که امیدوار باشه شکارچی‌ها برگردن و پیداش کنن. امیدهایی که پر از ترس مرگ هستن. امیدواری هایی  که آروم آروم مسمومت می کنن. تسلیمت می کنند. ولی سربازهای نا امید بهتر می جنگند. سربازهایی که راهی برای برگشتن ندارن. سربازهایی که فقط می جنگند چون هنوز زنده اند. باد خنک شبانه که لای علف های بلند می گذره به صورتش می خوره. احساس کرد باد داره موهای روی پیشانیش رو تکون می‌ده. ضربان نبض رو که زیر سطح پوست تمام تنش آروم و منظم می تپه احساس می کنه. چه قدر عجیبه که هیچ وقت تا این اندازه زنده بودن خودش رو احساس نکرده بود.

*   

تا وقتی سپیده ی صبح رو از پشت پرده های پنجره می بینم همین طور فقط می نویسم. آخرین سیگار شبم رو روشن می کنم. شکارچی زخمی در سکوت به گذشت لحظه های شب نگاه می کنه ومنتظر هیچ چیزی نیست. حالا تا ساعت هشت و نیم فرصت دارم که بخوابم. بعد بیدار بشم یه لیوان شیر بخورم و برم سر کار، کارگاهی پر از بوی حلال های چسب و چرم تازه. توی تاریک روشنای سپیده دم روی تختم دراز می کشم. هنوز نمی دونم شکارچی زخمی تا صبح زنده می‌مونه یا می‌میره. اما احتمالا تا روشن شدن هوا کم کم می فهمه وقتی بدون هیچ امیدی می جنگی هیچ وقت شکست نمی خوری. وقتی منتظر هیچ جایزه ای در آینده نیستی شکستی هم وجود نداره. معجزه ی نا‌امید، معجزه ی هنر ناامیدی که حتا بعد از چهل سال شکست باز هم سر پا نگرت می‌داره، چیزی که باعث می شه وسط بوی غلیظ حلال های چسب ذوب نشی، چیزی که وقتی همه ی آرزوهات باد می رن نمی ذاره از هم بپاشی، چیزی که باعث می‌شه از جنگیدن دست نکشی، دست نکشی، دست نکشی، دست نکشی، دست نکشی، چون می‌دونی یا می‌میری یا با تمام تنت از زندگی، از همه اون چیزی که از زندگی می خوای کام می‌گیری. چون می دونی تمام اون لحظه هایی که می جنگیدی صاحب واقعی زندگیت بودی، بدونی زندگیت بدون این که دنبال معنایی براش باشی ارزش اون رو داشتن که براش بجنگی و بمیری. هنرمند ناامیدی، هنری که بهترین لحظه‌های زندگی رو خلق می کنه.  من در همین لحظه یکی از قدرتمند ترین آدم هایی هستم که داره روی کره‌ی  زمین نفس می کشه.

هوا داره روشن می‌شه. حالا باید همه‌ی آدم‌هایی رو که خلق کردم فراموش کنم. باید رهاشون کنم تا به زندگی شون ادامه بدن. باید بخوابم. باید به بدنم استراحت بدم برای جنگی که فردا شب ساعت سه و نیم دوباره شروع می‌شه.

*

هوا داره کم کم روشن می شه. باد سرد تر شده. غبار راه شیری در آسمون ناپدید شده، خون ریزی قطع شده. علیرضا به تخته سنگ تکیه داده و داره به تغییر رنگ آسمون نگاه می کنه. دو تا از شکارچی ها دارن از دامنه ی کوه پایین می یان. بعد وامی ستن و به نقطه ای خیره می شن. یکی از اون ها با انگشت تخته سنگ رو نشون می ده. بعد هر دو  شروع به دویدن می کنن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *