گفت و گوی فاطمه داودیان با محمدرضا عبدالملکیان

گفت و گو با عبدالعلی دستغیب| برنامه رادیویی صدای شاعر
فروردین ۲۷, ۱۳۹۸
دارکوب| طاهر میرابی
فروردین ۲۸, ۱۳۹۸

این متن، منتخبی از برنامه رادیویی  وقتی خیال در می زند ، در رادیو فرهنگ است. عوامل برنامه برای ضبط، مهمان یک شاعر عزیز در منزلشان شدند؛ مهمان استاد محمدرضا عبدالملکیان.

سلام استاد!
سلام بر شما و بر شنوندگان عزیز برنامتون. خرسندم
از این که لطف کردین و تشریف آوردین.

از کودکیتون برای ما بگین و این که دوران کودکی تون، کجا و چگونه گذشت و مخصوصاً خیال های دولان کودکیتون چی بود؟
پدر من اصالتاً بچه روستا بوده و قبل از جنگ دوم جهانی که عثمانی ها حمله می کنن به بخشی از ایران، پدر من که ساکن یکی از روستاهای اطراف همدان در پنج و شش کیلومتری غار علی صدر بودند، به همراه اهالی روستا مجبور به مهاجرت و کوچ میشن به شکل شبانه و پیاده دو سه شبانه روز می رن و به نهاوند می رسن. بعد از فراهم اومدن آرامش در مثلاً یک سال بعدش یک تعداد از اون خانواده های مهاجر بر می گردن، منتهی چون زمینه کسب وکاری برای مادربزرگ ما فراهم شده بود در نهاوند، همونجا موجب میشه که بمونن و خودمم بچه شهرستان نهاوند هستم. البته نهاوندی که دارم میگم نهاوند روزگار ما خیلی با روستا فاصله نداشت؛ یعنی شهری در دل درخت و آبادی و رودخانه و چشمه و و این حوالات بود. به فاصله اندکی که پیاده می رفتی، ساخت و بافت شهر های کوچک آن زمان. شانه به شانه روستا میزد. از این منظر من رهم روستایی هستم ولی اگر در تعریف بخوایم بگیم شهر. بله من زاده شهری هستم که پدرم متعلق به اون فرهنگ نبوده. پدرم به سبب علاقه-مندی که داشت، چند تایی باغ داشت و بخش عمده ای از وقت ما در بهار و تابستون معمولاً زندگی در باغ هایی بود که داشتیم و با فرنگ روستا دقیقاً آشنا هستم. دلیل دیگرش هم این است که من بعد از دیپلم رشته کشاورزی خوندم و کشاورزی هم که کارش در روستا بود. غیر از اون شاغل شدم در وزارت کشاورزی و بخشی از مدت یا سن خدمتی من در مأموریت گذشت، اون هم در مناطق روستایی. این ارتباطم با روستا بعد از این همه سال گسخته نشده و پابرجاست. تصویر روشنش هم در شعرهای من دیده میشه.

خب استاد، خیال های دوران کودکیتون چطور بود. یادتون میاد؟
عرض شود که همه انسان ها با خیال هاشون زندگی میکنن و خیال بخش عمده ای از هنر است؛ یعنی هنر منهای خیال اصلاً معنی دار نیست و خیال آرزوهای انسان هاست که دلشون چی میخواد، به اونها می اندیشن و با اونها زندگی میکنن و با اونها میخوابن با اونها بیدار میشن. آرزوهای ما هم در محدوده همون خواست های اون شهر دورافتاده و اون زندگی به یک معنا تجلی پیدا میکرد. شاید داشتن مثلاً چند تا درخت و یه چشمه و یه باغ جزء نخستین آرزوهای ما بوده و داشتنِ مثلاً چند تا کتاب. سال های بعدش اینکه مثلاً سینمایی باشه که ما هرگاه خواستیم بریم سینما، امکانش برای ما فراهم بشه و سال های بعدش در واقع شعر بوده و دیدن شعرا و شنیدن صدای شعرا. تا دیپلم و بعد از دیپلم، تا امروز همچنان داریم با این خیال زندگی می کنیم.

از خاطرات و دوران کودکی برای ما گفتین. از اولین شعری که گفتید برای ما بگین؟
بله، خاطرات دوره کودکی من زیاد هست. یه بخش هایش تقریباً مثل همه کودکان روزگار که هم نسل ما بودن، گذشت. همین که شعرسرایی به سراغ من اومد دو تا وجه داره: یکی اینکه من احساس کردم اگر پدرم شاعر بود شاید شعر هیچ وقت سراغ من نمی اومد و دلیلشم این بود که پدرم به گمان من داتاً شاعر بود. منتها شرایط اجتماعی که اتفاق افتاده بود برای پدر چون زمانی که کلاس اول و دوم مکتب خانه بوده و به ناچار مجبور به مهاجرت میشه، دیگه هیچگاه شرایط تحصیلی براش فراهم نیومد اما در نگاه و کلام پدر شعر رو احساس می کردم. علاقه مندیش به شعر برای من حیرات انگیز بود. به همین سبب به شکل غیرمستقیم میشه گفت که من تحت تأثیر پدرم بودم. اگرچه مستقیم راجع به شعر با گفت وگو نکرده بود، ولی علاقه به شعر داشت، از طریق مثلاً محافل شاهنامه خوانی و قهوه خانه و حتی کتاب های درسی دوره دبستان و اوایل دبیرستان ما که متن های ادبی و شعر رو با علاقه گوش میکرد، نشانه این بود که این هنر در وجود ایشان هست و چون نتونسته بود ظهور و بروز پیدا کنه [به سبب اون شرایط] تصور می کنم این امر از پدرم به من منتقل شد. اما خودم چگونه شاعر شدم؟ از همون دوره اول دبیرستان بود که یه خورده احساس می کردم با بروبچه های هم دوره ای خودم تفاوت هایی دارم؛ تفاوت هایی که مثلاً به شدت تحت تأثیر طبیعت بودم، غروب ها و سکوت ها برام یه حال و هوای دیگه ای داشت؛ شب ها، ستاره ها، خلوت شبانه… همه اینها حال و هوای دیگه ای برام داشت که احساس کردم شاید در بروبچه-های هم دوره و نسل ما یک همچین حس مشترکی وجود نداره. همین امر موجب شد که من در همون سال های اول دبیرستان که نظام ما مثل همین نظام جدیدی بود که الان سامان دهی شده؛ شش سال ابتدایی و شش سال دبیرستان. بهار با دوستی رفته بودیم به باغ خودمون که مثلاً درس بخونیم. اردیبهشت بود، طبیعت قشنگی بود؛ سنبل ها و آلاله و چشمه کوچیکی پایین باغ ما بود و برگهای نورسیده درختان، شکوفه های گیلاس و آلبالو و ماجراهایی از این دست. با این دستمون گفتیم شعر بگیم و نشستیم بعد از لحظاتی من یک سطر نوشتم که اون سطر در واقع به شکل رسمی اولین شعر من بود. گفته بودم:
این محفل ما غرق گل و ریحان است / این آب روان خون دل بستان است
این بیت اولین شعری بود که من نوشتم و جالبیش این است که با عناصر طبیعت شروع شد؛ با سبزه و گل و ریحان و چشمه و آب و … دیگه بعد از اون به تدریج تجارب گوناگون همراه من شد و در همان دوران دبیرستان یواش یواش زمینه ارتباط با برخی از نشریات اتفاق افتاد و در همان دوره دبیرستان شعرهام در برخی از مجلات منتشر شد و بعد هم در دوره دانشجویی اولین کتابمو منتشر کردم و تا امروز با شعر دارم زندگی می کنم.

استاد، چقدر خیال نقش داشته در این که شما شعر بگید؟
به گمان من تعریف از شعر گوناگون است، ولی شاید مهمترین عنصری که من خیلی بر آن تأکید دارم، همین عنصر خیال است. شما خیال پردازی رو در همه هنرمندان به شکل خاصی می بینید. یعنی شما اگر دانش و تجربه و مواردی از این دست را کنار بگذارید، اون چیزی که خمیر مایه اصلی هنر است، خیال پردازی است؛ خیالی که با عنصر عاطفه درآمیخته. اگر عاطفه و خیال را از هر هنری بگیری چیزی ازش باقی نمیمونه. اینها ذات شعر هستن و البته ذات هنر. در تعاریف گوناگونی که از هنر و شعر خیلی ها کردن، به گمان من یک تعریف قشنگی هست که میگه: شعر بازگشت به کودکیه و بازگشت به کودکی یعنی بازگشت به خیال های دوره کودکی. شما ناب ترین لحظات شعر شاعرها را اونجا می بیند که به اون هوا و فضایی که به دوره کودکیشونه نزدیک میشن. نمونه سهراب را مثلاً ببینید، احساس می کند داره با عناصر طبیعت مثل یک بچه پنج یا شش ساله بازی میکنه.  از خانه دوست کجاست ، بخشهایی از  صدای پای آب  و شعرهای دیگر. تو بخشهایی از شعرهای خود من هم همین است. احساس میکنم دارم به اون دوران کودکی نزدیک میشم؛ اونجایی که دلنشین تر هستند.
جای من خالیست
جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست
جای من در دست نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالیست
یعنی زندگی من در واقع معناش در همان دوران کودکی تجلی میشه و آنچه زندگی روزمره اکنون من است، اینو من زندگی قلمداد نمی کنم. اینا حیات روزمره هست. حیات روزمره با حیات هنرمندان متفاوت است و حیات هنرمندان که همان در واقع مرور خیال و خاطرات دوران کودکی ست با گمان من۰
.
استاد، هیچ وقت سراغ هنر رفتید؟ هنرهای تجسمی مثل نقاشی یا مثلاً سراغ موسیقی؟
یک مزیت عمده داره شعر و یک عیب عمده. مزیت عمده اش این است که به سبب ابزار و امکانات در دسترس-ترین هنر است. هیچ ابزار خاصی نمی خواد. یعنی با قلم و یک کاغذ، شما می توانید شعر بنویسید. ولی فرض کن مجسه سازی، نقاشی، سینما و موسیقی، همه اینها نیاز به ابزار داره. گروه باید باشه. در موسیقی گروه باید باشه، اجرا بکنه و چه و چه. خب، این مزیت شعر است که شما با کمترین امکانات میتونید کارتون را انجام بدین نه به کسی نیاز داشته باشید و نه به امکانات ویژه. اما عیبش این است که چون امکانات نمیخواد، همه فکر میکنن میتونن شعر بگن. دلیلشم اینه که همه این تصور را دارند به سبب این که شعر ابزارش کلمه است. کلمه هم همان چیزی است که همه دارن در طول روز ازش استفاده میکنن. خوب وقتی من با کلمه شعر میگم، کس دیگه هم میگه. این کلمه در اختیار همه است و همه میتونن این کارو انجام بدن. البته جوهر شعر بحث دیگری است. اگر بخوام جمع بندی بکنم، می تونم عرض بکنم که در همه هنرها شاید یک درصدی از مردم هنرمند باشند. یعنی فرض کنید از هزار نفر ده نفرشون هنرمند باشن. این ده نفر در رشته های گوناگونش هنرمندان؛ یکی تو نقاشی، یکی تو شعر و یکی در تئاتر یا سینما. بقیه ذاتاً شاعر نیستند. ما یک تعریف داریم، میگیم بالقوه و بالذات، بالقوه و بالفعل. اون قوه اول باید وجود داشته باشه در جان و در ذات هنرمند. قوه سرودن. اگر این قوه وجود داشت میاد مرحله بعدش که به فعل درآوردن این قوه هست. گروه عظیمی این بالقوه بودن رو یادشون میره و فکر میکنن اگر اونها هم بخوان و تلاش کنن، میتونن بنویسن. در صورتی که واقعاً اینجوری نیست. یعنی ذاتاً باید اول هنرمند بود؛ بعد خلاقیت های هنری را سامان داد. خیلی از کسایی که فکر میکنن شاعرن، اشتباهی مسیر را اومدن و باید برن و علاقه مندی واقعی خودشون رو پیدا بکنن و اون درصدی که دارای ذات شاعرانه هستند طبیعتاً مرحله دومش نیاز به تجره به داره و عرق ریزان روح.
من کارم فقط شعر بوده. سراغ هنر دیگری نرفتم. احساس کردم نه قابلیتشو دارم و نه زمینه پرداختن به چیز دیگر برام فراهم شده. از همان آغاز با شعر شروع کردم و هنوزم با شعر زندگی میکنم.
استاد، روی میزتون بین همه کتابها، یک کتاب حافظ قدیمی هست. چقدر در شما تأثیر میذاره؟
در واقع ما یک اصطلاحی داریم به نام  کتاب بالینی . برخی کتابها هست که یک بار میخونی و بعد میزه تو کتابخونه تو قفسه. ممکنه به اقتضاء شرایطی ضرورت ایجاب بکنه دوباره بیایی سراغش، ولی برخی کتابها همواره مورد نیاز هستن. همواره محل رجوع هستن که برای یک شاعر برخی از این کتابها میشه گفت کتاب بالینیه. یعنی از کنار دستت نمیتونه دور باشه. خوب این کتاب بالینی برای بنده یک حافظ هست، دیگر مولوی و سعدی. حافظ در واقع نقش محوری خودشو داره. از شاعران امروز، سهراب هست، شاملو هست، اخوان هست و برجستگان دیگر شعر امروز که اینارو در طول هفته اگر اغراق نکرده باشم حداقل یک بار سراغ هر کدام از اینا میرم. برخی از اینا که من دارم توی کتابخانه، مثلاً شاید بیست تا حافظ ببینید. برخی شان با برخی دیگر تفاوت دارن. مثلاً حافظ انجوی تفاوتهایی داره با حافظ شاملو و حافظ شاملو تفاوت هایی داره با حافظ بهاءالدین خرمشاهی و … از منظر برخی از این تفاوتها میرم سراغ برخی از این نسخه ها. علت دیگر این که ابیاتی هست که نیاز به آگاهی بیشتر در مورد آنها دارم، به ویژه در حافظ به علت چند لایه و چند پهلو بودن شعر حافظ. یعنی هر بار که حافظ را میخوانی واقعاً یک کشف جدیدی باهاش هست. یعنی اصلاً تمام شدنی نیست حافظ که شما بگی خواندم و همشو متوجه شدم.. وقتی غرق میشی و با حافظ جلو میری، می بینی که چه زیباییها و چه لایه های پنهان و چه رندی هایی توی کار حضرت حافظ هست. خوب کم و بیش دیگران هم یک همچین ویژگی هایی دارند. تا به امروز و شعر امروز همچین ماجراهایی مثلاً میشه در خود نیما پیدا کرد. نیما شاعر دیریابیه ولی واقعاً شاعر متفاوتیه. فروغ میگه من همه شاعران امروز را دوست داشتم خیلی برام جالب بودن با آنها زندگی میکردم، اما وقتی رفتم و به نیما رسیدم، دیدم نیما یک ذهنیت به هم بافته متبلور متفاوت داره که من فقط این را در حافظ دیدم و در شاعران دیگر ندیدم. فروغ گفت این ساخت و بافت و انسجامی که من در نیما دیدم فقط قبلش در حافظ دیده بودم و این جذابیت نیما را برای من بیشتر کرد. وقتی شما کتابهای نیما را میخوانید مثلاً حرفهای  همسایه  نیما رو می بینید چقدر واقعاً نیما اندیشیده نسبت به شعر! یعنی اتفاقی که در نیما افتاده، اتفاق یک روز و دو سه روز و پنج ساعت نبوده، نتیجه بیست سال مطالعه مستمر نیما بوده تو ادبیات ایران، ادبیات کلاسیک ایران، ادبیات جهان و نتیجش این تحول را ایجاد کرده در شعر. این که پای کلمه به کلمش نیما ایستاده. هیچ اتفاقی همینجور الکی نیفتاده در شعر نیما و در دستاوردی که به هر حال نیما داره. این هم نکته دیگری است که باید میگفتم. ضمن این که در مورد همه هنرهای یک نکته که شاید مهم باشه، این هست که ما اگر شعر رو در نظر بگیریم، کسایی که تو عرصه شعر هستند یک نسبتی از اینها شاعر هستند یک نسبتی هم مسیر را عوضی اومدند و شاعر نیستند. یعنی اول باید ذاتاً شاعر بود. یک مشکل دیگری که ما داریم اینه که اینایی که ذاتاً شاعر هستند فکر میکنند که دیگه کار تمومه چون ذاتاً شاعر هستند. در صورتی که اول کاره یعنی این بالقوه بهره مندی از هنر در وجود من هست حالا باید به فعل تبدیل بشه. یعنی باید بیاد روی کاغذ و ساخته و پرداخته بشه. ساخته و پرداخته یعنی من از همه دانشم باید استفاده کنم که این برای مخاطب جذابیت بیشتری داشته باشه. یعنی دیگه ربطی به شاعر بودن من نداره؛ ربطش به دانش و تجربه من هست. چقدر ابزار را فراهم کردم برای این که بتوانم این شعر رو در واقع پیرایش و ویرایش بکنم که مورد پسند مخاطبان قرار بگیره. از بین صدتا شاعری که استعداد خوبی دارن و ذاتاً شاعر هستند از این صدتا ده تاشون تلاش میکنند برای اینکه شعرشان از استواری و دانش لازم هم بهره مند بشود، چیز جدیدی خلق کنند.

به نظر شما چرا انسانها خلق کردن را دوست دارند؟
به هر حال این لطف خود خداونده که بخشی از ذات خلاق خودشو به بعضی از بنده هاش عطا فرموده. یعنی هنرمندان ما به یک معنا کار خدایی انجام میدن. خداوند خودش خلاق بزرگ هست و بخشی از این جوهره را به برخی از آدمها داده. منتها اگر هنرمند بخواد این ذات خلاق رو به کار بگیره، باید از اون جوهرۀ ذاتی خود باری تعالی هم تا آنجا که ممکنه حراست بکنه، بهش توجه بکنه و به عنوان سرمایه برای خودش داشته باشه. اون سرمایه وارستگی هنرمند هست؛ یعنی خلق کنی بی آنکه در خدمت فردی خاص باشی و آزادگی را حفظ کنی در خلق اثرت. به یک معنا هنرتر را نفروشی.

شما وقتی شعری رو می گید و خلق می کنید و تموم می شه، چه احساسی دارید؟
شعر به نظر من دو مرحله داره: یکی مرحله سرایش هست و جوشش. یک مرحله دیگرش کوشش هست. مرحله سرودن که به هر حال مدت زمانش کوتاهه. اون چیدمان مخصوص هنر در یک مدت زمان محدود خلق میشه . اما اینو ما پیرای شو ویرایش می کنیم که اون شکل نهایی شو پیدا بکنه. این خیلی زمان بر هست. این همون مرحله عرق ریزان رو داره. برای اینکه این اثر را به نحوی آماده بکنه که بزاره پشت ویترین. یک مثال برای شما بزنم: شما میرید توی یک معدن به یک رگه مثلاً الماس میرسید. این الماسی که به دست میارید یک الماسی است که ساخته و پرداخته نشده. همش الماسه ولی شما نمیتونید به عنوان زینت آلات ازش استفاده کنید، شکلش به گونه-ای نیست که من بزارمش تو ویترین. این الماس باید تراش بخوره. اینقدر کار بشه که ارائه به شکل یک شکل زینتی باشه و این مرحله همان مرحله کوشش یا عرق ریزان است. یک چیزی باب شده این روزها یا این سالها، میگن فی الداهه. ما اصلاً در هنر چیزی به نام فی البداهه نداریم. این غلط رایجی است که اتفاق افتاده. فی البداهه یعنی بنده الگی بگم. این فقط به دانش من بر می گرده. شعر حاصل یک لحظاتی که روح نبوت در شاعر اتفاق میفته. میشه نبی خداوند. در اون لحظات ناب هست که این شعر اتفاق میفته. این که میگه فی البداهه، ما اصلاً در هنر چیزی به اسم فی البداهه نداریم و این سرهم بندی یعنی الکی حرف زدنه. بعد چهل سال، پنجاه سال شاعری حضرت حافظ، چهارصد پانصد تا غزل ازش میمونه. اگر یه مجال به حافظ میدادند، شاید حافظ دیوانش رو میکرد یک سوم این. خیلی از ابیات رو میتونست کنار بذاره. جان مایش اون میشد. کاری است که شعرا به شکل مستمر انجام میدن. منم کتابهامو اگر جمع کنم الان، اگر سیصد تا شعر داشته باشم و الان بخوام چاپ بکنم به عنوان محمدرضا عبدالملکیان، این سیصد تا ممکنه صد تا شعر رو چاپ کنم. پس گزاف گویی کار شاعر نیست.

به نظر شما شاعر بودنتون چقدر مؤثر بوده در اینکه پسرتون گروس شاعر بشن. ایشون وقتی شعر گفتند شما واکنشتون چطور بود؟
به هر حال شرایط برای پسر من خیلی بهتر از شرایطی بوده که من خودم داشتم. در اون دوره ای که من شعر رو شروع کردم هیچ امکاناتی در اختیارم نبود، یک محیط دورافتاده بود. نه کتابخانه ای، نه کتابی، نه معلمی، نه کسی. من و گروس هر دو ذاتاً شاعر هستیم و گروس پیش از اینکه من اونو کشف کنم دوستان من کشفش کردند و پیش از اینکه شعرشو برای من بخونه برای دوستانم میخوند در اون زمان. به شکل روشن دو نفر می تونم بگم معلمهای گروس بودند و گروس رو کشف کرده بودند: یکی قیصر امین پور و یکی منوچهر آتشی. خوب گروس از بچگی با من اینور اونور می اومد. از پنج شش سالگی تو همه کنگره ها و شبهای شعر و … کنار دست ما بود تا رسید دوره دبیرستان و عرض شود که پایان دبیرستان که من یواش یواش از قیصر و منوچهر آتشی شنیدم که گروس شاعره. بعد متوجه شدم. به هر حال گروس تو یک خانواده ای بود که دور و برش سرشار از کتاب بود، محیط زندگی پدرش دوستانی داشت که شاعر، اهل قلم و اهل کلمه بودند و اینها امکانات خیلی خوبی برای گروس بود ضمن اینکه شرایط زندگی پدرش هم به گونه ای بود که گروس خیلی درگیر مسائل مالی و مادی و این احوالات نبود و خوشبختانه نیست. منتهی دو تا وجه داره این قضیه: یکی اینکه می گفتم گروس جان شما صرفه جویی و من ریاضت دوست نمیدارم ولی سالم و درست زندگی کن. بخش دیگه شو هم نگرانش نباش چون فراهم می شه برای زندگی سالم و درست. در عوض وارستگی و آزادگی تو حفظ کن و همین که آل احمد گفت یعنی شعر رو نفروش، شعرتو حفظ کن همراه با آزاد منشیت. شعر رو فقط برای شعر بگو. برای هیچ کس نمی خواد شعر بگی. خوشبختانه این درسهارو خوب یاد گرفته. تا اونجایی که میتونه، وارستگی رو داره، زندگی خوبی داره، کار میکنه، تلاش میکنه ما هم در کنارش هستیم به هنوان تکیه گاهش. اینه که خیلی بهتر از وقتش استفاده کرده تا من. از وقتش یعنی میتونه در روز چندین ساعت مطالعه بکنه، ولی خوب من نداشتم این امکانو. یک برنامه منسجم و منظمی برای خودش داشته باشد که خوب اینارو من نداشتم و اون چیزی که بهش عشق میورزه که معلمی هست، شرایطش برای گروس مهیاست و کاری که انجام میده معلمیه. اون هم در واقع معلم شعر. خوشبختانه اون طور هم که پرس وجو میکنم از کلاسهاش هم راضی هستند؛ چون گروس از معدود شاعرهای با دانش و باسواد ماست. شعر جهان رو میشناسه، شعر امروز رو میشناسه و مهمتر از همۀ اینها اینه که گروس هنرهای دیگه رو هم خوب میشناسه. یعنی از سینما در شعرش خیلی خوب استفاده میکنه، از نقاشی در شعرش خیلی خوب بهره می بره و حتی از خط و هنرهای دیگر. الان شاید بیشتر از ده ساله که بیستر دوستهای نزدیک گروس از بین هنرمندان سایر رشته ها هستند. دوستان شاعر گروس امروز در حداقل هستند. خوشبختانه من راضی هستم که راه نیمه تمام من رو به خوبی داره گروس ادامه میده.

یکی از اشعار ایشون رو که دوست دارید برای ما میخونید؟

زیر این آسمان ابری
به معنای نامش فکر می کند
گل آفتابگردان

یه شعر کوتاه دیگه هم براتون بخونم از گروس:

هر نتی که از عشق سخن بگوید زیباست
حالا سمفونی پنجم بتهون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست

اما آقای عبدالملکیان در آخر، وقتی خیال در میزند؟
بهترین لحظات هست وقتی خیال در میزند. من بسیاری از شعرهامو معمولاً شبها مینویسم. شبها که سکوت هست. همین جا که نشستم احساس می کنم این پنجره پشت سرم با سرانگشت کسی بهش میزنه و بعد پنجره رو باز میکنم و دعوتش میکنم که بیا تو. بعد خیلی ها میان سراغ من. یکی از کسایی که خیلی سراغ من میاد سهراب سپهریه. خیلی شبها با هم حرف میزنیم، همین جا روبه روم میشینه، گپ میزنیم و من ازش پذیرایی می کنم، با هم درد دل می کنیم و زیاد با هم حرف میزنیم. از سهراب خیلی کسان دیگه هم به سراغ من میان.
خیلی لطف کردید که مهمان برنامه  وقتی خیال در می زند  بودید، از شما سپاسگزایم.
من هم از شما تشکر می کنم.

مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده ست
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد

موسم نیلوفران در پشت در مانده ست
موسم نیلوفران، یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در ست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *