گفت­ وگو با احمدرضا احمدی

غار بادی| هاروکی موراکامی
دی ۲۰, ۱۳۹۷
تو از شوقات می‌ آیی| بهروز قزلباش
دی ۲۶, ۱۳۹۷

با اطمینان می‌فهمیدم چرا رنج، بوسه می‌شد

گفتگوی جهات شمال و جنوب کافی نبود تا عشق را دشنام دهم

شب همان قدر پهناور بود، که درخت از شدت سرما، از من لباس بخواهد

که من چشمانم را کامل کنم

که خواب را، خفته در یک سطر باران، ببینم.

کدام خطر جنگ بود که من هر روز سردتر، در یک لبخند تکرار می‌شدم

من، وفادار به سرنوشت میلیون‌ها انسان نبودم

که نه من آنها را در خواب دیده بودم

و نه آنها مرا در بیداری.

 

در دل می‌گفتم:

لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودم

میان قلب‌ها فرق نخواهم نهاد

رسوایی را کفن خواهم کرد

و لبخند را آنقدر ادامه خواهم داد

تا قلبم سرنوشت همه‌ی قلب‌ها باشد.

 

طبل من کجا بود؟

صدای فرتوت من بوسه می‌خواست

بوسه می‌خواست تا شفا را، از بیماری‌های کامل بهار بیاورد

و من، حتی در خطرناک‌ترین دروغ‌ها، خویش را باور می‌کردم

حس من متون غم‌انگیز خطرناکی بود که از من، تنها، حرفه می‌خواست

من از میان جمعیت، خودم را بدست می‌آورم

خودم را انتخاب می‌کردم

تا شفا یابم.

 

می‌خواستم مؤدبانه گریبان

یک عطر، یک پروانه، یک کلید

و یک گاوآهن را

بگیرم

تا این وظایف هولناک صبح و شب را

به آنها

تلقین کنم

و در باران مرخص شوم.

 

اما عقیده‌ام گمنام بود

آخرین حرفم از تقدیر بیم داشت

و عمرم

-بی اغراق-

کفاف مرا نمی‌داد.

در را آهسته بستم

خود را در درگاه کاشتم

 

توقعات باکره‌ی من شباهتی به سال‌ها و روزها نداشت.

 

اکنون قدرت و حکمرانی من

فقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است.

.

شنوندگان برنامه صدای شاعر احمدرضا احمدی را خوب می­شناسند. دربارۀ احمدرضا احمدی بسیار سخن گفته شد و در نشریات مختلف از او بسیار نام برده شده و چهره او چهرۀ ناآشنایی نیست که ما در این جا درباره شناسایی او سخن بگوییم، اما در هر حال چون این کتاب تازه و آثار دیگری که در دست چاپ دارد انگیزه­هایی خواهد بود برای گفت­وگوهای بعدی ما در اینجا با او به گف­وگو نشستیم که شاید از این راه آن چه تا حدودی در هاله­ای نامکشوف پنهان است؛ یعنی شاید بشود گفت رسالت او یا پیغام او یا مسئوولیت او یا حرف­هایی که در ضمیر او هست و او بر مبنای آنها آثار خودش را خلق می­کند حرف­های تازه­ای زده بشود از همین رو است که من آقای احمدی می­خواهم از شما خواهش کنم قبل از هر چیز بگویید که آیا واقعاً به عنوان یک شاعر آزاد، به عنوان یک شاعری که خودش را مطلق در یک دریای مواج بی­کران اندیشه خودش غرق می­بیند و واژه­ها را به مدد می­گیرد برای بیان افکار و پندار و اندیشه خودش کار می­کنید یا در این راه شما هدف، غالب، فرم خاصی را می­خواهید ارائه بدهید و تِم اصلی شما دگرگون کردن شعر دیروز و به وجود آوردن جوانه­های تازه­ای در این باغ بزرگ ادبیات امروز ایران است چه پیام خاصی را شما عنوان می­کنید در گفته­های خودتان، در شکل­های شعری خودتان در این همه بلندپروازی­هایتان و به خصوص در قالب­شکنی­ها و سنت­شکنی­ها و ادول کردن از فرم شعر کلاسیک دیروز ایران.

شاید این حرفی که می­زنم همان قضاوت را پیش بیاورد که برای شعرهایم پیش آورده و آن مسئله حقانیت شعر من است و حقانیت شعر را از روی چه می­خواهیم ثابت کنیم می­خواهیم از روی مرگ­های دسته­جمعی که در تمام دنیا دارد اتفاق می­افتد، یا آن تشیع جنازه­هایی که در باران است یا آن عشق­هایی که زیر درخت­ها اتفاق می­افتد یا روزی که دوباره می­خواهد شب را تکرار کند یا باید خیلی به راه­های دور برویم یا خیلی به راه­های نزدیک یا باید از فلسفه کمک بگیریم از جامعه­شناسی مدد بخواهیم تاریخ را یک بار دیگر باید ورق بزنیم و شاید با خیلی آرامی بخوانیم نه شاید حقانیت شعر من گردش زمین باشد در شعر دیگران شاید آنچه که برایشان مطرح است عقیده­شان را می­گویند، ولی در شعر من عقیده من نیست ایمان من است و این است که شاید سنت­شکنی به نظر برسد خیلی از شعرهای فارسی که تا حالا سروده شده و گفته شده فقط دفاع از یک عقیده­ای است، ولی مرحله بعدی این کاری که شعر باید دفاع کند از آن و مطرح کند آن ایمان است. ایمان به آن چیزی که روی زمین است و آن چیزی که ما با آن تماس داریم و آن چیزی که خواهد آمد.

کلمه ایمان نوعی عطوفت شما را به یک واقعیتی نشان می­دهد و پیوند شما را، اما پس از ایمان شاعر به آن واقعیت­هایی که بیان کردید یک چیز دیگری همیشه جلوه می­کند و من شاید بتوانم آن را اینطور توجیع کنم که شاعری که در این روزگار زندگی می­کند و به قول شما ناظر همه پدیده­های تلخ و اندوه بار زندگی بشری است آیا مسئولیتی به عهده خودش نمی­بیند؟ آیا این فریاد خودش را در کلمات نمی­خواهد رساتر به گوش عالمیان برساند و حرفی را بزند و این حرفش یا پیغامش موجب عوض شدن زندگی بشری شود؟

عطوفتی که اول گفتید شاید خیلی چیز بی­مسئولیتی باشد و شاید بوی عطر بدهد، ولی آن چه که از عطوفت بالاتر است آن دفاع است شاعر یک مقدار طرح می­کند و یک مقدار دفاع می­کند و امروز به خاطر اینکه کره زمین، بشریت به خاطر تکنولوژی و علم نزدیکی فراوانی به همدیگر پیدا کرده فلان واقعه­ای که در فلان گوشه دنیا اتفاق می­افتد به من هم مروبط است، ولی آن چیزی که به من مربوط است من باید چشم خودم را بگذارم این را نباید فراموش کنم یعنی اگر آن مسئله اتفاق افتاده من که چشم آبی دارم باید آن مسئله را آبی ببینم و آنچه که الان اهمیت دارد این است وگرنه اگر دیدن صرف باشد کاری است که فقط به روزنامه­نویس مربوط می­شود و به جامعه­شناس مربوط می­شود و یک مقدار خیلی کم به قصه­نویس، ولی شعر خیلی ماوراء اینهاست یک ایمانی است که مملو از رنگ است از صدا است و از برگ است.

