نگرش آلبرت شوایتزر را دوست دارم| سوتلانا آلکسیویچ

شماره ۵ دوماهنامه چامه منتشر شد.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۸
فقط به گل سرخ بگویید:تو| ۲۲ شعر از بیژن نجدی
اردیبهشت ۲۹, ۱۳۹۸

مردم یا از جنگ حرف می‌زنند و یا از حادثۀ چرنوبیل. اما به‌ندرت کسی از شادی و شادکامی می‌گوید. این احساس در من ریشه دواند که مردم دربارۀ چیزهایی صحبت نمی‌کنند که واقعاً در حیات بشر اهمیت دارد. به زندگی گذشتۀ خودم فکر کردم، مثلاً به دوران کودکی‌ام. پدر و مادرم هرگز دربارۀ شادی حرف نمی‌زدند. دربارۀ اینکه چگونه باید شاد باشید و بزرگ شوید. اینکه زندگی چقدر زیباست و وقتی عاشق می‌شوید چقدر زندگی لذت‌بخش می‌شود. چگونه بچه‌دار خواهید شد و گذشته از آن‌ها، عشق خود را پیدا خواهید کرد. و اینکه عشق چقدر اسرارآمیز و جذاب است. ولی … همۀ صحبت‌های ما دربارۀ مرگ بود .
در ادبیات ما کمتر از هر موضوع دیگر به عشق پرداخته شده است. در آثار ما موضوع از این قرار است: یا از گل و بلبل سخن می‌رود، یعنی نوعی احساسات‌گرایی؛ یا قهرمان داستان به خاطر میهنش یا برای عقیده‌ای خاص روانۀ جایی می‌شود، مثل آثار ایوان تورگنیِف. در آثار لئو تولستوی نیز می‌بینیم که ورانسکی روانۀ میدان جنگ می‌شود. برخلاف همۀ اتفاقات، کمتر دیده می‌شود که فقط از عشق گفته شود. حتی به‌درستی می‌توان گفت که در زبان ما، زبان عشق چندان توسعه‌یافته نیست. در زبان ما، زبان عشق به اندازۀ ادبیات فرانسه قوی نیست. زبان فرانسه ده واژه برای توصیف وضعیت بدن زن پس از معاشقه دارد. یا برای حرکت دستان معشوق. اما چنین چیزی مطلقاً در زبان ما وجود ندارد. ملاقات و عشق‌بازی داریم، اما خود فرایند عشق … خود عشق … آسمانی تلقی می‌شود.
من همیشه مشغول نوشتن کتاب‌هایم بوده‌ام و هیچ شخص خاصی به‌اندازۀ کسی که به زمان مشخصی تعلق دارد برایم جذاب نبوده است. من همیشه مجذوب چیزی شده‌ام که آن را  انسان ابدی  می‌نامم، یعنی چیزی که در بشریت ابدی است. حالا، کاری که قصد دارم بکنم، چون کتاب‌های کمتری از این نوع داریم، این است که زندگی‌مان را نه از دیدگاه تاریخی بلکه از بیرون بررسی کنم. مثلاً از زاویۀ دید کهکشان نگاهش کنم. به‌همین دلیل، از نظر من، حیوانات، گیاهان و انسان‌ها ارتباط نزدیکی با هم دارند. به این معنی که: همه‌چیز زنده است. واقعاً می‌خواهم به آن نگرشی برسم که در آلبرت شوایتزر دیده‌ام
این‌طور به نظر می‌رسد که مردم در یکی از این دو گروه قرار می‌گیرند: یا می‌دانند عشق چیست یا نمی‌دانند
و عاشق این نوع نگرشم. عاشق حرمتی که او برای زندگی قائل است. یعنی وقتی یک انسان را، نه یک اوکراینی یا بلاروسی یا اهل هر جای دیگر، بلکه به‌مثابه کسی می‌بینید که حیات دارد. چیزی که اغلب احترامی برایش قائل نیستیم. انگار زندگی ابدی داریم. گویی هدفی غیر از این نداریم که جایی در چرنوبیل پیدا کنیم. یا در دونتسک.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *