تو از شوقات می‌ آیی| بهروز قزلباش

گفت­ وگو با احمدرضا احمدی
دی ۲۶, ۱۳۹۷
گفت وگو با مهدخت معین
دی ۲۶, ۱۳۹۷

تو بر می‌گردی اما … مثل تو… هیهات، دیگر نیست!!

دل من خسته از این ذوق و آن شوقات، دیگر نیست

 

حقیقت در همان ایام خردی گم شد از چشمت

مجازت محو شد در لحظه‌ها مرآت، دیگر نیست

 

کسی گیسو پریشان می‌کند در بادها، باران

تو غرق رقص آرامی که در ذرات، دیگر نیست

 

تماشا می‌کنم عمری خیال ظاهر و مظهر

در آن حضرت که می‌رقصی حضور ذات، دیگر نیست

 

تصور می‌کنم یکبار از اینها پیشتر گفتم

تو می‌رقصی و با تو قاضی‌القضات، دیگر نیست

 

سحر می‌لغزد از پیراهنت تا دامن دریا

ولی در پرچم گیسویت آن حالات، دیگر نیست

 

غنای خود به فقرلا و الای دلت بستم

یقین است و نیازی به رد و اثبات، دیگر نیست

 

جهان هر قدر می‌خواهد بچرخد دور خورشیدت

نجوم بی‌نهایت را غم ساعات، دیگر نیست

 

دوات عشق ما در سوره‌های مهر تو مشق است

شکسته خط این دل، بسته‌ی آیات، دیگر نیست

.

 

وفایی نیست در شوق نگاه چشم جادویت

نیارامد کسی در سایه‌ی مژگان آهویت

 

نخواهی رفت از یادم، تو اما نیستی با من

خیال ماندنی دارد دلم در برزن و کویت

 

تو در الفاظ من روشن نشستی تا سحرگاهان

همین آیینه هم روزی تحیر چیده از بویت

 

خیالت نازکای رنگ و برگی از غزل دارد

وطن کرده‌ست عطر گل مگر در ناز ابرویت

 

خیال ماه چیدم تا تویی در آسمان من

درخشان می‌شوی گاهی که روشن می‌شود رویت

 

نه در امواج فطرت می‌نشیند شبهه‌ی آهت

نه در دست سحر افتاده تاری از سر مویت

 

جهان در بافه‌های گیسوانت باز می‌لرزد

نمی‌لرزد ولی از تو به قدر تار گیسویت

 

چه برگ دامنی داری که رنگت غرق دریا شد

نه از بادی نه از آتش، که دارد رشته‌ی بویت

 

در آن وادی که از آیینه حیران‌تر نمی‌یابی

سری بسمل، پری افشان و جاری جوی خون سویت

 

تو آرامی در آن بستر که هم آغوش مرگم من

و خالی می‌شود جای من از  تغییر پهلویت

.

 

سوخت در نام تو ترانه‌ی ما

بی‌تو در آتش است خانه‌ی ما

 

غافل از عقل و مصلحت جویی

پر جنون است آستانه‌ی ما

 

شعله شعله تراوش اشک است

نیست آرام در زمانه‌ی ما

 

شمع ما سوخت بی‌سحر در باد

گرد و خاک است آشیانه‌ی ما

 

هیچ کس مثل من نمی‌سوزد

هرم آهیست تازیانه‌ی ما

 

تا ابد آتش است در جانت

یاد ایام عاشقانه‌ی ما

 

الف افتاد از اول، افسانه

چیزکی مانده از فسانه‌ی ما

 

هرگز آیینه با خبر نشد از

حرف گیسوی تو به شانه‌ی ما

 

 

.

 

چشمان تو آیینه‌ی اسرار کسی نیست

مژگان تو در سایه‌ی دیوار کسی نیست

 

می‌رفتی و پشت سر تو اشک روان بود

هرچند که در رفتنت اصرار کسی نیست

 

ما کوک نکردیم به دیدار تو ساعت

پس ساعت ما کوک به دیدار کسی نیست

 

انکار قفا پیش تو اثبات چه فرداست

اثبات دو ابروی تو انکار کسی نیست

 

کم شد که کنار دل هم اشک بریزیم

سیل آمد و باران شد و…بسیار کسی نیست

 

در گردش ایام که از آتش و باد است

آن ماه درخشان همه شب یار کسی نیست

 

بر دوش کسی بار تو آزار ندارد

وزن سبکت روی زمین بار کسی نیست

.

 

خال ما افتاده است از هند تا کشمیر ناز

دل اگر خون کرده باشد نیست بی‌تقصیر ناز

 

گیسوانت محمل حرف و حدیث عاشقی‌ست

گوش عالم پر شد از این حلقه‎ی زنجیر ناز

 

یا طلوع صبح نزدیک است یا تار است روز

در هوای ما نداری عشوه‌ای تاثیر ناز

 

سرمه‌ی ما از  غبار خاک راهت سوده شد

بر نمی‌آرد غباری خاک دامنگیر ناز

 

تیغ ابرو می‌بُرد یا می‌درد یا می‌کشد

انتظاری نیست از آب دم شمیشر ناز

 

موج خون افتان و خیزان می‌تپد دریا هنوز

ساحل امیدِ ما را نیست در تقدیر ناز

 

انحنای رد اشکم جای تیغ عشق توست

اشک هم می‌برد اینجا گرچه در تصویر ناز

.

 

به  پیشواز محرم و عشق حضرت علی اصغر و امام سجاد علیه السلام

 

تو در لب خود شیر و شکر پر ز نباتی

یا ولوله‌ی صبح قیامت کلماتی

 

یا در دل ما سوز دعایی و تمنا

یا بر لب ما ذکر سلام و صلواتی

 

ما مرگِ نشسته به لب گورِ خیالات

تو نشئه‌ی شوری به دم تشنه حیاتی

 

مستی هوس هستی ما بود و تو مستی

دارد خط پیمانه شمار درجاتی

 

زیبایی عالم خط ابروی تو دارد

از جلوه‌ی زیبایی عالم تو زکاتی

 

ما مشق نویس خط ثلث دو نواییم

در کرببلا تو خط و خونی و دواتی

 

گرد نفسی سوخته از خیمه گرفتیم

مصباح هدایت نه فقط، خط نجاتی

 

مردم همگی تشنه آبند ولی تو

از روز ازل مایه‌ی شوری و فراتی

 

ای نام تو آن سقف و ستون ریخته از خون

با تیر سه شعله به گلو در حرکاتی

 

سجّاد در آن خیمه نشسته است به اشکی

ما هم متوسل شده‌ی اشک و براتی

.

 

به نام نامی حضرت علی اصغر (ع)

 

خون تو بر آسمان است و زمین خون می‌شود

پس زمین و آسمان از عشق گلگون می‌شود

 

وزن مصراعِ یقین، لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ

همتراز ابروانت ناز، موزون می‌شود

 

شوق وصلت می‌درخشد خنده برلب آفتاب

راز این آیینه هم از زنگ بیرون می‌شود

 

در عطش خون می‌خوری  و ابر می‌گرید هنوز

نام تو پیچیده در دریا و مضمون می‌شود

 

گوش عالم پرشد از افسانه‌های بی‌شمار

گوش این قصه پر از مرآت و افسون می شود

 

رقص موزون تو بر دستان خون آلود یار

کربلا افلاک را در خاک گردون می شود

 

جوهری از گیسوانت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *