جنگل| می مظفر

گپ و گفتی با مهدی محبتی
فروردین ۲۸, ۱۳۹۸
شماره ۵ دوماهنامه چامه منتشر شد.
اردیبهشت ۱۶, ۱۳۹۸

صبح آن روز بود جنگل مقابل منزل مان آرام بود. در این نقطه ى نسبتا دور از شهر، آرامش امرى عادى بود. اما این آرامش در زمان جنگ، با خلأى که جنگ به وجود مى آورد، باعث احساس دل تنگى مى شود. چون مردم یا میان چاردیوارى های شان ساکت نشسته اند یا از آن جا مهاجرت کرده اند.
کوچه ى ما کوچک و تنگ است. این تنگى گاه باعث دردسر مى شود. چون با پارک کردن یک ماشین در کنار آن پر مى شود و داخل آوردن ماشینى دیگر را به داخل پارکینگ مشکل مى کند. اما الآن به علت نبود سوخت، ماشین ها دیگر یک قطعه ى فلزى تلمبار شده در گوشه ى خانه بیش نیستند؛ مثل تلفن و لامپ ها. اما به نظرم مى رسد این تنگى الآن باعث اطمینان خاطر بیشتر می شود. زیرا خانه هاى اندک آن اطراف در کنار هم و تنگاتنگ یک دیگر در هم فرو رفته اند.
پشت خانه و در فاصله ى دو کیلومترى، جنگل بزرگى وجود دارد که یک دریاچه و یک پارک در آن قرار دارند. پارک یک زمین مزروعى سرسبز و پر از گل و گیاه است که به منظور رفاه ساکنان منطقه ساخته شده است. من آن را جنگل بزرگ مى نامم تا بتوانم آن را از جنگل دیگرى که درست روبه روى خانه ى ما واقع شده است تشخیص داد. جنگل مقابل خانه ى ما جنگل کوچکى است که یک کمربند سبز را به دور منطقه تشکیل داده و پر از درختان اوکالیپتوسى است که رشدى سریع و سایه هایى گسترده دارند.
فقط هشت خانه در این خیابان تنگ قرار دارند. دو تا از آن ها خالى است؛ اولى خانه اى است که یک خانواده ى اروپایى در آن ساکن بودند و به محض نزدیک شدن خطر جنگ از آن فرار کردند. خانه ی دوم براى اجاره عرضه شده بود. خانه ى سومى نیز وجود دارد که ساکنان آن به منطقه اى در شمال گریختند. اما دو هفته پس از بمباران منطقه و هشدار به آنان براى ترک خانه ها و ترس از کشته شدن بازگشتند.
چیزى که ساکنان این خانه ها را به هم مربوط کند وجود نداشت. در همه خانه ها پشت سر ساکنان شان بسته شده بود؛ اگر چه رشته اى از الفت آن ها را به دور هم جمع مى کرد. اما در این شرایط جدید آنان دیگر تقریباً به یک خانواده تبدیل شده بودند.
مثل هر صبح، مانند مورچه هایى که از سوراخ هاى خود بیرون مى آیند، به دنبال روزى و جست وجوى اندوخته اى براى روزهایى که جز خدا کسى نمى داند در پس خود چه پنهان کرده اند، از خانه بیرون آمدم. وقتى بیرون آمدم جنبشى غیر طبیعى دیدم که توى خیابان اصلى منطقه ى ما درجریان بود. به عده اى که دور هم حلقه زده بودند نزدیک شدم. این تجمع در چنین روزهایى که هر حرکتى ولو اندک و ساده اهمیت پیدا مى کند، تعجب مرا برانگیخته بود. احساس امرى غریب مى کردم. براى همین به آن ها نزدیک شدم. مردها آهسته با هم حرف مى زدند و آثار نگرانى چهره هاى شان را فرا گرفته بود. با حذر جلو رفتم و کنار آن ها ایستادم. بعضى از آن ها که نزدیک شدن من را دیده بودند ساکت شدند. یک دیگر نفسش را از سینه بیرون داد و یک دستش را روى دست دیگر زد. به نظر مى رسید مى خواهد به دیگران کمى دل گرمى بدهد.
پرسیدم: چى شده؟
در حالى که دست هایش هنوز در هم بودند شانه هایش را بالا انداخت:
ـ نمى دونم، خدا ما رو از شرّ هر بلیه اى حفظ کنه! مى گن عده اى که ماشین هاى سنگین همراه شون هست توى این جنگل جمع شدنو به جنگل کوچک اشاره کرد.
ـ این جا؟
ـ بله، و مى گن دو روز، شایدم بیش تر مى مونن. چیزهایى هم با خودشون آورده ن که نمى دونیم چیه.
یکى از پشت سر در آمد که: اصلاً همه چیز معلومه!
مرد گفت: خدا عالمه. چیزهایى هست که نمى خوان درباره ش حرف بزنن. بعدها هم لابد اتفاقات بدترى مى افته!
و به جایى دور، جایى که جنگل بزرگ قرار داشت اشاره کرد.

آب ناگهان قطع شده بود. اولین دفعه که قطع شد دوباره برگشت و شب ها فشار آن بیش تر شده بود. اما صبح وقتى بیدار شدیم دیدیم دوباره قطع شده است. شب گذشته شب سختى بود. حمله هاى هوایى زیادى صورت گرفت و انفجارها دم به ساعت طنین مى انداخت. به نحوى که احساس مى کردیم دیگر چیزى از شهر بر جاى نمانده است… پل ها، مراکز مخابراتى، ایستگاه هاى برق و آب، وزارت خانه ها و… و… از بین رفته بودند. بعد از این که دیگر جایى براى بمباران باقى نمانده بود، آن ها دوباره به همان اهداف حمله کردند. و این قبل از شروع بمباران پناه گاه ها، بازارها و ایستگاه هاى سوخت رسانى بود؛ ایستگاه هایى که مردم از صبح تا شب در آن ها مى ایستادند، تا براى گرم کردن خانه هاى شان سوخت به دست آورند.
بعدها فهمیدیم از جمله ی چیز هاى بمباران شده منبع هاى آب و ایستگاه هاى تصفیه اى بود که فهمیده بودند دوباره تعمیر و راه اندازى شده است.
دو روز گذشت که آبى در لوله هاى شهر جریان نیافت. .
توى خانه ها حوض ها و همه ى ظروف خالى شده بودند. وقتى از مقابل خانه ها مى گذشتى، توى درگاهى باغچه ها ظرف هاى خالى را مى دیدى که زیر شیر هاى خشک منتظر ایستاده اند. گربه ها به دنبال آب بودند و گنجشک ها به امید پیدا کردن حتى یک قطره آب بالا و پایین مى رفتند. حتى باران قطع شده بود و به جاى آن سرمایى خشک و بى رحم به وجود آمده بود که با کمبود نفت هم زمان گردید.
روز بعد بیرون آمدم و توى جاده اى که هر روز در آن قدم مى زدم به راه افتادم؛ با هدف گشتن منطقه و دست و پا کردن سبزى یا گوشتى که بتواند براى یک یا دو روز من کافى باشد. هنوز صد قدم نرفته بودم که دو دختر جوان را دیدم که هر یک گالنى پر آب با خود حمل مى کردند. ما در کناره چپ جنگل کوچک به هم دیگر بر خورده بودیم. با شادمانى فریاد زدم:
ـ آب! از کجا؟!
گفت: یه برکه توى جنگل هست. از اون جا برداشتیم.
سپس چهره اش را برگرداند تا از ادامه سخن خوددارى کند. سپس دوباره گفت:
ـ اما توى جنگل…!
اما دوباره سکوت کرد، و به من چشم دوخت. نمى خواست حرف بزند. سپس دوست او ـ که مانند آن یکى پیراهن خواب شفافى زیر چادر پوشیده بود ـ دخالت کرد و گفت:
ـ توى اون جنگل بزرگ یه برکه ى آب صاف و زلال هست… .
و با دست به طرف جنگل دور که دیروز تیراندازى و بمباران بر فراز آن شدت گرفته بود اشاره کرد. نفسى کشید؛ سپس سرش را به طرف آسمان بالا گرفت و گفت:
ـ یه برکه آب خیلى قشنگ، هر کسى بتونه به اون برسه…! .
گفتم: توى این جنگل کوچیک چى؟
گفت: اون یه برکه راکده. اما چاره چیه؟!
گفتم: مگه چشه؟
جرأت نمى کردم سؤال اصلى را بکنم. دلم مى خواست بدانم چه توى جنگل دیده بودند.
گفتم: چطورى توى جنگل رفتید؟
گفت: اول بسم الله گفتیم، بعد دست هم دیگه رو گرفتیم و داخل شدیم. به این جا نزدیکه.
هیچ کس نمى دانست الآن در دل آن جنگل چه مى گذرد. نگرانى ساکنان خیابان را دربرگرفته بود. عابران با حذر به جنگل نگاه مى کردند و از راه رفتن در کنار آن خوددارى مى کردند. چشمان شان بیهوده به دنبال علتى مى گشت. جنگل به بیابانى جن زده تبدیل شده بود. این ویرانگر مدرن هر جا که باشد الآن در دل جنگل و در دل مردم خانه کرده بود.
به جنگل چشم دوختم اما چیزى ندیدم. چهار طرف آن را دور زدم تا بلکه اثرى از انسان، یا تعدادى آدم پیدا کنم. اما موفق نشدم. در کناره ى چپ جنگل به راه افتادم. خیابان خلوت بود. به خودم جرأت دادم و نگاهى دقیق تر انداختم. چشمم به فضاى وسیعى در میان جنگل افتاد که تنه هاى قطع شده ى درختانى تنومند بر کف آن افتاده و خشک شده بودند. آدمیزادى ندیدم.
آیا از آن جا رفته بودند؟ آیا قایم شده بودند؟ دلم مى خواست به حقیقت قضیه پى ببرم؛ یا به جزئى از آن. اما چیزى پیدا نکردم. ناگهان یک ماشین  جیپ  دیدم که دل جنگل را مى شکافت و به سمت جاده ى عمومى حرکت مى کرد. ترسیدم. به آسمان نگاهى انداختم؛ به جایى که دو ماهواره قرار داشتند و ما هر شب آن ها را مى دیدیم. و حتى جای شان را توى آسمان مى دانستیم؛ این دو جاسوس آسمانى که همه ى اخبار را داشتند چه خواهند گفت؛ اخبار داخل خانه ها و اخبار جنگل را؟
به راه رفتنم ادامه دادم. یک بار دیگر جنگل را دور زدم. اما هیچ کس را ندیدم که از آن بیرون بیاید. آن ها رفته اند. حتماً رفته اند. عصر بود و خورشید کم رنگ تر مى شد و باد سرد و گزنده اى به جریان افتاده بود.
به علت نیاز شدیدى که به آب داشتم تصمیم گرفتم به داخل جنگل بروم و مقدارى آب بیاورم. ظرف در دستم بود و من سعى مى کردم قدم بر دارم که صداى آوازى غمگین به گوشم رسید. آواز یک مرد روستایى غمگین که خواب دیدن دلدار و اهل و خانواده را مى دید. آوازى که از اندوه آن بوى شبنم خاک آلود و نى و گرماى نان به مشام مى رسید. سر جایم میخکوب شده بودم و از ورود به جنگل وحشت زده. انگار در جایى جادو شده یا جن زده قرار داشتیم.
چه کسى توى جنگل ساکن شده بود؟ شبانگاه به خانه برگشتم؛ هنگامى که سکوت روى منطقه سنگینى مى کرد. صداى آن آواز غمناک هر از چند گاهى صاف و واضح به گوش مى رسید.
راز هم چنان سربسته مانده بود.
نمى دانستیم شب ها چه اتفاقاتى آن جا مى افتد… فقط کافى بود زیر سقف خانه ها پنهان شویم و با حدس و گمان زندگى کنیم!

ترجمه: فرزدق اسدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *