داستان

فروردین ۲۱, ۱۳۹۸

چمدان پدرم| اورهان پاموک

پدرم دو سال پیش از مرگ، چمدانی کوچک پر از آثار، دستنوشته ها و دفترهایش به من داد و با همان لحن شوخ و شنگ همیشگی گفت […]
فروردین ۲۳, ۱۳۹۸

ایران در آثار اورهان پاموک| رکسانا حمیدی

صبر فرهاد را که به خاطر عشقش کوه‏ها را مى‏کند دوست دارم و درک مى‏کنم. آن‏جا که در رمانم  نام من سرخ از نقاش‏هاى قدیم ایران صحبت […]
فروردین ۲۸, ۱۳۹۸

دارکوب| طاهر میرابی

جنگل در سکوت فرو رفته بود. فقط صدای خش-خش برگهایی که زیر پایم له می شدند و ورجه وورجه ی حیوان های لای درختان شنیده می […]
فروردین ۲۹, ۱۳۹۸

جنگل| می مظفر

صبح آن روز بود جنگل مقابل منزل مان آرام بود. در این نقطه ى نسبتا دور از شهر، آرامش امرى عادى بود. اما این آرامش در […]