گفت ­وگو با دکتر حسن ذوالفقاری

طعم گیلاس، چند شعر از لیلا کردبچه
دی ۱۰, ۱۳۹۷
غار بادی| هاروکی موراکامی
دی ۲۰, ۱۳۹۷

دکتر حسن ذوالفقاری از متخصصان برجسته زبان و ادبیات فارسی به خصوص در حوزۀ فرهنگ عامه محسوب می­شوند. در این مجال قصد داریم با زوایایی از زندگی و فعالیت و فعالیت­های پژوهشی ایشان در زمینه زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ عامه بیشتر آشنا شویم؛ همچنین در زمینه اندیشه­های ایشان و آثاری که تاکنون – چه در عرصه تألیف کتاب و چه مقاله، تصنیف کردند، بیشتر خواهیم داشت.

 

جناب دکتر ذوالفقاری اگر اشتباه نکنم شما در بیستم تیر ۱۳۴۵ در شهر دامغان متولد شدید.

بله، دقیقاً.

از چه زمانی شما علاقه­مند به زبان و ادبیات فارسی شدید و این که در این رشته ادامه تحصیل دهید و پژوهش­ها را آغاز کنید؟

البته می­دانید که ایرانی­ها تعلق خاطری به ادبیات دارند. در حوزۀ ادبیات عامه هم همین­طور است. این یک چیز کلی است میان ایرانی­ها و ما هم مستثنی نبودیم، اما در دوره دبیرستان این علاقۀ من بیشتر شد. آن موقع در دبیرستان رشتآ ما فرهنگ و ادب بود. ما در دبیرستان فردوسی در دامغان بودیم. خوشبختانه این شانس را داشتیم که معلمان فرهیخته­ای داشته باشیم. یکی از معلمان خوب من که محبت­ها و نفس گرم ایشان باعث می­شد ما به ادبیات علاقه نشان دهیم، استاد حسن معلم دامغانی بود؛ برادر علی معلم، شاعر مشهور. من در رشتۀ ادبیات فارسی ادامۀ تحصیل دادم. این ذوق و علاقه صد چندان شد تا به امروز.

با آقای علی معلم دامغانی هم از همان دوران دبیرستان مراوده داشتید؟

بله، ما چون به منزل ایشان رفت و آمد می­کردیم، وقتی آنجا بودند و یا از تهران می­آمدند، با هم حشر و نشر داشتیم.

آقای دکتر، شغل پدرتان چه بود؟

ایشان کاسب بودند. مغازه­ای داشتند جنب مسجد جامع دامغان و آنجا محل رفت­وآمد مردم بود. حوزۀ علمیه هم آنجا بود. ما املاک و زمین در روستای دولت­آباد هم داشتیم . دولت­آباد دامغان – روستای ما – محل زندگی یکی از سرداران فتحعلی­شاه بوده به نام ذوالفقارخان. اینها در اصل چهار سردار بودند: همان ذوالفقارخان، مطلب­خان، عیسی­خان و اسماعیل­خان که ما از نوادگان مطلب­خان هستیم. در همان روستا قلعۀ بزرگی هست که ثبت میراث فرهنگی شده. آن قلعه متعلق به این سرداران مشهور بوده که معمولاً آنها چند فوج لشکر با خودشان داشتند که هر وقت فتحعلی­شاه نیاز به کمک داشت، معمولاً از این لشکریان دامغانی استفاده می­کرد و سرکوب می­نمود.

پس شما دائماً در رفت­وآمد بین شهر دامغان و دولت­آباد بودید؟

نه، ما دامغان بودیم، روستای پدری ما دولت­آباد بود. ما در دامغان در محلۀ قدیمی به نام خوری­ها – یعنی محلی که اهالی خور، بیانک و جندق در آنجا ساکن بودند – زندگی می­کردیم. می­دانید که دامغان به دلیل همجواری با کویر، مراوداتش با مردمان خور و بیانک و جندق زیاد بود. به دلیل ارتباط کویر با منطقه ما خیلی مردم مهاجرت می­کردند به دامغان. بنابراین یک محله به نام آنها نامگذاری شده بود که ما در آن محله زندگی می­کردیم.

