رخشانه، افسانه ای در عشق و مرگ

ویژه نامه شماره سوم
دی ۱۰, ۱۳۹۷
داستان زمرد و علی شار
دی ۱۰, ۱۳۹۷

منظومه ای از: محمدحسینی باغسنگانی

در این زمانه عسرت و خفت که شعر مرده است و انسان امروز مدعی همه چیزهای مرده است به کجا می توان رسید. وقتی همه با هم بر سنت های روح خود مرثیه خواندیم و هر کدام را بر گوری که در نقطه ای نامشخص در آسمان بی آسمانی رها کردیم انسان قرن امروز مدعی شد. در این جهان بدون شعر شاید تنها روایت و قصه به داد انسان معاصر بتواند برسد. چرا که دیگر توصیف و تنقیح و مدح نیز چون خود شعر مرده ای روان است. این منظومه، نیز در پی روایتی بوده است که پیش از خود نبوده باشد و این نبودن شاید به دادش برسد که ای کاش به رمان در می آمد تا شعر…

 

::

غمزه شکر؛ علایم جاده ابریشم

آوای نی و تنبور خالتوران بارگاه

خاصیت تیغ شمشیر من

 

خانه ترحم بر قایقی از ارواح تخت جمشید

برای خواندن نامه های تو می آیم

معشوقه باستانی تاج زرین و نامه های سنگی

این پیپ را برای تو روشن می کنم

{… خاتون صور فلکی قرن من

شاباش عروسان شاهزادگان حمورابی…}

 

سربازان هنوز ایستاده اند

برای تو ایستاده اند …

 

در این کتیبه برای تو پیغام می گذارم

شام خوشی در بوی هیزم

خاموشی پنجره قصر

و من که از نبردی تازه به شیراز تو باز آمده‌ام

{ … تیر‌اندازان ‌و سپرداران‌‌ در‌لباس‌من‌

وجود نازنین ‌نرگسهای ‌شیرازی ‌در جامه ‌تو … }

 

سربازان‌ از‌ قصر‌خروج  کرده اند

 

زاگرس بر‌زبان‌

با‌ یک حرکت ای ‌شاه ‌زنان‌

زمان‌ به ‌سوی ‌تو باز‌می‌آید‌

و من‌ به ‌فرماندهی ‌سپاه شمال ‌شرق ‌می‌روم

تف ‌می‌کنم

از‌خار‌بیابان ‌آویزان‌ می‌شود

 

 

چه ‌زنانی ‌که ‌شوی به ‌شرق‌ فرستاد‌ند

و‌ ایستادند

بر‌شمال ‌خونشان

زآینده‌ رود‌ خون‌آلود‌ می‌گذرد‌

من ‌از‌جنگ باز‌آمده‌ام‌

 

بوی خون‌عرب‌

بوی خون ‌یونان‌

بوی ‌خون رم‌

تف‌می‌کنم‌

از‌آخرین ‌ستون ‌آویزان می‌شود

‌::

این‌زخم‌‌‌‌ را‌ بشور‌

خروج  کن

بی‌ بذاق‌ دهان ‌تو می‌میرم‌

 

عکس ‌مکث تو‌در‌خون ‌من‌

وقتی‌از‌تسخیر‌آتن‌  باز‌می‌گردم‌

اشک رخشانت ‌را‌ پیکی ‌فرست‌

به ‌شرط‌‌ بقا

 

گر‌به زبّادی‌ از‌نافم‌

در‌فتح قلب ‌تو ماغ‌ می‌کشد‌

ببری‌ قرطا‌جن‌ در ‌بازوانم‌

امشب‌ به ‌کشتن‌‌ خشیار‌شای‌ می رویم …

 

پیشوایان‌ از‌ تیغ‌ بگذرم‌

تنبور‌‌زنان‌ در‌ کوه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ در ‌وزش‌

شاه‌ که ‌رفت‌ بیا‌

 

نامت ‌در‌حنجره‌ای می‌لرزد

‌پنجره‌ بگشای‌

ماه‌ ململین‌ خدایان‌  و عروش‌‌

به‌ انتظار‌تو

بر‌کوهپایه‌ ی  زاگرس‌ زانو می‌زنم‌ …

 

مست ‌است ‌زمین‌

زیرا‌به ‌جای‌ می‌

خورده‌ است ‌خون‌ من

 

مگر‌ رود‌خانه‌های‌ جهان ‌از ‌زیر ‌پایت‌ بگذرد‌

تا ‌روح ‌پاک جنگجویان ‌پارس ‌را ‌بشنوم

 

‌آناهیتا‌ی‌ مهد‌ من، بر‌ قرار‌گاه،

نازل‌ شو

فرو بریز، بر‌من

ریزش‌کن

 

تیغم … ها

بر‌ آنچه‌ بخواهی‌ قادرم

تیغی‌

قوچی‌ نالان‌ از‌ خونم‌

به‌شاهرگ آواز‌…

 

رود‌خانه‌ های‌جهان‌ بگذرد‌

به‌نشانه ‌تو بگذرد‌

 

نیروهای تجسم انگشتانه ها را فراخوان

برق نفوذ فیروزه های آبی چشم زخم

ای توانای تارهای صوتی منخرین آدمی

سربازان پارسی اینچنین زنده اند

سینه ات کتاب گشاده من

به خلق که هیچ نمی داند بگوی

حلق من از راهها و منهاجهای سوخته، سرخ آمد

 

جاشوان دریا و وایکینگها

با این پرچم به دریا و آسمان می زنند

ای فرود آمده

آب چرخاچرخ فقره درختان

فرق میان مذکر ومونث

به یک کلمه از این حلق خونسار

پرسپولیس تو ای پارسای موبدان

همین خواهد شد که می بینی

 

بر ایوان پاسارگاد

چشم به صدای پایت ساغر می زنم

بیا

بی دستار، بی ندیمه؛ کتابم را بیاور نیز

بر اسپ آخرین ستون

 

این ملک از آن تو

چهل ستونی که از من در آتشگاه گذشت

این گردان که از من فرمان می برد

و آن شاهنشاه که در هوای تو بیدار است

 

غمزه شکر؛ علایم جاده ی ابریشم

آوای نی و تنبور خالتوران بارگاه

خاصیت تیغ شمشیر من

قلمداران و شاعران و حکماء

از فرط ابروان تو ای بران

چنان در خویش فرو بر روند

که همسایگان به ماه

و ما در ایران

به هزاران سفینه در پی ابروان تو

 

هی شاه بیت شاعران مست شیرازی

بعد از چشمهای تو این شعر زاده شد

قبل از چشمهای تو مرده بود

 

به شکوه نام تمام پرند گانی که از فراز این قصر می گذرند

 

هیچ انتظار

به دربار چشمهای خونین من نرسد

رخشانه

تا آستانه جنگی دیگر همراهی کن

 

رخشانه

شامگاه

آنسو که باد با جنگل می آید

بازوان جنگجویان از نام تو پر شود

تا سحرگاهان تیغ بر کشیم آخته

 

سیبی فرست سرخ

تا نخود کنم زیر زبان لشکری

تا خون شود به رگ

تا این جنگ آخرین تاب آریم

تا خون بلند شویم در میدان و زیر آئیم

چون فواره در پیشگاه تو

 

نفرین بر آنکه قلبم را از تو کوتاه می خواهد

باد در جنگل، من در تو

دریا به پاهای عریان زنی آبی است

 

سمتی از زمین به سوسوی برق چشمهانت

ای در غلافها اسیر

کلمات را فراموش کرده؛ شمشیر می زنم

 

کلام خدا در خونم جاری ست

فضل عظیم زرتشت منم

غرب و شرق

زیر شیهه ی اسبهای ماست

به همین دلیل

خسته ام

تنهایم

گریان

 

خداوندگارا

هزار اسیر جنگی را در برابرش آزاد می کنم

بخشایشی …

 

خون هزار برده بر گردنت

ذو القرنین در برابر من لنگ بیاندازد

دریای خون خلق می کنم

سوگند می خورم … ای راهبر کائنات

 

ببین رخشانه

چه به روزگار این مرد جنگی آورده ای

که دیگر خدایی را فرمانبردار نیست.

 

گاه که وحوش حاضر شوند

دم که ستارگان از هوش روند

و خورشید خم شود

کوهها جاری …

و دریاها بگندند

 

قسم به بخار دهان این اسب

می آیم

می درانم

و طعم دندانهای شیری مرا نچشی

 

رخشانه

خوش در جلوس شاهان نشسته بود که صدای گریه شنید

منم رخشانه

مگذار دستانم به خون هزاربرده آلوده شود

مگذاراز ایمانم بگذرم

مگذار …

از قصر خروج کن …

 

آه ای پرندگان

بر چشمهای من نک زنید

کاین مرد زنگی زلال می گرید.

 

رخشانه

من شاه مشرق و مغربم

نه … شاهی جز من پیدا نمی کنی

 

شب بود

رخشانه در لباس مردان

از قصر خروج کرد

در برابر زاگرس زانو زد

آنچه من به کوه گفته بودم

کوه به او گفت

خسته بود‌، دستانش را به کوه داد

و نام مرا هق زد

من در شامات شمشیر می زدم …

و آدم می کشتم اینسان … آدم می کشتم

 

هان ای سپاه من

آبی رنگ زنان است

دجله را سرخ کنید

بر کودکان و سالخوردگان بتازید

هر شمشیر یک اسیر

هیچ گرگی گرسنه نماند

سرهای بردگان بر اشتران

صد مشک شراب می خواهم

به ده مرد جنگی یک زن می رسد

زنان را در زآینده رود؛ گردن زنید

راه می افتیم

اینک سزای خیانتی که خدای کرد.

 

رخشانه

از کلافهای پیچ اندر پیچ کوهستان

جاری شدیم

به سوی تو

مست باده

زنان می گریستند

قبضه شمشیری ادامه دستم

چنان که شرط بود

شرط اول خشایارشای …

 

تو کجای این کلام خونین ایستاده ای

ای زن

ای انعقاد خونهای جاری از دستهای من

ای ضربت …

 

بوی ایران، خندانم

تف می کنم …  می میرد

 

سلام زآینده رود

هان ای سپاه من

زنان را گردن زنید

نه زنان را گردن نزنید

چرا زنان را گردن زنید

زنان را گردن زدیم …

زآینده رود خون آلود بگذرد

که بدانی آمده ام

 

بوی خون زن

شقیقه اسبها را غرور داد

و شاه از تخت فرود آمد

تیراندازان از قصر خارج شدند

به استقبال من

زآینده رود آمدنم را عبور داد

تو کجای این خراب شده بودی، رخشانه …

 

رخشانه …

من آمده ام …

قبضه شمشیری ادامه دستم

شرط شاهنشاه با من است

دوازده هلال از پنجره ات دور بوده ام

 

{ تیراندازان از قصر خروج کرده اند}

 

چون زآینده رود جاری شدیم

بوی خون آشوب کرده بود

تو در اندرونی فواره ها راه می افتی

چشمانت آبی نبود

لب بر دندانت

و زآینده رود از فواره ها گذشت

قبضه شمشیرم در ادامه تن

 

هان ای سپاه من

دستانتان را می بوسم

شهیدانتان رااز هوش نبرید

کودکانتان را نوازش کنید

زنانتان را گرم ببوسید

تا پسر به دنیا آورند

بر شانه پدرانتان گریه کنید

و من بر شانه زنی خواهم گریست

که خون ما بر گردن اوست …

 

به استقبال من

شاهنشاه لباس رزم پوشیده بود

بر اوج دژ

تیر اندازان

به استقبال من

قصر را محاصره کردند

 

عرصه دامنت در سرسرامی رقصید

و زآینده رود آمدنم را عبور داده بود

 

نازنین، خاطر مجموع، یار من

جان در آستین پیش می آیم

مهر سلیمان بر لب

و جهانی که زیر نگین توست

 

لگد بر حریم عقل

بخار از دهان اسب ابر شد

تیراندازان هلهله می کردند

 

دروازه ها را باز کنید

من آمده ام

شرط شاهنشاه با من است

شاه بر اوج دژ

فکش جنبید

تیراندازان … آماده …

بزنید …

 

ای زاگرس در طنین این نام حلق پاره کن

یک گلو برای نام او باقی مانده است

رخشانه

رخشانه

در سومین، گلو درید

رخخ خخح ششش شا

شا نه

 

رخشانه

بردر گاه می کوبید

فرمانده زنده بود

تف کرد

از دستگیره دروازه آویزان شد.

 

خون دروازه را گشود

سووشونی آشوب

خارپشتی به پلکان رسید

 

تیراندازان پس و پیش می رفتند

شاه بر اوج دژ ترسیده بود

بدجور ترسیده بود…

 

بر در گاه

تیردانی مرصع زانو زد

رخشانه سر رسید

دروازه بسته بود

ارسی را حلال کرد به خون رخشانش

 

چشم در چشم من

ماه و خورشید در یک دایره

رخشانه بند پاره شد

چنان خورشید بوسه ای

که خسوف شد

خون رخشانشان در هم آویخت

ستارگان فرو مردند

جنگل گیسو برید

 

شاه بر اوج دژ

تیراندازان …  بزنید …

 

لب بر لب

رخشانه را به او دوختند …

 

به شکوه نام تمام پرندگانی که در این قصر کشته شدند.

 

……………………………………..

محمدحسینی باغسنگانی | شهریور هشتاد و هشت  / تهران

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *