قصه پروانه و عطر و آینه| داستانی از مسعود عابدین نژاد

هایکو و شعر کوتاه فارسی| مهدی اخوان ثالث
آبان ۲۶, ۱۳۹۷
من ببرم پیچیده به بالای ترس و هیاهو| اسکندر صالحی
آبان ۲۶, ۱۳۹۷

برای روزهای گرم سال عطری که بوی گل های یاس می دهد، بهترین عطر بود. زن اینگونه فکر می کرد و بنا داشت که رایحه خوش یاس را با خود به خیابان ببرد. آسمان گرم و آبی که از پس غباری سخت تنگدل خود می نمود؛ عطش پوست را بیشتر می کرد؛ عطشی که عطر گل یاس «زن» در خنکای نگاه عابران را سیری ناپذیر می نمود.

نخستین بار که این بوی سحرآمیز را شنیده بود – درست به یاد نداشت چه سالی- هنوز در عبور نوجوانی بر تن شکفته خویش قرار داشت. و بوی یاس انگار چون خاطره ای بر جانش می نشست.

آسمان آبی و کوچه های غبار گرفته و کودکانی که پرهیاهو به دنبال توپ
می دویدند که آن اتفاق افتاد.

زن نه چندان با خود بود و نه بسیار بی خود که حسی نظیر گرمی شهدی شیرین بر پوست گردن خویش آزارش داد. ناگهان آمده بود و ناگهان دور شد. زن بر دست راست خویش نهیب زد و دست درامتداد آن جسم حرکت کرد و به پرواز «شهد شیرین کن» منجر شد. نگاه زن از روبرو پر رنگین
پروانه ای را دید که بازیگوش می گریخت و زن لحظه ای حس چندشش را دور کرد. چند قدم دیگر که برداشت هنوز با چشمهایش عبور پروانه را می پایید و پروانه همچنان بر سر زن تاب می خورد.

با خود گفت: « خوبه زنبور نیست.»

 

و این فکر خیالش را آسوده کرد. در خیابان بعدی زن همچنان پیاده بود و پروانه همچنان به دنبال او می پرید. کمی که جلوتر رفت با فریادی تاکسی گرفت و صدایی گفت:«دربست؟» و زن اعتراضی نکرد.

در امتداد خیابانی پراز مغازه و دکه بود که دوباره گرمی شهدی شیرین را بر پوست گردن خود حس کرد. فکرش و دستش همزمان حرکت کردند و پروانه به پرواز درآمد. این بار اما زن با درنگی بیشتر به بالا نگریست. پر پروانه رنگین تر بود و جثه اش درشت تر شده بود. لااقل زن اینگونه فکر کرد.کمی بیشتر که نگاه کرد پروانه هنوز دورتر نرفته بود .

«او» در یک سطح امن بال می زد و بال
می زد، دورتر که نمی شد هیچ که بنظر نزدیک تر می آمد.باخود فکر کرد: « به خاطر یاسه» و این فکر هم شادش کرد و هم ترساندش. صدای رهگذری اما زن را به دنیا باز گرداند و تنه هایی که خورد این حس را که در موقعیتی نامناسب ایستاده است تشدید کرد.

امتداد خیابان با شیبی ملایم به چهارراهی شلوغ منتهی می شد و زن بر سرعت قدم هایش افزوده بود .

 

 

صدای قدم های کسی را شنید. فکر کرد کسی به دنبالش آمده، کمی درنگ و نفسی که گرفت و صدایی مردانه گفت: «میشه باهاتون بیام؟»

زن سرخوش از این پیشنهاد لبی جنباند و گفت: «مگه بیکارم» و حس کرد کسی از بالا نگاهش می کند.

مرد لبخندی زد و خواست ادامه دهد که سایه ای بر صورتش افتاد.

زن از دیدن سایه بر صورت مرد حیرت زده گفت:

« این هنوز اینجاست؟» و دید پروانه کمی بالاتر از سر مرد بال می زند.

مرد هنوز متوجه چیزی نشده بود ولی حس کرد اتفاقی خواهد افتاد. کمی اطراف را پایید و خواست چیزی بگویدکه گفته و نگفته ترسید! چیزی او را تعقیب می کرد. چه چیزی؟ آیا مربوط به این زن بود؟ آیا خطری داشت؟ آیا خود این زن مقصر آن بود؟ و اگر زن
نمی خواست پس چرا با او حرف می زد و اکنون نگاهش می کرد؟!

زن اما اهمیت نمی داد. از سکوت مرد رنجید و گفت: فرمودید که..

مرد  دستپاچه شد. انگار کسی او را می پایید و حسی آشنا به او نهیب می زد. با خود فکر کرد: «چه کلکی تو کارشه»

و به زن نگاه کرد.آیا زیبا بود؟ شاید هم کمی لوند؟ چه اهمیتی داشت زنی بود که
می خواست لمسش کند ولی..

سایه پروانه از بالای سر مرد تکان نخورده بود. وشاید وهم حضور این موجود بود که مرد را می رنجاند!

زن گفت: «پس چرا ساکتی» و به راه افتاد.

مرد نگاهش می کرد که دور می شود و از حیرت بزرگی پروانه ای بر فراز سر زن شگفت زده و ترسان باقی ماند.

 

 

…کمی بعد غروب میشد وعطش زمین افزایش می یافت. یک چهار راه مانده به خانه، زن فکر کرد که چرا مرد حرفش را ادامه نداده است. حس دنبال شدن هنوز با او بود وحس تنها بودن اورا در این تعقیب نامعلوم همراهی می کرد.راهی را که معمولاً با تاکسی می آمد پیاده آمده بود. از فکر پروانه بیرون نیامده بود هنوز، که دوباره پرش نرم رنگین بال را دید. کم کم نگران می شد. بوی یاس را فراموش کرده بود که نرمی تن پروانه بر گونه هایش را چشید. دست راستش این بار بی اختیار تر از پیش به حرکت درآمد و ناگهان… پروانه به گوشه ای پرت شد. ولی خیلی زود پرید. با صدای جیغ زن عابری که جلوتر می رفت، برگشت و متعجب نگاه کرد. زن از بزرگی پروانه حیرت زده شد و با خود گفت: «همون قبلی نیست انگار» و از کنار عابر متعجب گذشت. جلوتر خانه بود. قدم هایش را تند کرد و دید که پروانه به سختی بال
می زند و به دنبالش روان است. کلید در خانه را که چرخاند هیاهوی بیرون تمام شد!

 

 

… صدای ساعت را شنید. غروب می رفت و شب می آمد. عطر یاس با بوی تن زن ترکیبی تندتر از گرمی کلافه کننده هوا ساخته بود. کولر را روشن کرد. چراغ ها را روشن کرد و تلویزیون را روشن کرد. می شد که تنها نباشد؟

یکی از کانال های تلویزیون فیلمی عاشقانه نشان می داد. همان را انتخاب کرد و از یخچال میوه برداشت. شب تندتر از همیشه می رسید و فیلم عاشقانه تلویزیون تمام نمی شد. دوباره سراغ یخچال رفت و این بارتکه ای نان و پنیر خورد.

فیلم عاشقانه تمام نمی شد. آینه ای به دست گرفت و سعی کرد ابروهایش را درست کند. زیبا بود؟ نمی دانست. زشت بود؟ شاید! آینه را به کناری گذاشت و به فیلم نگاه کرد. مردی که در فیلم بود به زنی که در فیلم بود عاشقانه نگاه می کرد. زن از مرد رو برگرداند و گفت:
نمی بخشمت! و مرد به پای زن افتاده بود و التماس می کرد.زنی که در فیلم بود بی اعتنا نگاه می کرد تا آنکه مرد با هفت تیری به خود شلیک کرد!

زن بی اختیار بلند شد و به سمت یخچال رفت. چشمانش اشک آلود شده بود و از زن درون فیلم متنفر شد. در یخچال را باز کرد. شیشه آب را برداشت و سر کشید. فیلم هنوز ادامه داشت. مردی که در فیلم بود نمرده بود و زن به او
می گفت:«عرضه مردن هم نداری!»

از دور صدایی آمد. صدای فیلم نبود. چیزی به پنجره می خورد. «انگار در می زنند»؛ زنی که در فیلم بود به مرد گفت.

زن به طرف پنجره رفت و پنجره را باز کرد.

پروانه بود که در می زد.

زنی که در فیلم بود به مرد سلام کرد.

 

…پروانه دور اتاق پذیرایی چرخی زد و درست روبروی زن مقابل تلویزیون نشست. زن آینه را به دست گرفت و موهایش را صاف کرد. زنی که در فیلم بود به مرد دوم گفت: «شما رو
می شناسم؟» زن آینه را به کناری گذاشت و به پروانه گفت: «دست از سرم بر نمی داری؟»

مردی که در فیلم مرده بود گفت: «نمی تونی بهم خیانت کنی!»

زن گفت: «امروز خیلی اذیتم کردی».

زنی که در فیلم بود گفت: «تو فرصت داشتی خودت خراب کردی».

مردی که در فیلم بود گفت: «خودت نخواستی».

زن گفت: «دوست داشتن زورکی نیست».

پروانه حجم بزرگی از مبل روبرو را گرفته بود و بال نمی زد.

زنی که در فیلم بود به مرد دوم گفت: «واسه دیدن من این راهو اومدید؟»

پروانه کمی جابجا شد و گفت: « منو ببخش».

زنی که در فیلم بود به مرد دوم عاشقانه نگاه کرد.

زن گفت: « نمی شه پرید و رفت و پروانه شد و حرفای عاشقانه زد و مردمو ترسوند.

مردی که در فیلم مرده بود و زنده شده بود حرص می خورد. از دیدن مرد دوم کمتر،از دست زن توی فیلم حرص می خورد.

زن گفت: عطر یاس همه پروانه ها رو جذب می کنه.

زن توی فیلم از ناراحتی مرد توی فیلم که مرده بود خوشحال شد.

پروانه گفت: بوی عطرت داره مریضم می کنه.

زن به سرعت بلند شد و آینه را به پروانه نشان داد.

پروانه خود را در آینه دید. آرام گرفت.

زن گفت: یه پروانه از چی می تونه خوشش بیاد؟

پروانه گفت:عطر گل یاس!

زن گفت: و گلی که تا ابد با اون باشه.

پروانه خود را درآینه بیشتر دید و گفت: عمر پروانه ها زیاد نیست.

زن گفت:عوضش می شه تا ابد تو یه اتاق نگهشون داشت.

زن تلویزیون را روشن کرد. فیلم عاشقانه تمام نشده بود.

پروانه کنار زن نشست و او را بویید.

زن درون فیلم گفت: « از هر چی مرده متنفرم!

مردی که قبلا سعی کرده بود بمیرد گفت :« نفرت تو از عشقه».

زن گفت: پس اون یکی مرده چی شد؟

پروانه گفت: نمی دونم! و خندید.

زن توی فیلم گفت:« تا ابد ازت متنفرم »

زن گفت: نمی خوابی؟

پروانه گفت: ما پروانه ها پلک نداریم.

زن توی فیلم مردی رو که سعی کرده بود بمیرد در آغوش گرفت.

پروانه کنار زن آرام گرفته بود.

ز ن تلویزیون را خاموش کرد. چراغ ها را خاموش کرد و به اتاق خواب رفت.

پروانه که پلکی برای خوابیدن نداشت بلند شد و تلویزیون را روشن کرد و روی مبلی که روبروی جای قبلی زن بود نشست. با خود فکر کرد:« کاش دست داشتم و از یخچال چیزی برای خوردن برمی داشتم»!

تا صبح با این فکر پلک نزد.

فیلم عاشقانه تا صبح تکرار شد.

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *