تاریکا؛ شعرهایی از محمد رضا تقی دخت

ترجمه محمدالامین الکرخی از کتاب باد و برگ عباس کیارستمی
مرداد ۳۰, ۱۳۹۸
حافظ خوانی علیرضا محمودی ایرانمهر
مرداد ۳۰, ۱۳۹۸

رویا…

 

به رویا برگردان مرا

به آبیِ بی‌نهایت

ـ با سپیدی ابرهای زیبا و گاه‌گاهش‌ـ

به مِه

آن جهلِ کوتاهِ خیس

که وا‌می‌نهادیم در آن

دانایی‌ را…

 

به رویا برگردان مرا

به نادانی‌ها

به سرکشی‌هایِ خوف‌آور

به خواب‌هایِ کوتاهِ عمیق

به دوست‌داشتن‌هایِ محض…

 

من از رویای رسولان خسته‌ام

و از حکمت‌های شاعران

و از عقل…

این پنجره‌ها را ببند

خدایِ رسولان در دوردست نشسته است

من به تماشای تو آمده‌ام

ای خدایِ نزدیک…

 

محمدرضا تقی دخت

تاریکا…

صدایت را در جانم ذخیره می‌کنم

پیش از آن‌که سکوت کنی

و دستمالی را که بوی عطر تو را دارد

در جیب پیراهن‌های نپوشیده‌ام می‌گذارم

در من به دنبال چیزی نگرد

جنگلی در من نیست که آن را کاوش کنی

جاده‌‌ای زیبا که در آن راه بروی

یا آسمانی ستاره‌گون که به آن خیره شوی

در من فقط درخت سیبی است

که به جای تابستان

در آغاز زمستان میوه داده است

در موسم خداحافظی‌ها…

 

در من به دنبال چیزی نگرد

در من اتاقی تنهاست

با پیراهن‌هایی آویخته بر صف چوب‌رخت‌ها

که دستمالی از عطر تو در جیب آن‌هاست

اتاقی با یک تختخواب

و قفسه‌هایی از کتاب‌های بی‌حاصل

و دفترهای شعر بی‌معنی…

چیزی در آن نیست

جز صدای تو

که نیمه شب‌ها از بلندگوی تلفن در آن می‌پیچید

وقتی به سقف نگاه می‌کردم

و ستاره‌های خیالی را می‌شمردم…

 

در من به دنبال چیزی نگرد

من نقشه جهانم

که عاشقان در آن پراکنده‌اند

اما هر چه بیشتر در من بنگری

جز خط‌ها و مرزها چیزی نخواهی دید

مرزهای ممتد با خط‌ کشی‌ها و نقطه‌چین‌ها

نشانی هیچ عاشقی را به تو نخواهند داد

عاشقان در جهان آواره‌اند

و عشق

این حقیقت بی‌مرز

در هیچ نقشه‌ای نیامده است…

 

در من به دنبال چیزی نگرد

در من فقط زنجیری نقره‌ای است

که روزهایم را به گذشته پیوند می‌دهد

و تاریکای شبهای تنهایی‌ام را به نقره‌ ماه‌

و هر شب حلقه‌ای بر حلقه‌های آن افزوده می‌شود

و کودکی معصوم هر شب از من می‌پرسد:

«آیا روزی

ستاره‌های سقف اتاق تنهایی‌ات را خواهی فروخت

و زنجیر نقره‌ای جادویی‌ات را؟!»

 

در من به دنبال چیزی نگرد

من پرنده ای گمشده‌ام

کاسه آبی برایم بگذار

و مشتی دانه برایم بپاش

آن‌گاه

کنار پنجره اتاق کارت بایست

و تماشایم کن

و تماشایم کن…

 

صدایت را در جانم ذخیره می‌کنم

پیش از آنکه سکوت کنی…

 

محمدرضا تقی دخت

 

 

در پرند صدای تو

جهان به هیچ بند است

این را برگی به من گفت

که با شلاق باد بر خاک افتاد

 

در گندمزار انبوه موهای تو

بسیاری پرنده بی‌لانه

سودای سکون دارند

و بر هر خوشه

دل پرنده‌ای تاب می‌خورد

 

من پیش از اینها

صورت تو را در لوحی باستانی دیده‌ام

در کتابی که نامش را از یاد برده‌ام

و کلماتش را به خاطر ندارم

گویی همه چیز

دانه برفی بوده است

بر شیشه بخارزده ماشین

که آب شده است

که بخار شده است…

 

جهان به هیچ بند است

این را پرنده ای به من گفت

که از  تله کودکی بازیگوش گریخته بود

و ماهی‌ای که از تور ماهیگیر

و بادبادکی که از نخِ بلند ساقه‌اش

و عاشقی

که از کلمات نامهربان معشوقه‌اش…

 

دنیای شاعران

با هر فصل تغییر می کند

و با هر ماه

و با هر روز

و با هر دقیقه

و با هر اتفاق کوچک

مثل برگ‌ها، از سبز به سرخ و زرد

آماده فروافتادن با شلاق بادی

چرا که جهان به هیچ بند است…

 

در اتاق کوچکی که نامش تنهایی است

من به هر چیزی می‌اندیشم

به فروافتادن‌ها و فرارفتن‌ها

به خیام

با کوزه‌ها و قصرهای فروریخته‌اش

به حافظ

و نقش معشوقه‌هایش با موهایی بلند

و کوزه‌های شراب بر دوش

و  به دست‌های تو

که وقتی در دست می‌گرفتم

بر هر انگشت کشیده‌ات

گویی شعری از من نوشته بود

 

در اتاق کوچکی که نامش تنهایی است

می‌اندیشم که کدامیک حقیقت دارد؟!

وقتی جهان به هیچ بند است

و باد،بی‌پروا در گندمزار موهای تو می‌پیچد

و شور شعر حافظ و زهر رباعی خیام

تنها در پرند صدای تو شنیدنی‌اند…

 

من پیش از اینها

صورت تو را در لوحی باستانی دیده‌ام

شاید جهان به عشق بند است

این را همان لوح باستانی به من گفت

در کتابی که نامش را از یاد برده‌ام

و کلماتش را به خاطر ندارم…

 

محمدرضا تقی دخت

 

بادبادک های ما

 

بالا که می رود

از نردبان باد

هی پله‌پله می‌شود از ما دور

ما خود مجال دورشدن می‌دهیم‌اش

با شوق و با شتاب…

 

باد از هزار سوی می‌آید

باد از هزار سوی نهان می‌آید

وقتی که آسمان غربال است

با آن سبک‌سری

بی‌بال می‌پرد آن‌سان

گویی که تن – تمام تن- بال است

و پله‌پله می‌شود از ما دور

بر نردبان باد…

 

من

هرگز ندیده‌ام

در بازگشت، آن نخ نازک را

دنباله‌ای که گاه رفتن بودش

یعنی

بالا که می‌رود

گم می‌شود برای همیشه

وقتی

هی پله‌پله می‌شود از ما دور

بر نردبان باد

بر نردبان هیچ…

 

محمدرضا تقی دخت

 

گزارش یک زندگی

بعد از مرگم

مدارک مرا جستجو خواهید کرد

اتاقم را

کتابخانه‌ام را

کشوهای میزم را

حتا جنازه‌ام را

جیب‌های لباسم

کیف پولم…

حتما مدارک شناسایی‌ام را خواهید یافت

شناسنامه‌‌ای کهنه

کارت‌ شناسایی و کارت‌‌های بانکی

و برگه‌های هویتی اداری

اما آیا خواهید فهمید من که بودم؟!

آیا مرا خواهید شناخت؟!

بعد از مرگم

دنبال چیزهایی بیهوده‌ای برای شناختن من خواهید بود

اما نشانه‌های بهتری هست:

ـ کتابی مذهبی در قفسه کتاب‌هایم

که باعث شد با معشوقه‌ام آشنا شوم

ـ راهرو کوچک یک کتابفروشی

که نخستین دیدارمان به شتاب در آن رخ داد

ـ  تلفن روی میز کارم

که گفت‌‌و‌گوهایمان با آن شروع شد

(تماس‌‌های ظاهرا رسمی اما بی‌دلیل،

که عمیقاً عاشقانه بودند)

ـ گوشی تلفن همراهم

و پیامک‌های کوتاه

که زمان‌های طولانی به انتظارشان می‌نشستم

ـ بی‌خوابی‌های شبانه

ـ بیتابی‌های روزانه

ـ چای و میوه‌‌ای که ظاهر دیدارهای نخستین را رسمی می‌کرد

اما فراموش‌ترین بخش دیدارها بود

ـ کادوهای بی‌مناسبت و با مناسبت

کیف پول

کمربند چرم

گلدان نقره

برخی از کتاب‌های کتابخانه‌ام

(آن‌ها که بیت شعری

روی صفحه اولشان دست‌نویس شده است…)

 

نشانه‌های دیگری هم هست:

در نوشته‌های ناتمامم

در سفرهای گریزوارم به این سوی و آن سوی دنیا

در محالات زندگی‌ام با معشوقه‌ام:

جاهایی که دوست داشتیم برویم و نشد

خانه‌ای که دوست داشتیم بخریم و نشد

کتابی که دوست داشتیم بنویسیم و نشد

در دلتنگی‌ها و گریه‌های نکرده

در ترس‌های کوچک و بزرگ

در خطر کردن‌های معشوقه‌ام برای راه‌دادن من به خانه پدری‌اش

در نشستن شتابناک دور میز صبحانه و نوشیدن عشق در فنجانِ چایِ دم‌نکشیده

در لباسی که معشوقه‌ام در آن دیدارها می‌پوشید…

من نشانه‌های عشقی بزرگ را می‌گویم

به جای شناسنامه

به جای گذرنامه و اوراق هویت

برای شناختن من،

ببینید آن گلدان نقره‌کار روی میز هدیه‌ی کیست

ببینید لای کدام کتابِ کتابخانه‌ام گل سرخ خشکیده‌ای هست

ببینید روی شانه کدام پیراهنم ردّ گریه‌های زنی هست

ببینید چه روزهایی اداره نرفته‌ام

از همسایه رو به رو بپرسید چه شب‌هایی چراغ اتاقم تا صبح روشن بوده

این‌هاست که به شناختن من کمک می‌کند…

در شناسنامه‌ِی من

کلمات بی‌معنای زیادی هست:

نامم

تاریخ تولدم

محل تولدم

شماره‌هایی برای تأیید هویتم

خط‌ها و جدول‌ها

چیزهایی بی‌معنا و فایده…

اما کسی نمی‌داند

که او مرا به نام شناسنامه‌ای‌ام صدا نمی‌کرد

که تاریخ تولدم سال‌ها بعد از آن است که آنجا نوشته

که محل تولدم فرسنگ‌‌ها دورتر از جایی است که زاده شدم

بگذارید اعتراف کنم

من از زنی غیر از مادرم متولد شدم

من در صدای شورانگیزِ زنی

که در آن سوی تلفن و در تماسی رسمی

درباره‌ی کتابی مذهبی با من بحث می‌کرد متولد شدم

در تاریخی بسیار نزدیک

و اکنون

کودکی هستم

که نسبتی با آن شناسنامه‌ی چهل‌ساله ندارد…

کم‌کم مشخص می‌شود آنچه می‌پنداشتید درست است، جعلی است

شناسنامه‌ام جعلی است

خانه‌‌ام جعلی است

اوراق هویتم جعلی است

نامم جعلی است

عناوین اداری‌ام

زندگی‌ام

و آنچه می‌پنداشتید به شناختن من کمکی می‌کند جعلی است…

همه چیز جعلی است

اما نگران نباشید

همین شناسنامه‌ی کهنه

برای گواهیِ مرگ من کافی است:

نامم

نام پدرم

شماره‌‌های شناسایی و محل تولدم

و تاریخِ زادن و مردن‌ام

این‌ها برای همه کافی است

برای همه

جز من و معشوقه‌ام

که همدیگر را این‌گونه نمی‌شناسیم

و از هستیِ واقعی و رنج‌‌هایش خبر داریم

از دوری واقعی

از شادی و غم واقعی

از حصارها و تردیدهای واقعی

از ناگزیری‌ها

و از عشق…

عشق

ـ این هویت نفرین شده‌ی پنهان… ـ

می‌دانید

هیچ عاشقی شناسنامه معشوقه‌‌اش را طلب نمی‌کند

شماره شناسنامه‌اش را نمی‌داند

محل تولدش را

تعداد خواهر و برادرهایش را

اما نشانی خانه‌اش مهم است

لباسی که دوست دارد مهم است

عطری که می‌پسندد مهم است

رنگی که علاقه دارد مهم است…

این‌ها هویت‌های واقعی‌اند

هرچند شماره ندارند

محل ثبت ندارند

و مهر برجسته نمی‌خواهند…

من نشانه‌های عشقی بزرگ را گفتم

نشانه‌های یک هویت پنهان را

پس

برای شناسایی من

قلب معشوقه‌ام را بازرسی کنید

دست‌هایش را که لمس می‌کردم

لب‌هایش را که می‌بوسیدم

موهایش را که با دستم شانه می‌کردم

نوشته‌های ناتمامم را بگردید

و قلمدان چوبی روی میزم را

اتاق کوچکی را که در آن عشق ورزیدیم

پیاده‌روهایی را که با هم قدم زدیم

تاکسی‌ای را که نخستین بار

در صندلی عقب آن دستان هم را گرفتیم

و در سکوتی عمیق تا مقصد

هر کدام به سمتی از خیابان خیره شدیم

و حرف زدیم و حرف زدیم

بی‌آنکه کلمه‌ای از دهانمان خارج شود…

بعد از مرگم

مدارک مرا جستجو خواهید کرد

و اوراق هویت مرا خواهید یافت

شناسنامه‌ای کهنه با خطی خوش

که چیزهایی بی‌معنا را در آن نوشته‌اند:

نامم

تاریخ به دنیا آمدنم

نام پدرم

محل زادنم

و چیزهای بی‌معنا و فایده‌ِ‌ی دیگر

شما نیز

آن‌چه را آن‌جاست

با خطی خوش

بر سنگ قبرم خواهید نوشت

بی‌که بدانید من که بودم…

بی‌که بدانید من کیستم…

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *