داستان ایران

دی ۱۰, ۱۳۹۷

داستان زمرد و علی شار

نوشته علی شبانی :: نامش را نپرسیده بودم و او نیز خود را به نام معرفی نکرده بود. آن روزکه در خانه‌ام را چند بار کوبیده […]
دی ۱۰, ۱۳۹۷

بهار نارنج و داستان های دیگر

نارنج‌های خاکستان بهار داده‌اند و بوی‌شان تا آنجا که ایستاده‌ام، می‌آید. اتاق کوچکی است، یک طرفش مادرم خوابیده، یک طرفش بابا سید. زیورهم یک جایی را  […]
بهمن ۲۷, ۱۳۹۷

فریضه ای برای مردن داستانی تازه از رویا جعفری

پاهایش را که از مسح خیس شده بود در کفش­های پشت خوابیده­اش گذاشت. در را بست و به سمت مسجد رفت. حاج مرتضی، با قدم­های تند […]
بهمن ۲۸, ۱۳۹۷

تـــاکـســیــدرمـــــى نوشته محمد خضیر، ترجمه فرزدق اسدی

تـــاکـســیــدرمـــــى محمد خضیر ترجمه: فرزدق اسدی حضور مادرش حضورى قاطعانه بود. با این که نمى‏توانست او را که روى پشت بام لباس‏هاى شسته شده‏ى روز جمعه […]