آیا شما از همان دوران کودکی و نوجوانی علاقه داشتید که داستان­ها، متل­ها و ضرب­المثل­ها و آداب و رسوم منطقه خودتان را جمع­آوری یا در این زمینه تحقیق کنید؟

بله، به خصوص در سال ۱۳۶۸ که وقتی من معلم شدم، رفتم به روستایی به نام “دیباج” در شمال دامغان که دبیرستانی تازه تأسیس شده بود و من در آنجا معلم شدم. این علاقه را در خودم خیلی می­دیدم که فرهنگ مردم را خوب بشناسم. البته در مرحله بعدی متوجه شدم چه گنجینه بزرگی را از فرهنگ شفاهی مردم در اختیار داریم که معمولاً نادیده گرفته می­شوند. فقط من دیده­ام که خارجی­ها به این بخش از فرهنگ ما علاقه­مند هستند و تحقیقات خیلی خوبی هم در این زمینه کرده­اند. به هر حال من خودم این علاقه را در جوانی در خودم می­دیدم.

این نکته­ای که فرمودید در دورۀ پس از کارشناسی­تان هم بود، فقط در دوره دبیرستان نمود نداشت…

بله، بازی­هایی که می­کردیم در کوچه و محله و شب­های دراز زمستانی و کرسی و … ایجاب می­کرد. ما برخلاف بچه­های امروزی که در آپارتمان­ها در فضاهای خیلی بسته بزرگ می­شوند، خوشبختانه این شانس را داشتیم که در فضای وسیع رشد کنیم. شما عنایت بفرمایید شاملو اثر بزرگ خودش را “کوچه” نامید؛ چون فرهنگ کوچه فرهنگ اصیل است. جالب این است که ما از طریق هم بازی­ها و هم­محله­ای­ها در همان کوچه­های خیلی زیبا این فرهنگ را می­گرفتیم. الان هم بخش عمده­ای از فرهنگ دامغان با اینکه مدت زیادی است در اینجا نبودم، از همان دوران بچگی در ذهنم مانده؛ یعنی دقیقاً مثل­ها، متل­ها، بازی­ها و واژه­هایی که مردم به کار می­بردند که الان متأسفانه کمتر شده. اینها همه از همان دوران است.

چون اشاره کردید به فرهنگ کوچه و بازی­هایی که در آن زمان انجام می­دادید، می­توانید به برخی از این بازی­ها برای آشنایی علاقه­مندان اشاره کنید؟

یکی از این بازی­هایی که می­کردیم در ایام مبارک ماه رمضان، به نام قلویا (قلو بازی) بود که به خصوص شب­ها به صورت گروهی انجام می­شد. گروهی از بچه­ها هم قایم موشک (قایم باشک) بازی می­کردند. یک بازی بود به نام هفت­سنگ که خیلی جاهای ایران هم بازی می­کنند. چون وسایل بازی در گذشته مثل الان متنوع نبود، اشیاء دورریختنی و ابزار بازی ما مثلاً پوست شکلات یا دانۀ خرما بود. حتی تیله هم نبود که ما بتوانیم تیله­بازی کنیم؛ از سنگ­ها استفاده می­کردیم. وسایل خیلی طبیعی بود و بازی­ها هم جنبه ورزیدگی داشت؛ یعنی دویدن، هیجان و همه چیز در آن بود و هم یک حالت سرگرمی در آن بود. بازی­های فراوان دیگر هم بود که معمولاً با اسم­های دیگری در جاهای مختلف ایران اجرا می­شوند.

ولی به هر حال آنچه که بود خیلی روح نشاط و سرزندگی و بازی در ما قوی بود. من یادم می­آید که کفش هم در پای ما مزاحم بود، برای بازی همیشه کفش­ها را کنار می­گذاشتیم و پابرهنه می­دویدیم. این خودش برای ما خیلی جالب بود. از بالای درخت گرفته تا خارج از محله، همه جا زمین بازی ما بود.