اینجا مثل اینکه یا من درست توجیه نکردم یا شما درست متوجه نشدید بدیهی است که شما منعکس­کننده آنچه را که می­بینید نباید باشید؛ یعنی آیینه نباید باشید؛ یعنی بازتاب نباید باشید، ولی آیا شعر باید شعر باشد به گونه­ای که شما گفتید یا اینکه در هر حال درست است که نباید منعکس­کننده باشد؛ یعنی عکس باشد و آن وظیفه به قول شما تاریخ­نویس است و یا روزنامه­نویس و تا حدودی قصه­پرداز است، ولی در هر حال شاعر همیشه ما از آغاز شاهد بودیم که احساس به دنبال خود کشاندن یک جامعه­ای را در خودش احساس می­کرد به جزو البته ما شعرای کلاسیک­مان بسیاری هستند که چنین چیزی نبودهن آنچه را که می­سرودند به خاطر عطر و زیبایی خاص خودش بوده یعنی مطلق شعر، ولی الان با توجه به این پهنه وسیعی که شما دارید به این گسترده­ای که شما اندیشه­تان را در آن جولان می­دهید باز ؟؟ مسئولیت بیشتر حاکم است در شاعر تا عطر و بو و آن حالت زیبایی خاص شعری برای من باز توجیه کنید که در این قلاب یا محدوده یا به شکل دیگر بیان بشود در این گسترۀ اندیشه شما چه چیزی است که جزء شعر و عطر و بو می­تواند حرف داشته باشد پیغام داشته باشد برانگیختگی داشته باشد مسئولیت بدهد به دنبال شما بیاورد در را به بکند بقبولاند همانطور که شما گفتید دفاع، دفاع از چه چیزی شما می­کنید؟

چیزی که این روزها دوباره در شعر فارسی مطرح می­کنند و شعر یک عامل خطرناکی بود که مدت­ها بود که ما از آن راحت شده بودیم، ولی دوباره دارند مطرح می­کنند مسئله شعر اجتماعی است منتقدین ما شعر اجتماعی را با شعر سیاسی اشتباه گرفتند اصلا نمی­شود شعر چیز غیر اجتماعی باشد شعر غیراجتماعی فقط شمردن عدد است یک دو سه چهار شما هر کلمه­ای را که بیاورید این کلمه را قبلاً مبارزه­اش را بیرون کرده کارش را کرده و تاریخی پشت این است یعنی شما نمی­توانید راجع به درخت شعارهای خودتان را بدهید درخت خودش شخصیت خودش را دارد این فقط ترکیبی است که شما می­خواهید درخت را کنار چه بگذارید که شعر بشود شعرهای اجتماعی شعرهای روز است، ولی آنچه که خواهد ماند شعر واقعی است که مدافع از همان درخت است مدافع از آن روز است و مدافع از تمام چیزهایی است که در زندگی جاری است و این دفاعی که من می­گویم اگر مسئولیت باشد به خاطر آن است که ما حس می­کنیم خیلی نیروهای بد، نیروهای گور می­خواهند جلوی گذران این زندگی را بگیرند شاعر هم یکی از آنهاست که می­خواهد نگذارد که این گذران زندگی در آن یک توقفی ایجاد شود؛ یعنی آن هم به این حرکت تاریخی به این حرکت روزانه بشر کمک زیادی می­کند.

خوب این استدلالی است که شما می­کنید قابل پذیرش چرا که شاعر در دفاع از شعر خودش و در احساس مسئولیتش نوع­های مختلف می­تواند اندیشه خودش را بیان کند، اما در هر حال مفهوم شعر همانطور که شما گفتید در این دورانی که ما داریم زندگی می­کنیم به خصوص شکل دیگری به خودش گرفته؛ یعنی یک نوع سنگ شکافتنی است یک نوع نعره است یک نوع فریاد است منتهی شما استدلال می­کنید ما نباید آنچه که هست دباره­اش به آن شکل که باید صحبت کنیم بلکه از فراز آن باید بگذریم با تلفیقی که در دورن ما به وجود می­آید آن را در هم بیامیزیم و نوع دیگری و به گونۀ دیگری شعرمان را بگوییم حالا آقای احمدی من یک سؤال دیگری دارم علت اینکه به شما این همه حمله می­شود البته من نمی­خواهم بگویم از طرف شاعران پیرو سنت همانطور که آگاهید حتی از طرف شاعران امروز بعد از نیما چرا شما را نمی­پذیرند به آن واقعیتی که شاعران جوان امروز که هم­سن خودتان هستند فرض کنید از ۲۰ تا ۲۷ سال که خودتان هستید و شعر به گونه شعر شما می­گویند چه عواملی هست بدون تعصب بدون اینکه بخواهید زیاد از خودتان دفاع کنید این واقعیت را تا چه حد لمس و درک کردید آیا آنها به راستی حق دارند که شعر شما را به آن واقعیتی که شما بیان می­کنید و عرضه می­کنید نپذیرند کمی و کسری­ها و کمبوددهایی در شعر شما هست آیا شعر شما به آن رسایی که بتواند آن طور که خودش را نشان بدهد نرسیده است چه عواملی هست که آنها اینطور درباره شما قضاوت می­کنند.

من یک مقدار به آن حق می­دهم من آنها را یک دفعه سراسیمه کردم برای خاطر اینکه هنوز مسائل شعر نیما و شعر نو در ده سال اخیر حل نشده بود که من شروع به کار کردم آنها هنوز اسباب­ها را سر جایش نچیده بودند که هر چیزی جایش کجاست که من یک دفعه وارد آن اتاق شدم و آنها تا آن حد حق دارند که سراسیمه بشوند و آدمی هم که سراسیمه بشود مسلماً چه کار می­کند فریاد می­زند و آن نعره­ای که می­زند تا به واقعیت برسد یک زمانی لازم دارد و من منتظر آن زمان هستم که اینها از آن حالت فریادشان در بیایند که تا من هم بتوانم در آن اتاق بایستم و آن حرف­هایم بزنم.

بله، تاریکی و زدن کلید برق و ناگهان نور زیاد. چه طور شده که شما تا این حد گرایشتان به شعر سپید است و بیشتر اشعارتان تا حدودی می­شود گفت که از وزن دور است و مطلقعاً به قوافی توجه­ای ندارید راست است که این یکی از واقعیت­های اجتناب شعر امروز باید باشد چرا که در این قالبی که بیان به راحتی و سادگی می­نشیند و همچنین به گوش خواننده جا می­گیرد و او را راحت به تفهیم می­نشاند با شعر یعنی شعر شاعر در ذهن او با تفاهم می­نشیند دربااره این هم حرف بزنید این آزادگی شما بر؟؟؟ و بی­قراریتان مخصوصاً برای سرودن اشعارتان در قالب ناوزنی؟

ما چرا نباید عادت کنیم که اگر تعریف شعر می­کنیم حتماً تعریف وزن را هم بکنیم آیا دیگر لازم نیست یک زمانی برسد که ما آن را ازش بگیریم به شعر خالص­تر برسیم.

م شخصاً این را به شما بگویم آقای احمدی من چون آنچه را که خود می­نویسم یا دیگران شعر بگویند یا نگویند در بی­وزنی مطلق است کاملاً آنچه را که شما نوشته­اید برای شخص من پذیرا است منتها این سؤال را به عنوان شاعری که در قالب­های دیگر شعر سروده دارم سؤال می­کنم که روشن کنید که چرا؟

شاعری که با وزن شعر می­گوید یک مقدار خودخواهی دارد حالا علتش را می­گویم خدمتتان . تمام آدم­ها در زندگی­شان لحظاتی دارند که به فکر آنها بودند و اینها هم می­آیند برای شما می­گویند و وزن و قافیه را نمی­دانند آنها خلی صمیمانه­تر، ولی شاعر چون که اینجا به آن صفت شاعر می­دهند و پشت شاعری یک مقداری همیشه وزن و قافیه بوده اینها چه کار می­کنند همان لحظه­ای که مثل تمام آدم­ها بوده تو وزن می­ریزند منم از این نظر شاید با مردم عادی هیچ فرق نداشته باشم و خیلی دلم می­خواهد که با آنها نزدیک باشم.

حالا آقای احمدی من خواهش می­کنم که شما برای اینکه شنوندگان باز به شعر دیگری از شما گوش کنند خودتان یکی از شعرهای کتاب وقت خوب مطائب بخوانید.

این شعری را که می­خوانم اسمش سرود است از همین کتاب که شما گفتید.

جرأتی پنهان در کوچه و در من بود / سرانجام در تو هم جاری شد که در بگشایی/ در همان برگ­ریزان روحی پاییز زاده شد

در گوشده بود و تو پذیرفتی که مرا به نامی ­می­خوانند

ما در همان فصل­های دخترانه / با دیگران که روستا خوانده بودند / ماهیان را به فریب شفافیت آب قتل عام کردیم / سرگردانی از روزهایی بود که باران مدام بارید/ و تو در برگ­ریزان باران مرا یافت / بهانه این بود که عروسکان خونیاگر / در جسم خداحافظی تو در تداوم باران خواهند مرد / جرأت دارم که امروز بگویم می­دانستم تنت خداحافظی بود / در لباس سیاه گمنام تو سخن­های ما آذین می­شد / چرا که با همان پاییز متوقف در عروس­های کاغذ مرا یافته بود / و این نه از وظایف پاییز برگ بود نه من و نه تو / در سراسر همان بهار که فقط می­توانستیم به ضمیر تو برسیم / همسرایان بااران رفتار و اندام ما دو تن را قضاوت کردند / ما در آن همه پدران مشترک در انتظار شکست تنگ کشتزار ماهیان بودند / و ما دو تن این انتظار را تا گورستان بردیم / شیپورهای متأسف اندام ما را تا پاییز تشیع می­کرد ما جنازه خویش را به پاییز می­ردیم / پاییز جنازه­ ما را بر زمین نهاد و به تماشا رفت / به محدودیت ضمایر بیندیش که آخرین رهسپاری ما در تو به انزوا رسید / آخرین باران ما بود تا باز رهسپار شویم / بر من و تو افسوس است که با عرفان واقعیت از کنار هم می­گذریم و یکدیگر را استفهام جاده­های تجلی می­دانیم از ؟؟؟ سفالی تا زمانی گچی هفته­ها راه نیست / برگی از گذرگاه کنجکاوی ماجرای تشنه­گان می­گذرد به کنار میز می­رسد و شب را جانشین روز می­کند / من و تو بزرگوارانه به هم بافته می­شویم دوخته می­شویم و پارچه­­ای قدیم می­گردیم/ سلام به خشکسالی شیرهای آب / به درآی به سخن در آی نه؟؟؟ چندین هزار سال خفته بر لب­های مجسمه­ها را بگو / امروز در باران خفته هر نه آری­است و آری بی­نهایت از امید و ناامیدی / در باران خفته بودی که باران تنها نباشد / سرودهای ستم امروز در باران خفته به خواب رفت / سواران باران را بیدار کردند باران سرودهای ستم را از خواب به باران آورد / اندام باران سرودهای ستم و سواران همه در هم ریخت و تطهیر شد آنگاه تو بیداری را به آنها پیوند زدی/ زبان زمان ما را برای آن حقیقت مجهوری نشسته در اتاق باران گرته می­کند تا در روزهای دیگر در کمبود طرح­های عاشقانه با قلب­های شیشه­ای هیاهو کنیم.

آقای احمدی در این شعر سرودتان با وجود اینکه رسایی و راحتی به خوبی آشکار است و شنونده کلمات را راحت می­فهمد و کوشش بسیاری شما به کار برده­اید در ایماهایی که آوردید باز برای من سؤالی پیش می­آید که در این شعر بلند که شما خواندید به نام سرود چه حرفی را در مطلق این شعر به معنای جوهر شعری این سرود خواستید بگویید آیا پیوند واژه­ها و ایماژها بود در ذهن شما برای بیان یک پراکندگی ذهن شما که از تاریکی به روشنایی می­آیید یا آیا یک خاصیت و یک نوع ریسمانی را شما گرفته بودید و از این ریسمان بالا می­رفتید برای اینکه به آن نقطه اوج خودتان برسید چه چیزی در این شعر بیان­کنندۀ روح شما یا ذهن شما یا دید شما یا آن انگیزه خاص شعری شما بود؛ یعنی جوهر شعری شما بود این را خواهش می­کنم توضیح دهید؟

اگر به جای شعر من کتاب من را مثال می­زدید شاید خیلی روشن­تر بود.

خوب من این را وسیع­تر می­کنم و سؤالم را تصحیح می­کنم و سؤال می­کنم آقای احمدی در کتاب شما چه چیزی هست از همان گونه که بیان کردم؟

ببین باز همان تعریفی که اول گفتم شاید دفاع از تمام چیزهایی باشد که من دیده­ام تو همین قسمتی هم که می­گویم بر من تو افسوس است که با عرفان واقع از کنار هم می­گذریم و یکدیگر را استفهام جاده­های تجلی می­دانیم من دفاع از یک لحظاتی کردم که برای دیگران قابل تفهیم نیست یعنی یک نوع تجربه­ای من کرده­ام کسی غیر از من این تجربه را نکرده باست من دلم می­خواسته این تجربه را برای آن هم تفهیم کنم آن را هم تو تجربه خودم بیارم و آن هم بتواند در این تجربه زندگی کند و آن هم  منتقل به یک آدمی دیگری کند.

خوب شما الان نگفتید که برای دیگری قابل تفهیم نیست و اگر برای خواننده­ عادی شما که شعر دوست دارید جمله­های شعر شما قابل تفهیم نباشد یعنی در حقیقت نامکشوف باشد برای ذهن او چه طور می­تواند بپذیرد و در خودش باز کند.

اینجا ببینید گناه شاعر از نظر تفهیم نیست شاعر که نمی­تواند لیست خوانندگان شعرش را از طبقات مختلف جلوی خودش بگذارد و بنشیند و شعر بگوید آن شعری که می­گوید آن طبقه­ای که باید بپذیرد و می­پذیرد و او طبقه­ای که نباید بپذیرد نمی­پذیرد یعنی شاعر هر نوع کوششی بکند یعنی به نظر من ثمری نخواهد داشت آن کسی که باید شعر را قبول کند و یک مقداری باز معامله شاعر با خواننده یک طرفه است یا خواننده قبول می­کند یا قبول نمی­کند شما یا از حافظ خوشتان می­آید یا نمی­آید یک یک چیزی شعر است یا نیست در لحظه­ای که شعر است خودش را تحمیل می­کند مگر اینکه شعر نباشد آن یک مرحله دیگری است.

خوب پس از این بیان نوعی واقعیت از استنباط شما در شعرهایی که گره­هایی در آن هست برای آشنا بودن خواننده یا آن شعر می­تواند استدلال اصولی باشد و این به عقیده من واقعاً مسئله روی مسئله تکیه می­کنم است و از همین رو است که با کمال تأسف امروز شعر شاعران نوپردازی را مثل شما یا شاعران امروزی را مردم کوچه و بازار به شعر عشق می­ورزند با توجه به این موضوعی که اصولاً ما ایرانی­ها شعر را دوست داریم نمی­فهمند و این فهم را باز به قول شما باید به زمان واگذاشت یعنی بیشتر خواندن، تأمل و تعمق کردن در شعر یک شاعر و به خصوص آشنا شدن

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *