داستان

اسفند ۱۲, ۱۳۹۷

نگارخانه| عبدالرحمن مجید الربیعى| ترجمه فرزدق اسدی

| ۱ با گام‏هایى کوتاه، نفس زنان به درون راه‏رو منتهى به نگارخانه دوید. شکم برآمده و پالتوى بلند رنگ و رو رفته‏اش او را به […]
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷

خوابی که دیر تعبیر شد!| ابوالفضل زرویی نصرآباد

روزی، روزگاری در ولایت غربت پادشاهی بود که هر شب یک خواب می‌دید. این پادشاه چهارصد و پنجاه تا خوابگزار داشت که هر کدام‌شان اهل یک […]
اسفند ۱۲, ۱۳۹۷

منتظرم باران بند بیاید| فریبا گرانمایه

لیوان چای به دست ، پشت پنجره می ایستم وبه حیاط کوچک مان نگاه می کنم که اولین باران پاییزگردوخاک ماههایش را شسته وسیلاب به راه […]
فروردین ۲۱, ۱۳۹۸

خانه پدری آدم‌های دیگر| مرتضی برزگر

ما خانه پدری نداشتیم. یعنی آن تصویر زیبای خانه‌های بزرگ ویلایی که پاییز، حیاطش پر از برگ‌های زرد و نارنجی است؛ و تابستان، تخت کوچکی کنار […]