اشاره کردید به فرهنگ عامۀ دامغان و بازی­های آن. این سؤال را دوست دارم از شما بپرسم که آیا تفاوتی میان فرهنگ عامه و آداب و رسوم دامغان با سمنان وجود دارد یا تفاوت آنچنانی دیده نمی­شود؟

چرا قطعاً از نظر زبان، زبان سمنانی و سرخه­ای و سنگسری سه تا زبان کاملاً متفاوت از گروه زبان­های ایرانی هستند. دامغانی زبان نیست گویش است. ما زبانمان فارسی است که نزدیک می­شود به خراسانی. بخشی از ویژگی­های صرفی و نحوی گویش خراسانی در زبان ما دیده می­شود. یک بخشی هم متأثر می­شود از کویر و جنوب دامغان؛ مثلاً ضمه­هایی که به آخر کلمات می­دهیم به خصوص اسم خاص­ها، مثلاً به جای علی، می­گوییم علیو. گویش ما متفاوت است از زبان سمنانی؛ به شاهرودی نزدیک­تر است. البته می­دانید که دامغان جنوبش خیلی متأثر است از کویرش؛ یعنی منطقه جنوب دامغان که به آن قهاب رستاق و صرصر می­گویند، آنجا منطقه کویری است که بیشتر از مناطق خور و جندق تأثر پذیرفته است. در شمال دامغان روستاهایی هست مثل دیباج و کلاته و تویه دروار؛ اینها مردمان گیلک هستند که زبانشان گیلکی است و به فاصله کمتر از یک ساعت از آنجا می­توانید به طرف شمال دامغان بروید. آنجا به گویش مازندرانی نزدیک می­شود و از جنوب هم همین­طور. در دامغان به این ترتیب است، ولی از طرف غرب که به سمنان منتهی می­شود، کاملاً فرهنگ و زبان تغییر می­کند.

آقای دکتر کمی هم به خانواده­تان بپردازیم. شما چند خواهر و برادر بودید؟

ما چهار خواهر داشتیم و سه برادر بودیم. این هم از توفیقاتی بود که نسل قدیم داشتند. در خانواده­های پرجمعیت معمولاً برادرهای بزرگ و خواهرهای بزرگ­تر کمک می­کردند به رشد بچه­های کوچک­تر. من به قولی، ته­تغاری هستم؛ یعنی بچه آخر. بچه آخر بودن مزایایی دارد و البته بدی­هایی. این که همه به او محبت می­کنند و دوستشان دارند و یک بدی اینکه بایست همه کارها را ما انجام می­دادیم. از نان خریدن تا پیغام رساندن؛ چون تلفن نبود. به من می­گفتند که برو به فلانی این را بگو.

آقای دکتر، شما اشاره کردید به تحصیلات دبیرستانتان. دبستان شما کجا بود؟ بیشتر از آن دوره بفرمایید.

ما چند تا دبستان داشتیم پیش از انقلاب. نزدیک منزل ما یک دبستان بود که ویژگی خاصی داشت. یک درخت توت بسیار تنومند داشت که اواخر اردیبهشت وقتی توت­ها می­رسید و بچه­ها از مدرسه تعطیل می­شدند، این درخت شاید گنجایش پذیرایی از دویست نفر را داشت. بچه­ها هر کدام گوشه­ای از درخت را می­گرفتند و می­رفتند بالا. به جای این که بروند خانه، می­رفتند بالای درخت. این درخت توت برای من خیلی خاطره­انگیز است. بعدها محل مدرسه تغییر پیدا کرد.

یکی از خاطرات خوب من تحصیل در کلاس اول بود که یک سال مرا زودتر فرستاده بودند مدرسه. می­گفتند برود مدرسه پایه­اش قوی­تر می­شود. آن موقع من دانش­آموز مهمان بودم، امتحان نمی­دادم، اما به مدرسه می­رفتم. خیلی بچه بودم. معلم کلاس اول من آقای برهانی بود. مردی بسیار مهربان. دو تا از انگشتانش هم نبود. من همیشه به این انگشتانش نگاه می­کردم که این چرا اینطوری است. دست مرا می­گرفت و تا در خانه­مان می­برد. بسیار مهربان بود. البته همه معلمان ما بسیار دوست­داشتنی بودند. یکی از معلمان خوب من در کلاس سوم، خانم کلانتری بود که کتاب­خواندن و علاقه به کتاب را مدیون ایشان هستم. یک بار آمد مدرسه و گفت فردا یک عکس از خودتان بیاورید، می­خواهیم جایی برویم. ما هم عکس داشتیم و بردیم مدرسه. ایشان ما را به صف کرد و برد کتابخانه کانون پرورش فکری که تازه در سال ۱۳۵۵ تأسیس شده بود. ما آنجا عضو آن کتابخانه شدیم و یک کارت برای ما صادر شد. انگار شخصیتی گرفتیم. همیشه می­رفتیم آنجا کتاب می­گرفتیم. ایشان کتاب برای ما می­آورد سر کلاس و می­گفت خلاصه­نویسی کنید. تا کلاس پنجم آنجا بودم. بعد رفتیم دوره راهنمایی. دورۀ راهنمایی ما مصادف با انقلاب بود.

وقتی به دبیرستان فردوسی اشاره کردید، از آقای معلم دامغان هم اسم بردید. آیا غیر از ایشان دبیران دیگری هم داشتید که در آیندۀ شما مؤثر بوده باشند؟

صدردرصد. یکی از آنها آقای پرویز ارسطو بود. الان هم برخی از کارهایی که انجام دادم با همکاری ایشان بوده. حدود ده تا از منظومه­های عاشقانه را تصحیح کردیم که در انتشارات چشمه چاپ شد. همه با همکاری ایشان بوده است. بعدها ایشان به تهران مهاجرت کردند و ما همچنان با ایشان همکاری داشتیم. ایشان به ما عروض و فلسفه درس می­داد، اما رشته ایشان جغرافیا بود. خیلی به ادبیات علاقه­مند بوده و هستند. خدا حفظشان کند!

استاد ناصر افشار که دبیر تاریخ ما بود و از معلمان برجسته و الان هم از نویسندگان و پژوهشگران حوزه تاریخ هستند، هم تأثیر فراوانی در من داشتند. ایشان فعالیت­های بسیار زیادی دارند و چندین کتاب تألیف کردند. البته وی دامغانی نبود، داماد دامغانی­ها بود. چند سالی در دامغان بود و بعد هم به تهران تشریف آورد. آقایان عبداللهیان که دو برادر بودند هر دو دبیر ادبیات و از دبیران خوب ما بودند. پدرشان هم انسان فرزانه­ای بود و از ادبا و شاعران دامغانی محسوب می­شد که “نوبهار” تخلص می­کرد. به هر حال ما توفیق داشتیم که معلمان خوبی داشته باشیم.

گویا دیپلمتان را در سال ۱۳۶۳ یا ۶۴ دریافت کردید؟ و از همان زمان به تهران آمدید؟

بله، سال دوم بعد از انقلاب بود که کنکور برگزار شد. کنکور زمان ما دو مرحله­ای بود و من قبول شدم. من به معلمی علاقه­مند بودم و رشته دبیری را انتخاب کردم؛ چون شغلی تعریف شده بود و کسی که رشته دبیری را انتخاب می­کرد یک مقرری هم می­گرفت و استخدام هم می­شد. برای ما هر دوی اینها خوب بود. بنابراین من معلمی را انتخاب کردم و افتخار می­کنم که الان ۳۳ سال معلم هستم.

یعنی تا مدت­ها معلمی را علاوه بر تدرس در دانشگاه ادامه دادید؟

بله، من بیست سال در آموزش و پرورش بودم. بعد از این که لیسانسم را گرفتم، در رشته زبان و ادبیات فارسی، در دامغان و در روستای دیباج معلم بودم. دبیرستانی آنجا تأسیس کرده بودند که ما اولین معلمانش بودیم. من دو سال در دامغان بودم؛ تا سال هفتاد. در سال هفتاد از من دعوت شد به سازمان برنامه­ریزی و تألیف کتاب­های درسی در تهران بروم. من آن زمان در سال هفتاد دکتری قبول شده بودم. برای من فرصتی بود که کمتر رفت­وآمد کنم. آمدم تهران و دکترای خودم را ادامه دادم و در سازمان برنامه­ریزی و تألیف کتاب­های درسی مشغول به کار شدم. این فلص تازه­ای از زندگی من بود که ۲۶ جلد کتاب درسی از دوره ابتدایی تا پیش­دانشگاهی و تربیت معلم تألیف کردم.

شما در آماده­سازی کتاب فارسی عمومی حاضر بوده و جزو مؤلفانش بودید؟

فارسی عمومی کتابی است که برای دانشگاه تدارک دیده شده. کتاب­های درسی دبیرستان، بعد از انقلاب، تا سال هفتاد دست­نخورده ماندند و همچنان تدریس می­شدند. در سال هفتاد که آقای دکتر حداد عادل از بنده دعوت کردند برای گروه ادبیات، آنجا ما شروع کردیم به یک دوره برنامه­ریزی جدید برای مقاطع ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان. تا سال هشتاد – در واقع ده سال تمام – ما مشغول برنامه­ریزی و تألیف کتاب­های جدید بعد از انقلاب بودیم که در واقع ۲۶ جلد کتاب می­شد برای ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و پیش­دانشگاهی.

آقای دکتر، شما دورۀ کارشناسی را در کدام دانشگاه سپری کردید؟

دانشگاه بین­المللی امام خمینی. آن موقع اسمش “مدرسۀ عالی دهخدا” بود. بعدها و بعد از اینکه ما مدرکمان را گرفتیم، به دانشگاه بین­المللی امام خمینی تغییر نام یافت و تبدیل شد به دانشگاه خیلی بزرگی که دانشجویان خارجی هم پذیرش می­کند.

از استادانتان در مقطع کارشناسی بفرمایید که چه کسانی بودند، در همان رشته دبیری زبان و ادبیات فارسی؟

آن زمان استادان دانشگاه ما به دلیل نزدیکی به تهران، از آنجا می­آمدند. یکی از استادان برجستۀ ما در حوزۀ عرفان و تصوف، استاد قاسم انصاری بود که کشف­المحجوب تصحیح ایشان چاپ و منتشر شد. استاد علی­محمد سجادی از دانشگاه شهید بهشتی و دکتر غلامرضا ستوده از دانشگاه تهران هم تشریف می­آوردند. استادان دیگری هم آنجا بودند.

دوره کارشناسی ارشد را در کجا گذراندید؟

اولین دوره­ای که پژوهشگاه علوم انسانی تصمیم گرفت دانشجو بپذیرد، ما در آن دوره شرکت کردیم و قبول شدیم. با وجود این که رتبه و نمرۀ من خیلی خوب بود و می­توانستم در دانشگاه تهران هم تحصیل کنم، اما اینجا چون اولین بار بود که پژوهشی و آموزشی بود و من خیلی علاقه داشتم به حوزۀ پژوهش، بنابراین آنجا را انتخاب کردم، ولی کلاس­های ما آن سال در دانشگاه تهران برگزار می­شد.مزایای استادانی که در پژوهشگاه علوم انسانی بودند، از جمله آقای دکتر پورنامداریان که از استادان و پژوهشگران برجستۀ کشور محسوب می­شوند، استفاده کردم. این آشنایی تا به امروز ادامه پیدا کرد و منجر شد به یک کار تألیفی که با همکاری ایشان انجام شد.

همین کاری که اخیراً قرار است منتشر شود؟

بله، “دایره­المعارف داستان­های فارسی”. دایره­المعارفی است از تمام داستان­های کلاسیک ما تا ۱۳۰۰٫ بیست و شش هزار داستان در آن شناسنامه­دار شده و منبع بسیار معتبری است در قصه­های فارسی. این کار را با همکاری دوست عزیزم آقای دکتر پارسانسب – که در تألیف کتاب­های درسی هم با ما همکار بود – زیر نظر دکتر پورنامداریان از سال ۱۳۷۹ شروع کردیم و حامی ما هم وزارت ارشاد بود. ما در این وزارتخانه دفتری تأسیس کردیم که در آن بیش از پنجاه نفر از پژوهشگران برجسته با ما همکاری کردند.

موضوع پایان­نامۀ برجسته کارشناسی ارشد شما چه بود و استادان راهنمای شما چه کسانی بودند؟

من در دورۀ کارشناسی ارشد به دلیل علاقه­ای که به فرهنگ عامه داشتم، راجع به بحر طویل عامیانه کار کردم. استاد دکتر شفیعی کدکنی که در دوره ارشد با ایشان کلاس داشتم، توصیه کردند که درباره این موضوع کار کنم. آن زمان فقط نامی از بحر طویل بود. به من تلفن آقای اخوان را دادند که آن زمان زنده بودند. در سال ۱۳۶۷ م با ایشان تماس داشتم و صحبت­هایی که می­کردند در این زمینه، راهنمایی­های خوبی بود. من دربارۀ این موضوع و ابعادش، بحر طویل­سرایان ادبیات فارسی و قالب خاص شعر و ویژگی­هایش و … به پژوهش پرداختم. خوشبختانه مورد قبول و توجه واقع شد و چندین مقاله هم بعدها نوشتم.

با شادروان مهدی اخوان ثالث حشر و نشر داشتید؟

بله، ایشان معمولاً روزهای سه­شنبه با دکتر شفیعی کدکنی قرار ملاقاتی در انتشارات آگاه و یا انتشارات مقابل دانشگاه داشتند. ما هم از این فرصت استفاده می­کردیم و از وجودشان بهره می­بردیم؛ برخی از مشکلات درسی­مان را طرح می­کردیم. البته تلفنی هم من خیلی به ایشان زحمت دادم در زمینۀ پایان­نامه.

بنابراین شادروان اخوان ثالث در تدوین پایان­نامه به شما خیلی کمک کردند؟

دیدگاه­های خیلی درستی داشتند در زمینه شناخت قالب بحر طویل و بحر طویل­سراها. چندین کتاب و مقاله داشتند و در این زمینه شاید اولین کسی که به طور دقیق به این حوزه و قالب اشاره کرده بود همین ایشان بود.

استاد دیگر شما در دورۀ کارشناسی ارشد چه کسانی بوده­اند؟

همانطور که عرض کردم، چون در دورۀ ارشد از کلاس­های دانشگاه تهران استفاده می­کردیم بنابراین شاید بیشتر از همه از وجود استاد دکتر شفیعی کدکنی استفاده کردم. آقای دکتر سید محمد دامادی – که متأسفانه مرحوم شدند -از استادان دقیق­النظر بودند. ما در خدمت ایشان “تاریخی بیهقی” می­خواندیم. تمام تاریخ بیهقی را با ایشان خواندیم. استاد پورنامداریان و دکتر سادات ناصری هم بودند. آن سالی که ما شاگردشان بودیم در سفری که به افغانستان داشتند آنجا فوت کردند. یکی دیگر از استادان ما آقای دکتر حاکمی بودند و البته دکتر تجلیل و دکتر مظاهر مصفا که شاهنامه را با ایشان کار کردیم.

شما در سال ۱۳۷۶ دکتری را در دانشگاه تهران دریافت کردید. موضوع پایان­نامۀ شما چه بود و نقش دکتر شفیعی کدکنی در این مورد چه بود؟

موضوع مصوب رسالۀ دکتری من، “منظومه­های عاشقانه” بود. من در این زمینه هم کار کرده بودم و از همان چند سال پیش هم مقالاتی می­نوشتم. البته بعد از بیست سال تأخیر، به عنوان “یکصد منظومۀ عاشقانه” چاپ شد. در آن سال­ها ما که شاگرد آقای دکتر شفیعی کدکنی بودیم، از ما می­خواست مقاله بنویسیم. ایشان به من پیشنهاد کرد که راجع به “معروف کرخی” مطلبی را در حد یک مقاله بنویس. من این کار را آنقدر جدی گرفته بودم که حتی آن موقع که کتاب­هایی در ایران نبود، از طریق نمایشگاه­هایی که در خارج از ایران تشکیل می­شد، منابع و مأخذ را تهیه می­کردم. کار خیلی مفصل راجع به معروف کرخی انجام دادم. در واقع ایشان می­خواستند که دربارۀ زندگی معروف کرخی بنویسم، اما من فراتر از آن کار کردم. بعداً گفت که چون تو خیلی کار کردی، همین را تبدیل کن به پایان­نامه. من گفتم آخر موضوع را انتخاب کردم و مصوب شد. ایشان گفتند اشکال ندارد. خوشبختانه آماده شد و ما همین را دفاع کردیم، اما آن منظومه­های عاشقانه را هم رها نکردم؛ مقالاتی می­نوشتم تا این که در سال ۷۶ کتابی به نام “منظومه­های عاشقانه” از من چاپ شد و بعدها کامل شد و ی”کصد منظومۀ عاشقانه “نام گرفت.

استادان راهنمای پایان­نامۀ شما چه کسانی بودند؟

آقای دکتر مظاهر مصفا که از همان ابتدا استاد من بودند، همچنان باقی ماندند و دکتر حاکمی و البته آقای دکتر شفیعی کدکنی.

از استادان دیگر در مقطع دکتری بفرمایید؟

استاد دکتر سید جعفر شهیدی بودند که ما در دورۀ دکتری یک سال از حضور ایشان استفاده کردیم. کلاس­های ایشان در مؤسسه دهخدا برگزار می­شد. ما هر هفته آنجا خدمت ایشان می­رسیدیم. کلاس­هایشان ترمی نبود؛ یعنی اعتقادشان این بود که هر وقت می­توانید امتحان بدهید. زمان و مکان خاصی نداشت. ما برای این که بتوانیم بیشتر از محضر ایشان استفاده کنیم و از طرفی هم این توان را در خودمان نمی­دیدیم که بتوانیم انتظارات این استاد بزرگ را برآورده کنیم و به تمام سؤال­های ایشان پاسخ دهیم، معمولاً دیرتر می­رفتیم. برای من سعادتی شد که بتوانم سه سال به صورت مداوم از کلاس­های ایشان استفاده کنم. با توجه به پایان رسیدن سنواتمان مجبور بودیم امتحان بدهیم. آن موقع هم با ترس و لرز می­رفتیم برای امتحانات؛ ترس از این که نتوانیم به سؤالات ایشان پاسخ دهیم. هم درس عربی داشتیم، هم درس انوری و هم خاقانی. حضور در کلاس­های ایشان خیلی برای من خاطره­انگیز بود. جالب است بدانید ایشان اصلاً امتحان کتبی نگرفت؛ فقط شفاهی، سؤال­هایی می­کرد و کتاب را باز می­کرد و می­گفت بخوان. اگر عربی بود تجزیه و ترکیب می­خواست و نقد می­پرسید و اگر هم متن بود می­بایست راجع به متن توضیح می­دادید. نمره هم خودمان می­دادیم، هیچ وقت ایشان نمره نمی­داد. می­گفت حالا خودتان نمره بدهید. نکته­هایی که در کلاس به ما می­گفتند خیلی جالب بود. البته شرکت­کنندۀ آزاد خیلی داشت. خود ما هم بعد از امتحانات می­رفتیم سر لاس ایشان.

استاد شفیعی کدکنی هم که جای خود دارد. ما از محضر استاد دکتر اسلامی ندوشن هم در درس “مکتب­های ادبی” یک ترم بهره­مند شدیم. ما کتاب­های این استاد برگوار را خوانده بودیم، ولی استفاده از حضور ایشان برای ما خیلی جالب بود. آن سال­ها خدمت استاد زرین­کوب در منزلشان می­رسیدیم. محضر دکتر غلامحسین یوسفی هم­شاگردی کردیم. ایشان آن سال­ها فوت کردند. با برخی از دوستان در آخرین دوره­ها خدمت دکتر حاکمی و دکتر تجلیل هم می­رسیدیم. به خصوص استاد بزرگ شاعر قصیده­سرای معاصر ما آقای دکتر مظاهر مصفا را نباید فراموش کرد. واقعاً بیش از همۀ استادان از محضر ایشان استفاده کردیم. ایشان استاد پایان­نامۀ من در دورۀ کارشناسی ارشد و دکتری بود. من خیلی به ایشان ارادت داشته و دارم. استادان دیگری هم بودند، مثل دکتر تجلیل. ما عربی را با ایشان خواندیم. دکتر شیخ­الاسلامی هم به ما عرفان و تصوف و تفسیر المیزان درس می­داد. با دکتر خسرو فرشیدورد هم کلاس داشتیم.

آقای دکتر، شما اشاره کردید بر فعالیت­هایتان به عنوان مؤلف و کارشناس کتاب­های درسی سازمان پژوهش و برنامه­ریزی کتب درسی. می­دانم فعالیت­تان گسترده بود و در جاهای مختلف پژوهشگاه­ها و شوراهای گوناگون مثل شورای زبان فارسی مشغول فعالیت بودید. لطفاً به دیگران فعالیت­هایتان، به عنوان حسن ختام این گفت­وگو اشاره کنید؟

من حدود بیست سال در آموزش و پرورش معلم بودم و بعد هم مؤلف کتاب­های درسی. آن سال­ها، سال­های خیلی شیرین و خاطره­انگیز برای من بود. به دلیل موقعیت شغلی که داشتم، در این سال­ها خیلی سفر می­کردم. به استان­های مختلف می­رفتیم و کتاب­هایی را که تألیف می­شد ما باید دوره­های آموزشی آنها را برگزار می­کردیم. یک خاطره­ای عرض کنم: در سال ۷۴ اولین دورۀ پیش­دانشگاهی ایجاد شد. قرار نبود پیش­دانشگاهی در آن سال ایجاد شود. قرار بود چند سال بعد اجرا شود، ولی اینطور تصمیم گرفتند. ما مجبور شدیم کتابش را از یک سال قبل آماده کنیم. این کتاب با همکاری دوستانی که آنجا بودند، آماده و قرار شد دوره آموزشی این کتاب را برای اولین بار در مشهد برای کل مدرسان کشور اجرا کنیم. این کتاب خیلی خوب از آب درآمد. کتاب پیش­دانشگاهی زبان و ادبیات فارسی آن سال خیلی مورد توجه قرار واقع شد؛ چون خیلی متفاوت بود. یکی از تفاوت­های آن این بود که فصل­بندی داشت و موضوعی بود. به ادبیات معاصر خیلی توجه کرده بود. چون می­دانید که ادبیات معاصر تا آن سال در کتاب­ها راه پیدا نکرده بود. به هر حال در دوره­ای که ما بودیم، کتاب­هایی با عنوان “فارسی بیاموزیم “را نوشتیم برای ایرانیان خارج از کشور که این کتاب جایزۀ جشنواره خوارزمی گرفت؛ به دلیل متد و روش علمی که داشت. در واقع ایرانی­هایی که می­خواستند فارسی یاد بگیرند با این کتاب آموزش می­دیدند.

آقای دکتر ذوالفقاری از اینکه با حوصله به پرسش­های ما پاسخ دادید، از شما بسیار سپاسگزارم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *