جز عشقم را نمی‌پوشم| مجتبی گلستانی

انسان‌ها نداشتن را بیشتر از داشتن یاد گرفته اند| ژیلا محمدشاهی
تیر ۳۰, ۱۳۹۸
هست در شهر نگاری که دل ما ببرد| محمدرضا ترکی
تیر ۳۰, ۱۳۹۸

عشق تو
غم را به من آموخت
و من روزگاری است
به زنی محتاجم
که غمگینم کند  :
همیشه این سطرهای نزار قبانی را نه همچون شعری عاشقانه یا در ستایش زنی، که چون شعری در ستایش اندوه خوانده‌ام.
راوی اندوهگین   شعر اندوه   در ادامه‌ی همین سطرها از آغوشی می‌نویسد که زمانی بوده است و (حالا) نیست، از شرحه‌شرحه شدن وجودش و از این‌که محتاج است
به زنی
که میان بازوانش
چون گنجشک
گریه کنم.
به زنی که
تن‌پاره‌هایم را
چون شکسته‌ی بلور
گرد آورد

و باز از اهمیت اندوه دم می‌زند، از این‌که عشق (  تو  ) بود که   به شهرهای اندوهم برد   و به من فهماند که
اشک
همان انسان است
و انسان بی‌اندوه
تنها
خاطره‌ای است از انسان  .
و باز اشارهمی کند که گذشتن و عبث بودن عمر و بی‌سرانجامی آرزوها را نیز از همین عشق (  تو  ) آموخته بوده و دست آخر، حرفش، نیازش، آرزویش را با تکرار همان سطرهای نخست به پایان می‌برد.
به نوشته‌ی مترجم کتاب   بلقیس و عاشقانه‌های دیگر  ، منتقدان عرب به نزار قبانی لقب‌های بسیاری داده‌اند:   شاعر عشق  ،   شاعر زن  ،   شاعر هجو سیاسی   و   شاعر غزل‌های حسی  ؛ اما در این میان، از نظر من، انگار دو لقب   شاعر رسوایی   و شاعر   شکست و ناامیدی   از باقی القاب برازنده‌تر است برای چنین شاعری. و البته   شاعر ملعون   که شاعر نفرین‌شده‌ای ابدی است، لعنتیِ همیشگی است و خودِ لعنت شاید.
ساده است متهم کردن شاعرانی چون قبانی به سانتیمانتالیسم و رمانتیسم آبکی و امثال این‌ها. و ساده است، و البته مُد زمانه‌ی ماست، گفتن این‌که شعر عاشقانه سطحی و مبتذل است.
من برخلاف لحن عاشقانه‌ی شعر قبانی همیشه گمان می‌کرده‌ام او   شاعر اندوه   است، شاعرِ نداشتن، حرمان، جدایی؛ و همه‌ی این رنج‌ها را در پس این لحن پنهان کرده تا همچنان خطر کند و خود را رسوا سازد و فریاد بزند که   شعر / آبرویم را برده است   و   من / مردی هستم / که جز عشقم را نمی‌پوشم  .
شاعر نرسیدن، از دست دادن، فقدان:
هیچ زنی
تن به وصلتم ندارد
و من به نگارخانه‌ی مهجور خود
بازآمده‌ام تا با تابلوهایم
خلوت کنم  ،

در هجوم تصاویری که از یاد نمی‌روند، تنهامانده (  چون صدف  )، شکست‌خورده (  چون پادشاهی مخلوع  )، و نمی‌خواهد تن به نومیدی بدهد.
حسرت می‌خورد که ای کاش در روزگاری دیگر می‌زیست و عاشقی می‌کرد؛
و   افسوس
دیر رسیده‌ایم
ما گل عشق را می‌کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی‌شناسد  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *