افسانه امیر ارسلان نامدار| آلبرت کوچویی

دو ماهنامه ادبی چامه، دریچه ای است برای دیدن و لذت بردن از شعر و داستان امروز
آبان ۲۶, ۱۳۹۷
هایکو و شعر کوتاه فارسی| مهدی اخوان ثالث
آبان ۲۶, ۱۳۹۷

از زمان خسرو انوشیروان تا عصر ما، داستان امیر ارسلان نامدار با درون مایه اندرز و سرگرمی و با فضای درباری با باغ های مصفا و با حرم های تودر تو همیشه شنیدنی بوده است.

در دربارهای شاهی هم از یک دوران به بعدعلاوه بر ملک الشعرا، یک نقیب الممالک هم منصب پرطمطراق قصه گویی شاه رابر عهده داشت . نقیب الممالک تنها قصه گوی رسمی او بود که می توانست پشت دریچه های خوابگاه شاهی بنشیند و استاد کمانچه کش را درکنارش بنشاند و موافق با قصه های شفاهی نغمه ای بنوازد. از مشهورترین این قصه گویان اختصاصی دربار، محمدعلی نقال، نقیب الممالک عهد ناصری است.

پدرش درویش حسین خان صاحب معرکه نقالی سبزه میدان تهران نیز نقال محمد شاه قاجار بود. نقیب الممالک داستان امیر ارسلان نامدار را در ذهن خود پرورش می داد.

امیر ارسلان نامدار، انگار سهراب پسر رستم، شیوه روایت نقیب الممالک از این داستان چونان شنیدنی بود که توران آغا الدوله، دختر ناصرالدین شاه را به نگارش آن ترغیب کرد.

امیر ارسلان، در میان داستان های عامیانه فارسی از همه مشهورتر است و به نوعی مظهر داستان های عامیانه فارسی به حساب می آید و بسیاری از مردم در صد سال گذشته مطالعه داستان های عامیانه را با خواندن امیر ارسلان آغاز کردند.

این پهلوان محبوب ایرانی اصالتاً اهل روم است و همه دلبری ها و پهلوانی هایش همه در فرنگ شکل می گیرد.

آغا الدوله در سی و سه سالگی براثر بیماری سل در گذشت و انتشار کتاب امیر ارسلان نامدار تا سال ۱۳۱۷ قمری به تاخیر افتاد. در آن سال به همت همسر او  مهدی قلی خان این نسخه به صورت چاپ سنگی درآمد.

پس از آن به شکل های دیگر به چاپ رسید .دست آخر محمدجعفر محجوب در سال ۱۳۴۰ خورشیدی آن را گردآوری و منتشر کرد .

بخشی از داستان امیر ارسلان از تولد تا بدو ورود به دربار خدیو مصر:

بانو چون داخل خانه خواجه نعمان شد، کنیزان در برابرش تعظیم کردند. کنیزان یک دست لباس حریر زرین طراز حاضر کردند. بانو پوشید و چون سرو آزاد به عمارت رفت. ناگهان سر وکله خواجه نعمان پیدا شد. از در داخل شد. او در برابر بانو تعظیم کرد. خواجه نعمان روزی یکبار به خدمت بانو می رسید، صحبت می کردند و می رفت.

روز چهلم آثار وضع حمل در او نمایان شد، پرستاران قابله و لوازم حاضرکردند. خواجه شادیکنان رمل زد و اسطرلاب را در برابر آفتاب گرفت .

در این ساعت سرد، پیشانی طفل درفش کاویانی است، خواجه در این خیال بود که کنیزان خبر آوردند. خواجه مژده بده که خدا پسری به بانو عطا کرد. خواجه دوباره  به اسطرلاب نظر کرد، دید که ساعت سرد هنوز نگذشته است. این پسر در ساعت نیک به دنیا آمده است. ستاره او چون خورشید درخشان است و اقبالی  دارد که اگر پیشانی این پسر برابر صد هزار لشگر بایستد، از آن صد هزار یکی زنده نمی ماند و ستاره این پسر خیلی بلند است.

خواجه نعمان دید پسری است که انگار، سهراب پسر رستم  با صلابت افراسیاب دو حلقه چشم چون دو نرگس است. اسمش را امیر ارسلان گذاشتند .

خواجه نعمان، در روایت انگار سهراب پسر  رستم  از متن  امیر ارسلان نامدار
قصه ای از نقیب الممالک نقال عهد ناصری در ساعت سرد می گویدکه صاحب پسری می شود که به گفته و نقل اسطرلاب هیچ یک از سلاطین روزگار و بخت و اقبال و پیشانی این کودک را ندارند و او در خانه هر کس باشد دولت و اقبال در آن خانه خواهد بود.

او را ارسلان نامیدند. خواجه به تربیت ارسلان کوشید، دو سال بعد از شیرش گرفتند و همین که زبان عربی و فارسی را خواند و نوشت، خواجه نعمان شخص فرنگی را آورد و ارسلان را به او سپرد تا اینکه هفت زبان را چنان آموخت که کسی نمی دانست او رومی است یا فرنگی. تا این که یک روز ارسلان افسرده خاطر چون خورشید تابان از در آمد و خواجه به فکر رفت.

ارسلان به خواجه گفت: پدر، برای من یک اسب بسیار خوب و یک شمشیر و خنجر و ترکش بخر. مرا به دست سوار شجاعی بده.

خواجه، ارسلان را در آغوش کشید و صورتش را بوسید و گفت: هر چه بگویید اطاعت می کنم. یکی از سپاهیان  را آورد و ارسلان  را به دستش سپرد و بردند، در مدت دو سال چنان سواری شد که می توانست در برابر صد سوار شمشیرزن بایستد.

درتمام مصرو حلب و شامات نبود که در برابر او دو ساعت تاب مقاومت بیاورد، چنان شوقی به سواری و شکار داشت که یک روز در شهر آرام نمی گرفت. اکثر شب ها در بیابان می خوابید و سه روز سه روز به شهر نمی آمد.

در همه آفاق  مانند نداشت با یک ضربت شیر را با شمشیر دوپاره می کرد تا روزی از روز ها به عزم شکار از مصر بیرون رفت. وقتی غروب آفتاب ارسلان به بیشه ای رسید داخل بیشه شد، صدای غرش شیری به گوشش رسید.

به دنبال صدای شیر رفت که از عقب سر و صدایی شنید که ای جوان بیدادگر، کیستی بگریز که کشته می شوی! ارسلان متوجه نشد، پیش رفت تا نزدیکی شیری که به قدر چهار زرو چهار طرفش ریخته و شکم اسبی را دریده می غرد  و اسب را می خورد. باز آن صدا بلند شد که ای جوان! برگرد. ارسلان محل نداد و چنان نعره زد که در دشت و بیابان چون کره سیماب لرزید. آن شیر از هیبت آن صدا سربلند کرد و چشمش  به ارسلان افتاد. شیر دست از لاشه اسب برداشت و از برای گله مردانه ارسلان کورس بست  و چون گنجشک پرید که ارسلان نامدارخود را به یک طرف گرفت. شیر نر زمین خورد و ارسلان از عقب شمشیری برگردن آن شیر زد و سرش دو قدم دورتر افتاد و لاشه آن چون کوه برزمین خورد که باز همان صدا بلند شد: ای جوان، قربان دست و بازوی مردانه ات شوم. ارسلان به اثر آن صدا رفت مردی را دید که چون بید می لرزد، لیکن با لباس جواهر و تاج کنگره بر سر بر بالای درخت به شاخه ای چسبیده و رنگ رویش پریده است.ارسلان گفت: ای مردکیستی و در بالای درخت چه می کنی؟

آن مرد گفت: من خدیو مصرم و تو کیستی که من هم ترا ندیده ام؟ ارسلان گفت: من ارسلان پسر خواجه نعمان هستم، خدیو مصر گفت: تو پسر خواجه نعمان تاجری؟

ارسلان گفت: بله، حالا بیا زیرکه شیر را کشتم. دیگر از چه می ترسی؟

خدیو مصر از درخت پایین آمد. ارسلان پیاده شد و خدیو مصر را سوار کرد و خودش پیاده می آمد که از برابر سواران و امیران که از شیرگریخته بودند یک به یک آمدند. خدیو مصر تعریف ارسلان و کشتن شیر را کرد، خدیو مصر از ملک ارسلان تعریف زیادی کرد وگفت: جوان فردا به بارگاه من بیا تا منصبی به تو بدهم که از صندلی نشینان بارگاه من باشی و امیر ارسلان نامدار به بارگاه خدیو مصر رسید.

3 دیدگاه

  1. مریم احمدی گفت:

    آقای کوچویی از بهترین ها هستند.

  2. بسیار عالی حرف نداره واقعا لذت میبرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *