محبوب| دب اُلین آنفرث

ماهیت عشق| مارکویت هرالد
مرداد ۲, ۱۳۹۸
بارانکی نرم در خزانی دوردست| محمود درویش
مرداد ۵, ۱۳۹۸

می‎دانست که در شرف تبدیل شدن به شخصی کاملاً منفور بود. به محض این‌که دهانش را باز می‌کرد کلام زشتی به زبان می‌آورد، و هرکس در نزدیکی‌اش کمتراز قبل دوستش می‌داشت. چه افراد غریبه و چه افرادی که دوستشان می‌داشت، یا کسانی که خیلی کم می‌شناخت و به دوستی با آن‌ها امید داشت. حتی اگر حرفی نمی‌زد؛ یا کاری را با قطعیت انجام می‌داد؛ ابراز احساسات می‌کرد و یا با صدای آرام عکس‌العملی از خود نشان می‌داد؛ همیشه نچسب به نظر می‌آمد جز در مواردی انگشت‌شمار، که تلاش‌اش بر این بود تا در چهار ثانیه‌ی بعدی دوست داشتنی به نظربیاید (بیش از آن محال بود) و گهگاه نتیجه می‌داد، اما نه همیشه.
چرا قادر نبود محبوب‌تر باشد؟ مشکل چه بود؟ دیگر از دنیا لذتی نمی‌برد؟ دنیا از او روی برگردانده بود؟ دنیا جای بدتری شده بود؟ (شاید، شاید هم نه. یا شاید به نوعی، اما آن‌طوری نبود که باعث شود دنیا را دوست نداشته باشد.) خودش را دوست نمی‎داشت؟ (خب، البته که دوست نمی‌داشت، اما اتفاق جدیدی نبود.)
یا حقیقتاً گذر عمر سبب شده است تا کم‌تر محبوب باشد؟ یعنی احتمالاً همان کاری را که همیشه انجام می‌داده را انجام می‌دهد، اما حالا که چهل و یک سال‌اش است و نه بیست سال، باعث شده تا محبوب نباشد؟ به این علت که زن چهل ساله‌ای که کاری را انجام می‌دهد، از زن بیست ساله‌ای که همان کار را انجام می‌دهد، نچسب‌تر است؟ آیا متوجه این موضوع است؟ می‌داند که طبیعتاً نچسب‌تر شده است و به جای مقاومت در برابرش، خودش را به آن سپرده است، به یک باد سرد؟ شاید (احتمالاً) پیش از این در برابرش مقاومت می‌کرده است، اما اکنون متوجه بیهوده‌گی اش شده است، هرروز صبح به محض باز کردن دهان‌اش، نچسب است، به قدری زیاد، هرشب قبل از خواب هم نچسب به نظر می‌آید، و این وضع هر روز ادامه پیدامی کند؛ با گذشت هر ساعت نچسب‌ترمی شود تا این‌که یک روز صبح بسیار منفورمی شود، به شکل تحمل‌ناپذیری منفور، تا این‌که او را در چاهی بیاندازند و همان‌جا رهایش ‌کنند.

ترجمه: بهار محمدی پارسا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *