شاملویِ آیدا، آیدایِ شاملو!| اسکندر صالحی

هست در شهر نگاری که دل ما ببرد| محمدرضا ترکی
تیر ۳۰, ۱۳۹۸
دلِ بی‌صاحاب زود نخ ‌کش می شود| سمیرا عباسی
مرداد ۱, ۱۳۹۸

آقای ا. بامداد اگرچه اهتمام داشت، اما شاید در نظر نداشت و شاید هم داشت که نگاهی متفاوت از سنت شعر فارسی و اندیشه و کنش سنتی ایرانیان به معشوق و همسر دارد. زن در این سنت چون ابزار انگاشته می شده ست؛ بی احساس و بی نیازِ عاطفی و صرفاً در خدمتِ هدفی. این هدف البته دارای مراتبی است و ابزاری که زن بود، بسته به خودش یا مردِ مقابلش در یکی از این مراتب تصور می شد و قرار می گرفت؛ اما از بانوی محتشمِ حرمسرایِ درباری یا اندرونی مردی بزرگ تا خانمی با پایین ترین شأنِ اجتماعی، همه همان ابزار به حساب می آمده اند. که نهایتاً در تداومِ نسلی در اوج نقشی ایفا کند زن و سهمی داشته باشد و نقش های دیگری ازین دست. هنوز هم اکثر زنان و مردان به زن چنین ظنی می برند و چنین اش می خواهند و چنین است. و جامعۀ ایرانی اما در عمل دارد به سمت زنِ دیگری می رود آهسته آهسته. هم در عمل و هم در اندیشه و تصویر. زن، آهسته و پیوسته دارد از ابزار بودن به سمت موجودی دارای گوشت و پوست و خون، دارای عاطفه و اراده، می رود؛ زن دارد زن می شود!
و شاید شما بفرمایید که انسان ایرانی اساساً به انسانِ دیگر، مثل نگاهش به دیگر موجودات ابزارها، به چشم خاصیتِ ابزاری آن نگاه می کرده است بی که ببیند او ویژگی ها و توانایی های دیگری، و یا نیازهایی، هم دارد تا آنها را به حساب آورد. مثلا دهقانان فرزندان بیشتری می-خواستند، و پسران بیشتری، تا در کار دهقانی مددکارشان باشند و مهارت ها داشتند در کار کشیدن از این فرزندان؛ اما اغلب کمترین مهارتی نداشتند در دیدن عواطف و احساسات این فرزندان و نیز به سختی می توانستند محبت خود را، مثلاً، به آنان نشان دهند. نسل از پیِ نسل. و این نگاه ماشینیِ ابزارانگارانه بود که دختر را وسیلۀ خون بس قرار می داد یا نقشی می داد در پیوند یافتنِ دو خاندان یا دو طایفه یا در حفظ و تداوم آن. و این بود که ازدواج در سنت ما بیشتر وجه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی داشت تا فردی و عاطفی. آری، اما دور نیفتیم از بحث و تفصیل ندهیم درآمد را.
با تشخص یافتن انسان و اصل شدن فردیت در جامعۀ جدید، به مرور نحوۀ تعامل انسان ها با یکدیگر نیز دگرگون شد و این دگرگونی همچنان تداوم دارد. حالا، مثلاً، والدین بر این اساس با فرزندان رفتار می کنند و مثلاً حتی در تصمیماتی که برای فرزندان خود می گیرند هم خود او را شریک می کنند و کم کم به او می آموزند که تشخص خود را دریابد و خودش باشد و توانایی این را داشته باشد که بار وجود خود را خود بر دوش بکشد. حالا تعامل انسان با انسان است از آن حیث که انسان است و نه همچون ابزاری در دستگاه اقتصادی-اجتماعی خانواده و خاندان و نهادهای بزرگتر و بزرگتر. در بافتِ اجتماعی-اقتصادی سنتی این فقط زن نیست که نه زن بلکه ابزار است؛ بلکه این انسان است که در ساختاری عمودی، و هر فردی در حد مقام و موقعیت خود به صورت طولی ابزار است و خرد خود را باید در چارچوبِ و برایِ ایفای نقش خویش به کار اندازد و نه غیر از آن و عملاً منقاد به طور کلی! در واقع، ساختارِ طبقاتی و سلسله مراتبِ بیش از چند هزار سالۀ اجتماعی و اقتصادی به نحوۀ خردورزی ایرانیان نیز شکل بخشیده است و خردورزی آنان را به مهارت های ابزاری محدود ساخته است.
شعر آقای ا. بامداد، تقریباً به طور کلی، از این حیث نه سنتی و نه ادامۀ سنت که پژواک عصر جدید است. مثلاً شاملو به فردیت خود آگاه است:

جُستن
یافتن
و آنگاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتنِ خویش
بارویی پی‌افکندن ــ

او که در زندگی شخصی دو بار طعم طلاق را چشیده بود، شاید در خلوت خویش به زناشویی سنتی و نقد آن اندیشیده باشد بارها تا رسیده باشد به این که نه مرد آن نوع از رابطه که مرد عصر جدید است و چاره ای ندارد جز این که مطابق با خود رابطۀ زناشویی ای بسازد. او در میانۀ آن روزها و سال های سختِ سرگردانی، در سال ۱۳۳۴، می سراید: برایِ زیستن دو قلب لازم است/قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند/قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد/قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید/قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم/تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.  ؛ یعنی دو نفر که هم به فردیتِ خویش آگاهند و هم آن را تمام می زیند. و در ادامه می گوید:

آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم:
انسانی که مرا بگزیند
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دست‌های من نگاه کند
انسانی که به دست‌هایش نگاه کنم،
انسانی در کنارِ من
تا به دست‌های انسان‌ها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینه‌یی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم…

خدایان نجاتم نمی‌دادند
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجاتم نداد
نه پیوندِ تُردِ تو
نه چشم‌ها و نه پستان‌هایت
نه دست‌هایت
کنارِ من قلبت آینه‌یی نبود
کنارِ من قلبت بشری نبود…

شاملو می داند چه نمی خواهد: زنی که خودش نیست و نمی تواند خودش باشد، زنی که شیء است ابزار است و در نتیجه انتخاب نمی کند، انتخاب می شود. شاملو نمی تواند نمی خواهد همسر چنین زنی باشد.
برای همین، در پایان آن شعر می گوید: آن سوی ستاره من انسانی می‌خواهم  ؛ یعنی: زن و زندگی دلخواه را هر چه گشته در زمین و زمانۀ خود نیافته است. برای همین وقتی به طور اتفاقی چشمش با آیدا تلاقی می کند که همسایۀ آنهاست، می گوید:

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم.
به جز عزیمت نابه هنگام ام گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

و در ادامه، پیروزمندانه می سراید که: که فردا/روز دیگری ست  . این فردا، فردای تقویمی نیست؛ فردای فرهنگی و اجتماعی است. روزِ دیگری نیست؛ روزگارِ دیگری است. او با آیدا است که در می یابد این زن ساکنِ همان فرداست. او به شاملو نشان می دهد که لازم نیست بمیرد تا از دست روز و روزگار خود خلاص شود که از قضا روزگار دیگر شده است، روزگار همراه با او نو شده است. شاعر گویا در نیافته که دیگرشدن و دیگربودن او اتفاقا محصول همین دیگرشدن و نوشدنِ روزگار است؛ پس اگر می گشت حتما می دید که دیگرشدگان و نوشدگانِ دیگری هم هستند که شاعر می بایست به جای اندیشیدن به مرگ و به جای گریختن از زندگی به گشتن در پی این نوشدگان می کوشید. شاملو اما نکوشیده بود و اتفاقی با یکی از ساکنان این فردا، این جهان جدید، آشنا  شد و صرفاً ویژگی های ظاهری -طبیعی اشان آنان را به هم راه  برد.
شاملو که در موقعیتی نامناسب تصویری نامناسب از خود به جامعه ارائه می کند تا آنجا که مردمانی از جهان قدیم، همچون احمد سمیعی گیلانی، آن را نمی پسندند. و با آیدا است که به جهانی بیرون از جهانِ این ساکنانِ محترم دیروز، به فردا، به جهان نو، قدم می گذارد؛ جهانی که دور از دیدرس ایشان است و منجر نمی شود به این که به تغییر تصویر این ساکنانِ دیروز از او بینجامد.
شاملو در یکی از معروفترین و نخستین عاشقانه هایش خطاب به آیدا می گوید:

لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانی‌ترینِ بوسه‌ها را به شرمی چنان مبدلمی کند
که جاندارِ غارنشین از آن سود می‌جوید
تا به صورتِ انسان درآید.

کدام شاعر قبل از شاملو به چنین بوسه ای از عصر غارنشینی، یعنی از همان سرآغازِ پیدایِ این جامعۀ سنتی که انسان ها را نه انسان بلکه ابزار می انگارد، به عصری می رسد که انسان انسان   باشد؟

در همین شعر می آید:
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبی‌خانه‌های دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.

شاعر شب را، یعنی جامعۀ سنتی ای را که برای او نامفهوم، تاریک، است ترک کرده و وارد صبح، آغازِ صبح، آغازِ جامعۀ نو، شده است. جامعه ای که به نظر شاعر در آن زن ابزاری نیست که داد و ستد شود. اینجا زن، زن است، انسان است.
شاعر با نهایتِ تندی و مبالغه، رابطۀ زناشویی در جامعۀ سنتی را در فروترین شکل آن به تصویر می کشد: روسبی‌خانه‌های دادوستد  .(و این تصویر آن قدر تند و بی رحمانه است که تفسیرش عرق شرم بر پیشانی نویسنده و خواننده می نشاند و ببخشید!) شاعر می گوید که بیرون از ساختار سنتی و قواعد و قراردادهای آن رابطه ای جدید ایجاد کرده است. (گو این که ذهن او نیز پاک نو نشده و از دیروز نبریده این است که می گوید: بازآورده‌ام  ؛ یعنی این منِ مرد است که فعال است و معشوق همچنان همان زن در جامعۀ سنتی ای است که ابزار است و انتخاب می-شود یا به غنیمت گرفته می شود. و این طبیعی است. دیروز و فردا به واسطۀ روزی در میان-اشان همسایه اند که ترکیبی از هر دوی آنهاست و رنگ و بویی از هر دو دارد. و هیچ نوی چندان خالص نیست که اثری از کهنه در آن نباشد!)
و در پایان بندی شعر:
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیهمی کند،
دریایی که مرا در خود غرقمی کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم

که شاعر در محیطی که آن را از جنس خود می بیند احساسی بهشتی دارد و حالا نیازمند نقاب دروغ نیست تا خود را با محیطی نامتناسب همرنگ و همانگ نشان دهد.
و این کانون شعرهای شاملوی بعد از همراهی با آیداست و تا هر زمان که بماند به این نگاه خواهد ماند و بدین سبب و نه به سببِ عللی که آن استادِ محترم صورت اندیش خراسانیِ دانشگاه تهران بر می شمارد؛که صورت اندیشیِ چندین قرنه اش ریشه در تبار ادبی او دارد و این بازش می دارد از دریافتنِ رازِ اقبال مردمانِ عصر نو به شعر امثال سپهری و شاملو و او ناچار است که توطئه نگرانه-توطئه اندیشانه در پی علل بی ربطی باشد که در کوتاه مدت اثری دارند و نه بیشتر.
سپهری را مردمِ جهان نو اگر می خوانند به علتِ پشتیانی دستگاه های رسانه ای رسمی نیست که اگر چنین بود باید استاد او مشفقِ محترمِ کاشانی را بیشتر می خواستند می خواندند و سردبیری رسانه ها اگر به تداوم خوانده شدن کسی کمک می کرد الان باید مردم برای امثال منصور کوشانی سر و دست می شکستند که بعد از شاملو در همۀ رسانه های برخی جریان ها حضور یا نفوذ داشتند و دارند.
شاملو، سردبیر، سیاستمدار، ادیب، مورخ ادبی، مردم شناس، گردآورنده، مترجم و خیلی چیزهای دیگر بود و جز در سردبیری در بقیۀ کارها درجه چند. او حتی قبل از شبانه هایش هم شاعری نسبتاً خوب است و نه بیشتر، اما سین هفتم سین سرخی است حسرتا که مرا ازین سفرۀ سنت سروری نیست   فقط از زینده-سرایندۀ سرشارِ آن شبانه ها بر می آید که تصویری از انسان نو در جهانِ نوپدید است. گو که دیدن این جهان از معبر زبان اندیشی در قالبِ سبک خراسانی نمی-گذرد!
آن که می ماند شاملوی این دست شعرهاست:

یَلِه
بر نازُکای چمن
رها شده باشی

پا در خُنکای شوخِ چشمه‌یی،
و زنجره
زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد.
در تجرّدِ شب
واپسین وحشتِ جانت
ناآگاهی از سرنوشتِ ستاره باشد
غمِ سنگینت
تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری……
یا:
ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

و همۀ شعرهای هولناکِ دفتر ابراهیم در آتش و برخی شعرهای دفاتر قبل و بعدش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *