دلِ بی‌صاحاب زود نخ ‌کش می شود| سمیرا عباسی

شاملویِ آیدا، آیدایِ شاملو!| اسکندر صالحی
تیر ۳۰, ۱۳۹۸
ماهیت عشق| مارکویت هرالد
مرداد ۲, ۱۳۹۸

نامه عاشقانه زن جوانی که حدود صد سال پیش شوهرش برای تحصیل به خارج رفته است.اصطلاحات و ترکیبات نامه برگرفته از لحن صمیمی و زنانه مردم کوچه بازار است که با نوع نثر قاجاری در هم آمیخته است وهمین درهم آمیختگی نثر و صمیمیت لحن و نیش و کنایه ها و قربان صدقه رفتن های پریدخت آن را متمایز کرده است.. این نامه در کتابخانه وزیری یزد نگهداری می شود.

بسم المعطّرٌ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و وردار و بگذار نکُشد، همین بی همدمی و فراق می کُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد.

پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه چیها بوده و او بی خبر، در اتاق شانه نقره به زلف می کشیده! حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفه حبس شما نبوده است. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطه چی چنان نارنج هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک! دلمان این روزها به همین شیشه عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته اید و شب به شب بر گیس می مالیم!

سَیّدمحمودجان
مادیان یاغی و طغیانگری شده ام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجان مان رام مان می کند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآورده ام و رکاب نمی دهم، بماند که عرق خودم هم درآمده.می دانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد.
دلِ بی صاحاب، زود نخکش می شود، چروک می شود، بوی نا می گیرد، بید می زند. دلْ ابریشم است. نه دست و دلم به دارچین نویسی روی حلوا و شُله زرد می رود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچه بُز.
حق هم دارد، وقتی آن که باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچه بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر. به قول آقاجانمان، دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید و خمره سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کار خداست. چلّه ها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان .

آقا سَیّد
به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است، به گمانم آن قدری در فالکوته طب پاریس طبابت آموخته اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید. به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشه عطری که رو به اتمام است. زن را که می گویند ناقص العقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمی کشیدیم و گره از زلف واکنیم و بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم و اَکمل است، شما که فرنگ دیده اید و درس طبابت خوانده اید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفه ناقص العقل چه کند؟

تصدّقت پریدُخت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *